آن روز مکتب و مدرسه برایش ناخوش آیند بود خبری
که از دوست خیلی صمیمی اش شنیده بود دنیا را برایش تاریک و تارکرده بود باورش نمی
شد. نه، باورش نمی شد.
ضربان
قلبش بیشتر شده و بر اصطراب و دلخونیش می افزود. برای چندمین بار ازدوست هم قریه و
همکلاسی
اش سوال کرد شاید
انتظار این را داشت که دوستش با وی شوخی کرده باشد. اما حرف دوستش همان بود که
گفته بود.( رابطه دوستی با یکی از پسران قریه) خودش را میان آتشی که داشت بدنش را
می سوزاند؛ و بیشتر و بیشتر شعله ور می شد می دید. ناچار راهی خانه را در پیش می
گیرد. احساس ضعف و ناتوانی بدنش را می فشارد راه مدرسه را با دلهرگی و با صدها
نفرین و دشنام و آنگاه فکر خودکشی که بسراغش می آید، طی می کند. "آری بهترین
راه برای نجات........ ". مثل همیشه آرام و ساکت و لی اینبار با روحیه مسموم
و گرفته وارد دهلیز می شود وقتی می خواهد در را از دنبالش بیبندد زن برادرش صدا می
کند "کمی چای بگذار باهم بخوریم" آبی(مادر) هم تازه آمده خیلی خسته هست.
نمی دانند که چرا زود تر از مکتب برگشته است؟
آهی می کشد چشمان بادامی اش پر اشک شده و برگونه
هایش قطره قطره می چکد با گوشه چادری(لاته) سفید که باگلگ های کوچک آراسته شده است
اشکهای صورتش را پاک می کند و طبراق (کیف) مدرسه اش را از دم در به اتاقش پرت می
کند و بسوی آشپز خانه تابستانی(چوتره) می رود. گاز را روشن کرده و کتری کوچک نیکلی
را روی آن می گذارد تا پیاله ها را می شود آب هم جوش می کند. بعد از لحظاتی با
پتنوس پیاله و شیرینی و چایبر چای وارد خانه شده سلام می دهد. مادرش لبخند زده می
گوید کمی نان هم بیاور در گودرا رفته بودم راه دور بود خیلی تشنه و گشنه ام دخترم.
و آنگاه بطرف عروسش نگاه کرده و لبخند می زنند سپس رو به دخترش کرده می گوید "
چرا قار استی یک پیاله چای آوردی مانده شدی. دخترم حالا کلان شدی بیگاه صبا خواست
گارای تو مییه زیاد قیافه خوره قار نگیر. صبا در خانه شوی صدها توره بال شیو موشه،
نان شوی که مفت نیست".
زهرا
سفره نان را جلوی زن برادر و مادرش پهن می کند. و چند تا نان تندری تازه و قاق نیز
روی آن می گذارد. و خودش بیرون می شود. زن برادرش می گوید بیا که باهم یک پیاله
چای بخوریم. زیاد چورت(فکر) نزو خدا بزرگ است شاید کدام لندنی و یا استرالیای را
شوی(شوهر) کنی. بازهم مادر و عروس قهقه می کنند.
دختره راه پله ها را یکی یکی طی کرده و به طبقه
دوم (بالاخانه) می رود. کمی زهر در پیاله ریخته و در پشت کتابهایش پنهان می کند. و
سپس بطرف طناب که به دیوار آویزان هست خیره می شود طناب را گرفته و می خواهد
بگردنش قلاب و یا حلقه کند. دستها و پاهایش می لرزد. برمی گردد و لحظۀ سرش را روی
زانوهایش گذاشته در فکر فرو می رود. می ایستد و دوباره پیاله را برداشته و بسوی
پنجره می رود و کنار آن می ایستد و بخانه های اطراف و تپه که در مقابل خانه اش،
رفیق دوران کودکیش بود خیره شده و گذشته هایش را ورق می زند. از لحظه های که برّه ها
و بزغاله های کوچک را برای چراندن در آن تپه می برد و کم کم خاشه (هیزم) جمع کرده
بخانه می آورد و یا در کدام مراسم دیگر با دخترهای هم سن و سالش آنجا می رفتند
بیاد می آورد و آنگاه به راه باریکی که به مدرسه اش منتهی می شود نگاهی می اندازد
دلش زیرو رو می شود. بیاد سخنان همکلاسی اش می افتد که گفته بود. "خدا آبروی
هیچ کس را نریزد".
بوی تند و تلخ زهر دماغش را می آزارد لحظۀ بدان
خیره شده و بر می گردد و در پشت کتابهایش که درقفسه جا خوش کرده اند پنهان می کند.
و آنگاه کتاب های مدرسه اش را یکی یکی ورق زده و نگاهش می کند. بغض گلویش می شکند
و آنگاه آلبوم عکس را ورق زده و با دقت عکس های خانواده و دوستان هم کلاسی و هم
مدرسۀ اش را از جلوی چشمان اشک آلودش می گذراند. دست هایش می لرزد. نمی داند چه
کار کند. وقتی صدای آمدن کسی را می شنود فوری کتابش را گرفته و مصروف مطالعه می
شود. با گشوده شدن در، مادرش را می بیند.
