۱۳۹۲ آبان ۲۷, دوشنبه

کاش بی هویت بودم ولی افغان نبودم

شخصیت یا انسانیت، امروزه همان قدرت و توانای فکری و فزیکی هست و قدرت یعنی اقتصاد و سرمایه و اطلاعات و طرفندپیچانیدن کسی بدور خودش، مجموعۀ کاربرد این اصطلاحات را میتوان سیاست خواند. وسیاست مداران آدم اند و هر عملی مطابق مراد و مزاج شان انسانی وعقلانی عنوان می شود. آنها شایستگی و درایت این را دارند تا معیار انسان بودن و رفتار انسانیت را تعین کنند و بر دیگران واجب هست تا باساز و دهل آنها برقصند و پای بکوبند.
اما انسان بودن منِ افغانی از بدو تولد ناقص و ناتمام هست. من زمانیکه  بدنیا می آیم محروم از شخصیت و قدرت و اقتصاد شادی و مالی هستم. چون نه از تاریخ تولدم خبر دارم و نه از حق و حقوق طبیعی و ابتداییم. و نه در محیطی  تربیت و بزرگ می شوم که در آنجا بجای زبان تفنگ و انفجار زبان قلم و کتاب را بیاموزم.
اگر بخت، یار یار محمد و خیر محمد باشد در خانه قومندان یا ملا و قریه دار و پولدار دیده به جهان بگشاید؛ آغا زاده سرتاج و نورچشم محله و منطقه هست و به احترام پدر و فامل همه دست بوس و مرید و نوکر و چاکر و پادو و سپر تیر بلا. و اگربخت پشت گرداند و در خانه فقیر و دهقان و گوروان بدنیا بیاید دیگر یار محمد، یارو می شود و خیر محمد خیرو، فقیر زاده و دهقان پرورده از پله انسان افتاده و از دایرۀ انسانیت هم دور.
به افغان بودنم افتخار می کنم
افغانستان سرزمین باباها و بیشۀ شیران و زاده گاه قهرمانان و دلیر مردان و رزم آوران و غازیان و گورستان متجاوزان شرق و غرب که زمانی سکندر را از گوی بدر کرد و در زمانۀ انگلیس را بخاک مذلت و خواری کشاند و سپس ستون فقرات شوروی را با بیل و کلنگ و تبر و کُروز و راکت اندازهای حضرت برادر بزرگ (آمریکا) شکستاند. و شاهان و امیرانی بانام و نشان عبدالرحمن، المتوکل علی الله، خادیم دین رسول الله و امین الله و حبیب الله و امیرالمومنین و..... سازنده گان تاریخ و افتخار آوران این سرزمین اند. پس می بالم و می بالم. ولی نمی نالم چون شکوه از بزرگان بی احترامی هست و گناه.
اختلاف و دشمنی مادر پیشرفت هست
من هزاره هستم محکوم تاریخ و بیگانه، من تاجکم غریبه و مهاجر، من ازبکم بیگانه و مهاجر، من پشتون هستم صاحب این وطن، افغانستان مال من هست و من قوم برتر هستم. حکومت میراث بزرگان من است. جنگ شروع می شود نیروی فزیکی و حرص بیشتر خواهی و طمع برتریت طلبی در برابر عقل و خرد و تفکر قرار می گیرد. همه بجان هم می افتند. انسان کشی و مردم آزاری و ویرانگری و خود ستیزی و بیگانه پروری نشاندهنده عمق فرهنگ و تاریخ ما می شود. یعنی بزرگترین افتخار ما عقل ستیزی و خرد گریزی هست وبس. همانطوریکه همه شاهدیم درعصر تکنولوژی وعصر ارتباطات و عصر که دنیا برای حقوق حیوانات مبارزه می کنند ما شایستۀ محرومیت از ابتدایی ترین حقوق خدادادی هستیم  و حتا باحضور نیروهای نظامی بیش از 40 کشور جهان هم از بی راهه رفتن را می پسندیم و آدم شدن و انسانی زیستن را به بازی و مسخره می گیریم  بجای باز سازی و استفاده از فرصت پیش آمده در فکر براندازی و از پادر آوردن همدگر می شویم.
تصویر شکسته و سیاه ما در بیرون از کشور
کسیکه اگر روزی هوای خارج به سرش گل کرده باشد. در همان آغاز اهانت و توهین ماموران میدان هوای ها را با خون و پوست شان حس می کند. در همان دقایق اول وقتی نگاهش به پوشه پاسپورتت می افتد که رنگ آبی دارد دیگر نیاز نیست سوالی کند. باناخنش ترا به دفتر امور مهاجرت راهنمای می کند. آنگاه آنقدر بررسی و تلاشییت می کند. که بخود نفرین می فرستی. ویزایت اصلی، پاسپورتت اصلی نام و نشان و عکست اصلی و سندهایت اصلی و خلاصه تمام کارهایت قانونی و قانونی ولی از هیچگونه اعتبار مسافرتی برخوردار نیستی باآنکه با اصلیت اسنادت پی می برند بازهم به مقامات بالای تماس می گیرند و بعد از گفت و شنودهای زیاد، باشکاکیت و گرفتگی و نگرانی مهر خروجی را روی پاسپورتت می کوبد. و تا از چشمانش دور می شوی بانگاهای پر از شبهه و تردید بدرقه ات می کنند.
