۱۳۹۲ آبان ۹, پنجشنبه

فدایت

                         ملالی دختر کــوچی فدایت بهسود و ناهور    
                         حضورت گرم بادا! با دُهُــل و آتن و تنــــــبور
                         بهارم را بزن آتش؛ بصحــــــرای دلم غــژدی
                         تمام تاروپودم شقّه کن با خنــجر و ساطــور
                         عزیزدل! گرهی اخمویت وا کن تمـــاشا کـن
                         یکاولنــگ و شمــــالی و مزار و کابل رنجــور
                         بهار آرایی آتش خوی ببخشم دل و ایمان را
                         اگر با نیـم نگاهـی بشکنی شام شب دیجـور 
                         سحرگاهان دعایت میکنم ای شوخ صحرایی  
                         الهی! چون النگوها بدستـــانت شوم مسحور






۱۳۹۲ آبان ۸, چهارشنبه

التماس

                                            
                         نگارا! با شرارت های گیسویت عذابم کن
                        به نیش و نوش لبهای پر افیونت خرابم کن
                        جوانی را بخاکستر فشاندم بی وفا! حالا
                        که افتادم بیا! با سیخ مژگانت کبــــابم کن
                          

خاطره 2

کاش سرنوشت چنین  نمی نوشت
علی رهگذر

برای رفتنت دل آسمان تنگ شد و آرام گریست. و برای ساده زیستنت اتاق خوابت احساس غربت می کند نه با من سازگار است، نه با دوستم. در نبود تو هر بار در اتاقت را می گشایم بوی عطر دلخواهت را حس می کنم. درد نبودن تو در اتاق، سالن حال، آشپزخانه، به ویژه وقت نهار و شام بی تابم می کند.
چکنم دلم از سنگ که نیست. بگذار! برای سبک شدن این دل ماتم زده ولی صبورم از واژه ها و کلمه ها کمک بگیرم  و انبارهای کاغذ را خط خطی کنم.
هنوز صورت پر از جراحت و سینه پاره پاره شده و خون آلود دوست و رفیق دوران  مکتب و دانشگاه و مسافرت ها و تلخی ها و شیرنی هایم(عبدالحکیم کریمی) را پیش رو دارم، دوستی که با قهر و آشتی های همدیگر کاملا انس و خو گرفته و بزرگ شده بودیم؛ به ویژه دوران دانشگاه و پوهنتون و مسافرت ها و زندگی در اتاق اجاری در جوار مسجد محمدیه در دهمزنگ کابل.
هنوز بایاد و خاطره های آن دوست کهنه ام ورق می خوردم که سایه فراق دوستان تازه و هم اتاقی های جدیدم بر قامت بی اندام زندگی ام چادر سیاه  کشید.
دیر آمدن و زود رفتن آن چهار یار دیار غربت و آوارگی، برای خودشان چه آسان و سبک بود و برای من چه سنگین و  توان شکن!
غروب آمد، دلم را غم گرفته
معمولا پناه جویان، جاکارتا را به مقصد کریسمس آیلند(استرالیا) آوایل شب ترک می کنند و به طرف نقطه ( محل که سوار قایق می شود) می روند. دوستان من آنشب نامبارک رنگ و چهره دیگر یافته بودند. وقتی با تک تک آنها خدا حافظی کردم نمی دانم چرا چشمان مان بی اختیار اشک آلود شدند. نمی توانیستیم بصورت همدگر نگاه کنیم. من قرآن گرفته بودم و آنها یکی یکی قرآن را زیارت کرده و از اتاق بیرون می شدند. وقتی در را بستم دلم لرزید و پاهایم شل و ویل شد روی قالیچۀ که تنها فرش سالن حال بود. نشستم. و به قالیچه خیره شدم گلک های قالیجه مانند خالکهای سیاه می ماند. خانه کم نور و بی رنگ شده بود. گویی در و پنجره و دریچه و لوازم دیگر خانه از آمدن یک حادثه نا خوش آیند خبر داشتند.