مادرش لحظۀ به دخترش خیره شده و باز می گوید
دخترم زیاد سرت فشار نیار خدا نخواسته دیوانه نشوی. دختر لبخندی ناشی از اجبار و
شوخی توأم با ناامیدی برلبانش می رقصد.
_ آبی(مادر) جان امتحان ها نزدیک شده می ترسم
ناکام شوم. بخیر سال دیگر کانکور دارم.
_ دخترم خود تو بهتر موفامی. در را می بندد و
دنبال کارش می رود.
لحظۀ به چهار دیواری خانه خیره شده و آنگاه بسوی
در رفته و آنرا می بندد سراسیمه بر می گردد. پیاله زهرا بطرف دهنش می برد بوی تلخ
و تند زهر برترس و دلهرگی اش می افزاید. باز پیاله را سرجایش می گذارد. دفترش را
باز می کند می خواهد چیزی بنویسد اشک امانش نمی دهد هر واژه که می نویسد همراه با
قطرات اشک بروی کاغذ نقش می شود.
" سلام پدر و مادر عزیز و ازجان شرینترم، برادران
نازنین و خواهران گلم زندگی ام را مدیون شما می دانم. خدا را سپاس گذارم که در
زندگییم شمار را داشتم و شما همه دنیا و سرمایۀ من بودید.
مادر! شما که آرزوی عروس شدن من را داشتید و روزها برایم از عروسی و مادر شدن و زندگی در
خانه شوهر می گفتید. امیدها و خیالهای عاشقانه و محبت برایم می بافتی. و آنگاه با
ناراحت شدنم می خندیدی.
پدر جان! سایه دستانت جاودانه و پایدار باد.
توکه با آبله دستانت مرا نان دادی و مکتب فرستادی تا باسواد شوم. داکتر و یا
انجنییر شوم. اما چکنم سرنوشت سرنوشت مرا چیزی دیگر نوشت.
من می میرم بخاطریکه تحمل رنج و عذاب را پیش از
افشای حقیقت ندارم و از سرنوشت گلثوم با خبرم که چگونه بدون تحقیق به تیره چوب
خانه اش توسط برادرش بدار آویخته شد. من از سرنوشت نجیبه و صغرا با خبرم که قربانی
تهمت پسر سرمایه دار شدند و عدالت نیز به نفع پول فیصله شد. و صغرا با آنکه زنده
هست اما از مرده فرقی ندارد و تحقیرشده و منفور خانواده و اقوام و هم قریه ها هست
در حالیکه همه در بیگناهی و معصومیتش ایمان دارند. من می میرم تا حرف های هرکس و ناکس گوشهایم را
آزار ندهد. من قربانی می شوم قربانی یک تهمت ناروا و ناخواسته. واین موضوع در نبود
من معلوم و واقعیت می یابد.
مادر و پدر عزیزم مرا ببخشید، مرا ببخشید. تا
آرامتر در بستر مرگ بخوابم. میدانم پس از من چه خواهید کشید. و پس از ناله ها و
گریه ها چه ها خواهید شنید ولی سوگند می خورم که من پاک و نجیب هستم و باهیچکس
رابطه نامشروع ندارم. پس برایم دعا کنید
تا روحم در آرامش باشد.
خداحافظ.....
نامه را لای کتابش می گذارد. و بسوی پیاله دستش
را دراز کرده و بدون درنگ سر می کشد و بعد از لحظاتی بال و پر زدن در آغوش حضرت اجل
آرام افتد.
آوازه زهر خوردن زهرا در قریه و منطقه زبان به
زبان می شود. دوستان و فامیلها و همکلاسانش گریه می کنند. همه از خوبی و اخلاق و
تلاش و مهربانی زهرا می گویند وعلت زهر خوردنش را سراغ می گیرند اما هیچ کس نمی
داند.
به فتوای ملای قریه زهرا محکوم بخودکشی هست و
نباید در قبرستان عمومی دفن شود.از قول ملای قریه وی مرتد هست و شرعآ جایز نیست در
گورستان عمومی بخاک سپرده شود. جنازۀ وی غریبانه و تنها در تپه ای بخاک سپرده می
شود.
مدتی می گذرد پسری که باعث خودکشی زهرا شده بود.
با خواهرش تمام دسیسه ها و اهدافش را قصه می کند. و ازعذاب وجدانی که دامنگیرش شده
است. می گوید. و اظهار ندامت و پیشیمانی می کند. خواهرش تمام قصه های برادرش را با
دوستانش در میان می گذارد. بعد از چند وقتی پسره ناگزیر زادگاهش را ترک کرده و به
ولایت دیگر کوچ می کند. تا حداقل از نفرین و دشنام و نگاه خشم آلود مردم دور
بماند.