 وضعیت ما در ایران و پاکستان مانند آفتاب روشن است و نیاز به تعریف و تمجید نیست اما تعداد کشورهای هست که زحمت شان را کمتر کرده اند اصلا ویزای شان برای افغانها ممنوع هست. دیگر نیاز نیست با حضور افغانها مامورین و مردمش نوعی احساس ترس و وحشت از انفجار و انتحار و دزدی و خرابکاری کنند. وقتی به سفارت های شان رجوع کنی. همینکه چشمانشان به پاسپورتت بیافتد جواب رد و منفی می دهند. چون فکر می کنند ما تروریست هستیم. اواخر سال 2009 اولین بار در هندوستان با این اصطلاح استقبال شدم. همین که فهمید افغانی هستم. بعد از گفتن تروریست با تکان دادن و حرکات دستانش فهماند که شما افغانها بمب به کمرتان می بندید و خود را انفجار می دهید. و آنگاه نمکش را بیشتر کرده و گفت اینجا را کَی منفجر می کنید. و سپس دستانش را محکم باهم کفت و خنده کرد. با ناراحتی در جوابش گفتم هر وقت لازم باشد اینکار را می کنم. نفرین به روزگاری که باهویت افغانی پای درجهان هستی گذاشتم.
به تروریست خانه نمی دهم
اندونیزی کشوری مجتمع الجزایر هست که تعداد آنها به 17508 جزیره می رسد و فقط 6000 جزیرۀ فاقد سکونت داشته و ازنگاه نفوس چهارمین کشوری پر نفوس دنیا هست. به طور کلی 350 نوع نژاد و قوم متفاوت در این سرزمین زندگی می کنند و با بیش از 583 زبان و لهجه صحبت می کنند. ولی خونگرم، فقیر اما قانع، از جنگ متنفر اما عاشق لبخند و صلح، به کشورشان می بالند اما از قومگرایی و زبان گرایی و مذهب گرای بیزار و گریزان.
 آغاز سال میلادی، اول محرم، شروع سال چینی ها، آغاز سال جدید هندوها، روز میلاد پیامبر، روز کرسمس و اعیاد بودایی ها و عید قربان و فطر از تعطیلات عمومی و رسمی این کشورمختلف القوم و زبان و دین هست.
دوست دارم مدتی در جاکارتا پایتخت اندونیزی زندگی کنم. خانه های کرایی زیاد هست. باکمک دوستانم چندین خانه را پیدا می کنیم. از آنجایکه زبان بلد نیستیم صاحب خانه ها ازهویت ما می پرسند همینکه کلمه افغانستان را برزبان می رانیم. کمی بهت زده شده تکرار می کنند "افغانستان"؟ سکوت کرده این طرف و آنطرف نگاهی گذرا انداخته و آنگاه.......
بدون کدام خاطرخواهی و ملاحظه، صادق و رو راست، روک و پست کنده می گویند به تروریست ها خانه نمی دهیم. با "خداحافظی" محله را ترک می کنیم. تهی دل چندین نفرین به خودم و خودش نثار می کنم. با کوله باری از یأس و ناامیدی کوچه های ناآشناه و غریبه را یکی یکی پشت سر می گذاریم. تا سرپناهی پیدا کنیم. باز واژه شکننده تروریست آرامم نمی گذارد. سعی می کنم باهویت دروغین وارد بازار شوم اما غافل از اینکه کپی کارت شناسایی لازم است. آری ستون دروغگوی متزلزل و ناپایدار هست  باید باهویت اصلی و آنچه هستیم خانه پیدا کنیم ما که با توهین و تحقیر و انواع تبعیض و بی مهری ها بزرک شده و خو کرده ایم پس چرا ناراحتی و عصانی؟. به جستجو و تلاش ادامه می دهیم تااینکه باضمانت و تضمین دوست اندونیزیایی مان یک خانه معمولی و بدون کدام وسایل و امکانات ابتدای کرایه می کنیم.
 حال چه شکوه و شکایت کنم هویت تروریستی من نه اینکه دنیا را با این فراخی برایم تنگ کرده است. بلکه آدم بودنم را هم زیر سوال برده هست. هرچند از دیو دد ملولم و در پی آدم شدنم. اما افسوس و دریغا که هویت من ساخته آنانی هست که سالها مرا نسل تا نسل قربانی مسایل زبانی و قومی و مذهبی و..... کرده اند. گاهی بنام قوم سر بردیدند و گاهی زیر تیغ دین و مذهب مثله ام کردند و همه را قربانی خشم و قهرشان کردند. پس من هم زاده قهر و خشونتم  و فرزند تیر و تفنگ و انفجار و انتحار. 

  

۱۳۹۲ آبان ۲۶, یکشنبه

عقده دل خالی کردم جای تان خالی

دفتر یو ان ایچ سی آر بسته بود. راهی فروشگاه لباس را در پیش گرفتم خوشبختانه راه گم شد. ناگهان سر از پارک مانوس در آوردم. هر قدر پیش می رفتم حضور نظامیان با یونیفورم های مخصوص بیشتر و بیشتر می شد. یک وقت نگاهم بسوی تانکها و هیلی کوپترها و انواع جنگ افزارهای سقیله و خفیفه و زمینی و هوای و دریایی کشیده شد. از میان جمعیت خودم را نزدیک مراسم اصلی رساندم. بعد از نمایش و هنر نمایی گروه تشریفات، نمایشگاه بروی تماشاچیان باز شد. من هم باموج مردم ازین غرفه به آن غرفه می شدم. نادیده ها را دیده و ناشنیده را شنیدم و تنبل بختانه نفهیدم و در عوض چند تا عکس انداختم.
بعد از صرف نهار و فروکش کردن گرما برنامه موسیقی و رقص شروع شد. هم نوا با تیم اصلی روی ستیژ، تماشاچیان هم شانه جنبانده و پای تکانی می کردند. گروه اول و دوم و بعد گروهی از دانش آموزان دختر ملبس با لباس سفید مدرسه، لحظۀ مجلس را گرم کردند. آنها هم رفتند. خوانندگان همچنان می خواندند یک وقت متوجه شدم، شخصی که لباس ابلق و پلنگی پوشیده بود و عینک دودی در چشم داشت بسوی من می آید ناگهان دستم را گرفت، خلاصه روی ستیژ رفتم. ریتم، تن و صدای موسیقی موج و سرعت بیشتر گرفت. منهم زدم به سیم آخر و تماشاچیان هم کف می زدند و فارغبال از تمام دردها و رنجها شده بودم. چشم ها مهربان بودند و دست ها همکار. احساس بیگانگی و پستی و حقارت رهایم کرده بود، زیرا آنها مرا با جشن ملی و خوشحالی مردمشان شریک کردند و نگفتند که تو افغانی، تروریست و کثافت و آشغالی هستی.

بنازم به بزم محبت که آنجا            گدایی به شاهی مقابل نشیند


دختری که برای نجات از توطئه جام زهر سر کشید

آن روز مکتب و مدرسه برایش ناخوش آیند بود خبری که از دوست خیلی صمیمی اش شنیده بود دنیا را برایش تاریک و تارکرده بود باورش نمی شد. نه، باورش نمی شد.
 ضربان قلبش بیشتر شده و بر اصطراب و دلخونیش می افزود. برای چندمین بار ازدوست هم قریه و همکلاسی اش  سوال کرد شاید انتظار این را داشت که دوستش با وی شوخی کرده باشد. اما حرف دوستش همان بود که گفته بود.( رابطه دوستی با یکی از پسران قریه) خودش را میان آتشی که داشت بدنش را می سوزاند؛ و بیشتر و بیشتر شعله ور می شد می دید. ناچار راهی خانه را در پیش می گیرد. احساس ضعف و ناتوانی بدنش را می فشارد راه مدرسه را با دلهرگی و با صدها نفرین و دشنام و آنگاه فکر خودکشی که بسراغش می آید، طی می کند. "آری بهترین راه برای نجات........ ". مثل همیشه آرام و ساکت و لی اینبار با روحیه مسموم و گرفته وارد دهلیز می شود وقتی می خواهد در را از دنبالش بیبندد زن برادرش صدا می کند "کمی چای بگذار باهم بخوریم" آبی(مادر) هم تازه آمده خیلی خسته هست. نمی دانند که چرا زود تر از مکتب برگشته است؟
آهی می کشد چشمان بادامی اش پر اشک شده و برگونه هایش قطره قطره می چکد با گوشه چادری(لاته) سفید که باگلگ های کوچک آراسته شده است اشکهای صورتش را پاک می کند و طبراق (کیف) مدرسه اش را از دم در به اتاقش پرت می کند و بسوی آشپز خانه تابستانی(چوتره) می رود. گاز را روشن کرده و کتری کوچک نیکلی را روی آن می گذارد تا پیاله ها را می شود آب هم جوش می کند. بعد از لحظاتی با پتنوس پیاله و شیرینی و چایبر چای وارد خانه شده سلام می دهد. مادرش لبخند زده می گوید کمی نان هم بیاور در گودرا رفته بودم راه دور بود خیلی تشنه و گشنه ام دخترم. و آنگاه بطرف عروسش نگاه کرده و لبخند می زنند سپس رو به دخترش کرده می گوید " چرا قار استی یک پیاله چای آوردی مانده شدی. دخترم حالا کلان شدی بیگاه صبا خواست گارای تو مییه زیاد قیافه خوره قار نگیر. صبا در خانه شوی صدها توره بال شیو موشه، نان شوی که مفت نیست".
 زهرا سفره نان را جلوی زن برادر و مادرش پهن می کند. و چند تا نان تندری تازه و قاق نیز روی آن می گذارد. و خودش بیرون می شود. زن برادرش می گوید بیا که باهم یک پیاله چای بخوریم. زیاد چورت(فکر) نزو خدا بزرگ است شاید کدام لندنی و یا استرالیای را شوی(شوهر) کنی. بازهم مادر و عروس قهقه می کنند.
دختره راه پله ها را یکی یکی طی کرده و به طبقه دوم (بالاخانه) می رود. کمی زهر در پیاله ریخته و در پشت کتابهایش پنهان می کند. و سپس بطرف طناب که به دیوار آویزان هست خیره می شود طناب را گرفته و می خواهد بگردنش قلاب و یا حلقه کند. دستها و پاهایش می لرزد. برمی گردد و لحظۀ سرش را روی زانوهایش گذاشته در فکر فرو می رود. می ایستد و دوباره پیاله را برداشته و بسوی پنجره می رود و کنار آن می ایستد و بخانه های اطراف و تپه که در مقابل خانه اش، رفیق دوران کودکیش بود خیره شده و گذشته هایش را ورق می زند. از لحظه های که برّه ها و بزغاله های کوچک را برای چراندن در آن تپه می برد و کم کم خاشه (هیزم) جمع کرده بخانه می آورد و یا در کدام مراسم دیگر با دخترهای هم سن و سالش آنجا می رفتند بیاد می آورد و آنگاه به راه باریکی که به مدرسه اش منتهی می شود نگاهی می اندازد دلش زیرو رو می شود. بیاد سخنان همکلاسی اش می افتد که گفته بود. "خدا آبروی هیچ کس را نریزد".
بوی تند و تلخ زهر دماغش را می آزارد لحظۀ بدان خیره شده و بر می گردد و در پشت کتابهایش که درقفسه جا خوش کرده اند پنهان می کند. و آنگاه کتاب های مدرسه اش را یکی یکی ورق زده و نگاهش می کند. بغض گلویش می شکند و آنگاه آلبوم عکس را ورق زده و با دقت عکس های خانواده و دوستان هم کلاسی و هم مدرسۀ اش را از جلوی چشمان اشک آلودش می گذراند. دست هایش می لرزد. نمی داند چه کار کند. وقتی صدای آمدن کسی را می شنود فوری کتابش را گرفته و مصروف مطالعه می شود. با گشوده شدن در، مادرش را می بیند.
مادرش لحظۀ به دخترش خیره شده و باز می گوید دخترم زیاد سرت فشار نیار خدا نخواسته دیوانه نشوی. دختر لبخندی ناشی از اجبار و شوخی توأم با ناامیدی  برلبانش می رقصد.
_ آبی(مادر) جان امتحان ها نزدیک شده می ترسم ناکام شوم. بخیر سال دیگر کانکور دارم.
_ دخترم خود تو بهتر موفامی. در را می بندد و دنبال کارش می رود.
لحظۀ به چهار دیواری خانه خیره شده و آنگاه بسوی در رفته و آنرا می بندد سراسیمه بر می گردد. پیاله زهرا بطرف دهنش می برد بوی تلخ و تند زهر برترس و دلهرگی اش می افزاید. باز پیاله را سرجایش می گذارد. دفترش را باز می کند می خواهد چیزی بنویسد اشک امانش نمی دهد هر واژه که می نویسد همراه با قطرات اشک بروی کاغذ نقش می شود.
" سلام پدر و مادر عزیز و ازجان شرینترم، برادران نازنین و خواهران گلم زندگی ام را مدیون شما می دانم. خدا را سپاس گذارم که در زندگییم شمار را داشتم و شما همه دنیا و سرمایۀ من بودید.
مادر! شما که آرزوی عروس شدن من را داشتید  و روزها برایم از عروسی و مادر شدن و زندگی در خانه شوهر می گفتید. امیدها و خیالهای عاشقانه و محبت برایم می بافتی. و آنگاه با ناراحت شدنم می خندیدی.
پدر جان! سایه دستانت جاودانه و پایدار باد. توکه با آبله دستانت مرا نان دادی و مکتب فرستادی تا باسواد شوم. داکتر و یا انجنییر شوم. اما چکنم سرنوشت سرنوشت مرا چیزی دیگر نوشت.
من می میرم بخاطریکه تحمل رنج و عذاب را پیش از افشای حقیقت ندارم و از سرنوشت گلثوم با خبرم که چگونه بدون تحقیق به تیره چوب خانه اش توسط برادرش بدار آویخته شد. من از سرنوشت نجیبه و صغرا با خبرم که قربانی تهمت پسر سرمایه دار شدند و عدالت نیز به نفع پول فیصله شد. و صغرا با آنکه زنده هست اما از مرده فرقی ندارد و تحقیرشده و منفور خانواده و اقوام و هم قریه ها هست در حالیکه همه در بیگناهی و معصومیتش ایمان دارند.  من می میرم تا حرف های هرکس و ناکس گوشهایم را آزار ندهد. من قربانی می شوم قربانی یک تهمت ناروا و ناخواسته. واین موضوع در نبود من معلوم و واقعیت می یابد.
مادر و پدر عزیزم مرا ببخشید، مرا ببخشید. تا آرامتر در بستر مرگ بخوابم. میدانم پس از من چه خواهید کشید. و پس از ناله ها و گریه ها چه ها خواهید شنید ولی سوگند می خورم که من پاک و نجیب هستم و باهیچکس رابطه نامشروع ندارم.  پس برایم دعا کنید تا روحم در آرامش باشد.
خداحافظ.....
نامه را لای کتابش می گذارد. و بسوی پیاله دستش را دراز کرده و بدون درنگ سر می کشد و بعد از لحظاتی بال و پر زدن در آغوش حضرت اجل آرام افتد.
آوازه زهر خوردن زهرا در قریه و منطقه زبان به زبان می شود. دوستان و فامیلها و همکلاسانش گریه می کنند. همه از خوبی و اخلاق و تلاش و مهربانی زهرا می گویند وعلت زهر خوردنش را سراغ می گیرند اما هیچ کس نمی داند.
به فتوای ملای قریه زهرا محکوم بخودکشی هست و نباید در قبرستان عمومی دفن شود.از قول ملای قریه وی مرتد هست و شرعآ جایز نیست در گورستان عمومی بخاک سپرده شود. جنازۀ وی غریبانه و تنها در تپه ای بخاک سپرده می شود.
مدتی می گذرد پسری که باعث خودکشی زهرا شده بود. با خواهرش تمام دسیسه ها و اهدافش را قصه می کند. و ازعذاب وجدانی که دامنگیرش شده است. می گوید. و اظهار ندامت و پیشیمانی می کند. خواهرش تمام قصه های برادرش را با دوستانش در میان می گذارد. بعد از چند وقتی پسره ناگزیر زادگاهش را ترک کرده و به ولایت دیگر کوچ می کند. تا حداقل از نفرین و دشنام و نگاه خشم آلود مردم دور بماند.

چشمانت را بشور

                      
                          بیهوده در نگاه تو تفسیر می شوم
                        باواژه های تلخ تو تقدیر می شوم
                        یک روز با طناب رسوم کهن و عرف 
                        روزی بنام دین تو تکفیر می شوم
                        نفرین به عشق واژه پر التماس و شور
                        نفرین به لحظه های که تحقیر می شوم

۱۳۹۲ آبان ۲۵, شنبه

جنگ

                                   خدایا صبر ایوبی کجا و این غم مهجور
                           طواف کعبه و منا نمی خواهد دل رنجور
                           به مهراب حضورت سر بسایم سجده اندازم
                           نه با غوغای شیخ و خاطر خام بهشت وحور

نجات از طوفان و جنگ با خرسهای جنگل

علی رهگذر
  حمید در چند قدمی خانه ما زندگی می کند. وی پس از نجات، ماجرای رفتنش را اینطور بازگو می کند.
بعد از دو شب کوته قفلی؛ شب سوم بطرف نقطه حرکت کردیم. لحظۀ نگذشته بود که سوار کشتی شدیم. البته تعداد ما به 110 نفر می رسید که در نهایت 63 نفر به قایق رسیده و بقیه را پولیس ها گرفتند. طبق دستور قاچاقبر، کشتی با سرعت حرکت کرد تا گرفتار گشت دریایی نشود. ساعت چهار صبح بود که اندونیزیا را بمقصد جزیره کرسمس و یا هم استرالیا ترک کردیم.
بعد از 12 ساعت دریا پیمایی اولین نشانه طوفان(قاصدک مرگ) آرامش خاطرمان را ربود؛ موجی با قدرت تمام خود را بصورت کشتی کفت و توازنش را بهم ریخت. ما سروجان سپرده و بی باکانه پیش می رفتیم و تقریبا هشت ساعت دگر با طوفان درجنگ و نبرد بودیم. سایه مرگ همگام با امواج خشن آب کشتی را مانند برگی که توسط بادی تندی از شاخه جدا می شود اینسو و آنسو می کوبد؛ بلند کرده و باعصبانیت بطرفی پرتاب می کرد. صدای الله اکبر و صلوات و دعا بگوش می رسید. درهمین زمان پمپ آب از کار افتاد و خاموش شد. بعد از دو ساعت باهمکاری مسافران و ناخدا پمپ آب دوباره به کار افتاد. تبسمی توأم با امید برلبهای خشکیده مان نقش بست و کشتی حرکت کرد. لحظۀ بعد اولین سفیر مرگ با سوراخ شدن کشتی بر وحشت و اصطراب مان افزود. وقتی به طبقه پایین نگاه کردم مسافران تقریبا تا زانو میان آب دیده می شدند. می خواستم تیوپم را دور اندازم ناگهان با گریۀ یکی از رفقایم روبرو شدم که می گفت شما که پدرو مادرت هست و از فرزندانت سر پرستی می کند، بچه های من چه خواهند شد؟ گلویم را بغضی عجیبی فشار داد کمی صبر کردم ناگهان یادم آمد که می گفتند: "بزرگترین بلا نا امیدی هست". با تعدادی دوستان بدون معطلی با بشکه های خالی نفت و سطل به تخلیه آب شروع کردیم، خوشبختانه لحظاتی که دوستان مصروف تخلیه  آب کشتی بودند ناخدا، کشتی را بسوی جزیره هدایت می کرد. بعد از مدتی به جزیره ی رسیدیم. سراسیمه از کشتی پایین شده بطرف ساحل شناور شدیم. وقتی بساحل رسیدیم دیگر از کشتی خبری نبود. نمیدانم یکباره زیر آب رفت و یا در اثر ضربات امواج طوفان درهم شکسته بود.
جزیرۀ پنایتان
بعد از ساعت ها رفع خستگی و استراحت، در آن فضای صبحگاهی. یکی از سرگروپ ها به قاچاقبر تماس گرفته و گفت:" کشتی دیگر روان می کند". همگی به سه گروپ بیست نفری تقسیم شدیم و در جست وجوی آب نوشیدنی و چیزهای خوردنی داخل جنگل شدیم هنوز چند قدمی پیش نرفته بودیم که تعدادی دوستان سراسیمه و ترسیده برگشتند. لحظۀ سکوت کرده دوباره حرکت کردیم غرش های از دل جنگل بگوش می رسید با چوب دستهای که از قبل تهیه کرده بودیم آماده دفاع شدیم. هر قدر پیش می رفیتم غرش صداها نیز وحشتناکتر و بیشتر و نزدیکتر می شدند. همگی با چشمان حدقه بیرون شده اطراف را می کاویدیم ناگهان چشمانم به سوی دوتا سیاهیی کشیده شدند که بطرف ما می آمدند اول فکر کردم آدمی زادند وقتی چشمانم را مالیده و با دقت نگاه کردم دو تا حیوان عظیم الجسۀ که در فاصله اندکی از هم قرار داشتند بسوی ما می آمدند. و چند تا شادی نیز در چند متری شان شاخه به شاخه می پریدند من خیلی ترسیده بودم تمام بدنم می لرزید وقتی دوستانم متوجه شدند یکی شان فریاد کشیده و گفت خرس خرس .... و آنگاه بسویشان دوید. ماهم برای ترساندن خرسها بسوی شان یورش بردیم وقتی فرار کردند؛ دوباره به ساحل برگشتیم. در مدتی که میان جنگل رفته بودیم کاپیتان ها هم گریخته بودند. این خبر ناخوش آیند همه را عصبانی کرده بود. بعد از ساعت ها انتظار از کشتی که قاچاقبر نویدش داده بود، خبری نشد. کریدیت کارت تلفن ثریا در حال تمام شدن بود وقتی از قاچاقبر در خواست کریدیت کردیم. وی گفت: "نمی توانم" و تماس قطع شد. بعداَ از پاکستان و افغانستان با اس ام اس و مسکال کریدیت دریافت کردیم و به استرالیا تماس گرفتیم تا نجات مان بدهند. لحظۀ بعد تلفن زنگ خورد و کسی گفت:
ــ " نمیتوانیم کاری کنیم زیرا در جست جوی سرنشینان کشتیی هستیم که تازه غرق شده اند". غبار یأس و نا امیدی در آسمان بی کسی ما سایه افگنده بود. نمی دانستیم چه کار کنیم ساعت چهار بعد از ظهر را نشان می داد. از خستگی و گرسنگی دراز کشیده بودیم. باز صدای اس ام اس آمد.
 ــ "ما در اندونیزیا تماس گرفته ایم، بزودی شما را نجات خواهند داد. در منطقه که شما قرار دارید مربوط ما نیست. و از اینکه نتوانسته ایم بکمک تان بیاییم معذرت می خواهیم". لحظۀ گذشت باز اس ام اس .......
ــ "برای اینکه از حیوانات در امان بمانید شباهنگام به اطراف تان آتش روشن کنید".
غروب نزدیک شده بود اما از کشتی قاچاقبر و کشتی نجات خبری نبود. نان و آب رو به تمام شدن بود. در آن جنگل انبوه و حجیم از وحشت و ترس حیوانات نمی شد براحتی دنبال چیزی گشت. خستگی و گرسنگی و ازهمه بدتر غربت و بیچارگی رفیق و یاور ما شده بود، آفتاب هم کم کم چشم می پوشید، گویا دوست نداشت شاهد مرگ 63 پناهجوی جوان در دیار بی کسی باشد. باهدایت دوستان اطراف مان آتش روشن کردیم تا از حملات احتمالی حیوانات جلوگیری کرده باشیم. دل آسمان با حضور مهتاب می درخشید و دل ما از ترس حیوانات و مرگ می طپید. نمی دانم ساعت چند شب بود که صداهای عجیب و غریب و غرشهای حیوانات جنگلی آرامش نسبی ما را حرام کرد. با چوب های مشتعل به تعقیب صدا رفتیم و حدو شش نفر گم شد. هر قدر سرو صدا کردیم پیدا نشدند. با دلهرگی و اصطراب برگشتیم هر قدر زمان می گذشت ترس و لرزما بیشتر می شد. یکی از آنها بعد از لحظاتی در حالیکه رنگ بر صورت نداشت پیدا شد و سه نفر دیگر هم شاید بعد از دو ساعت آمدند و تقریبا ساعت یک شب بود که صدای کمک کمک دو گمشدۀ دیگر بلند شد حدود 30 نفر برای پیدا کردن گمکشتگان رفتیم. آنها فریاد می زدند که در شاخهای درختان پناه برده اند و از ترس پایین شده نمی توانند. وقتی آنها را یافتیم. یکی شان پایش شکسته بود.
بهرصورت شب را با روشن کردن آتش و شب زنده داری سپری کردیم.. وقتی هوا روشنتر شد همگام با طلوع آفتاب در صبح روز سوم با صدای اس ام اس دور تلفن ثریا حلقه زدیم.
ــ " شعله و دود را بیشتر کنید تا کشتی نجات شما را پیدا کند".
 با انداختن شاخچه های سبز و برگهای درختان و با آتش کشیدن تایر و تیوپ موتر و ریختن پطرول ستونی از دودهای تیره وغلیظ ایجاد شد. همگی بدور دستها نگاه می کردیم ناگهان شعلۀ سفید همرا با دود سفید رنگ در آسمان کشیده شد..... و بعد از شاید نیم ساعتی سروکله کشتی نارنجی رنگ پیدا شد که بطرف ما می آمد. همگی خوشحال شده بودیم و بسوی شان دستها و لباس ها را تکان می دادیم.
کشتی مسلح با نوعی سلاح در فاصلۀ هزار متری لنگر انداخت و سه سرباز مسلح نیروی دریای داخل قایقی دیگر نشسته و بسوی ما آمدند. دوتای آنها بساحل پیاده شده و امنیت را گرفتند و دیگرش هفت هفت نفر را داخل کشتی بزرگ انتقال می داد. در کشتی هم داکتر بود و هم غذا و آب.
وقتی همگی جابجا شدیم  کشتی حرکت کرده و بعد از سه و یا چهار ساعت دریانوردی بساحل دیگر رسیدیم که در آنجا دو تا اتوبوس بی صبرانه انتظار می کشیدند وقتی رسیدیم ما را داخل آنها سوار کردند و با همراهی سه سه پولیس بسوی هدف نامعلومی حرکت کردیم. بعد از ساعاتی در مقابل هوتلی توقف کردند و ما پیاده شده داخل هوتل رفتیم بازهم داکترها آمدند و همه را معاینه کردند تا از صحت و سلامتی پناهجویان اطمنان یابند.

فاصله

                             زندگی فاصلۀ بین نگاهی من وتوست
                                قصۀ دور و دراز غصه های من توست 
                                همنفس عشوه مکن گیسو مرقصان که هنوز 
                                خنجر مفتیی دین، در پی راهی من و توست