بعد از مرگ پانزده دقیقه هر قدر تماس گرفتم موفق نشدم. تلفنهای شان خاموش شده بود. تلفنم را در گوشه انداختم. و بیرون رفتم تاغم تنهای جان بی جانم را  نستاند.
 پس از چند روز، شایعۀ شکستن و غرق شدن بیش از صد نفر از سر نشینان کشتی مسافران افغانی و ایرانی عازم کریسمس آیلند، در آبهای اندونیزی، خاطرات قشنگ هشتاد و پنچ روز باهم بودن را به آه و حسرت بدل کرد.
تلفن زنگ می زند. یکی از دوستانم از کمپ پنجم پنای است. با صدای گرفته و شکسته می پرسد: کشتی غرق شده از کدام قاچاقبر است؟
_ نمی دانم.
_ ترا خدا راست بگو!
_ هنوز راست و دروغ این خبر معلوم نیست.
_ هر خبری شد حتما خبرم کن.
_ چشم.
  نمی دانم چه کار کنم خبر غرق شدن کشتی صحت دارد در سایت Hazarara asylum seeker و فیس بوک پناه جوایان هزاره و فیس بوک های دیگر هم غوغاست. نجات یافتگان را در اندونیزی آورده اند. شاید بعد از سه روز دوست دیگرم شماره تلفنی آورده می گوید. به این شماره زنگ بزن! صاحب این شماره نامهای بازماندگان را دارد. فوری زنگ می زنم کسی با زبان دری آمیخته با گویش پشتو، جواب می دهد. نام و مشخصات دوستان گم شده ام را می گویم. لحظۀ می گذرد؛ متأسفانه!  جواب منفی می شنوم.
ساعتی می گذرد. باز تلفن زنگ می زند.
_  سلام!
_  علی ترا خدا راست بگو، مامایم غرق شده است یا زنده است؟
_  هنوز دقیق معلوم نیست.
_ می گویند، تعدادی آنها پس از شکستن کشتی به جنگل پناه برده اند و حالا او نجاست.  
_  خدا بزرگ است.
 نمی تواند غمش را پنهان کند بغضش می شکند صدای هق هق گریه اش از پشت تلفن ....  علی جان! حقیقت را نمی توان کتمان کرد. مامایم هم در میان غرق شدگان است. می دانی مادرم مریض هست. من مانده ام جواب مادرم را چه بگویم. هر قدر بهانه می آرم قبول نمی کند.
فقط می گویم؛ حقیقت را نمی توان پنهان کرد. دیر یا زود باید خبر شود. به دامن اشک پناه می گیرد و تلفن قطع می شود.
 نفرین به لحظه های جدایی و دوری، نفرین به ثانیه های کسالت آور و تنبلی، کاش قدر همدیگر را پیش از آنکه ساز و سرود جدای و فراق سروده شود. درک کرد و  فهمید!

خاطره 1

از کوالالامپور تا جاکارتا همگام با کودک نوزده ماهه

نبیشته از علی رهگذر
مقابل هوتلی در کوالالامپور، روی صندلی که به استقبال مشتریها گذاشته شده است می نشینم کمی اونطرفتر قفسۀ کتاب و مجله انگلیسی و مالیزیایی دیده می شود، من که باالفبای انگلیسی اندکی آشنای دارم کتاب کوچکی را ورداشته ورق می زنم. چند دقیقه بعد خانمی با کودکش با لباس مرتب و تمیز روی صندلی دیگر لم می دهند. بمن خیره شده می پرسد.
ببخشید! شما هم اندونیزیا می روید؟
بلی.
از کجا آمدی؟
از  کابل.
ماهم از ایران به پاکستان  و از پاکستان به سنگاپور و از آنجا به مالیزی آمدیم تقریبا سه هفته در راه بودیم.
اسم پسرم محمد طاها است؛ نوزده ماهه شده است، اولین ثمرۀ زندگی مان، با آمدن محمد طاها زندگی ما روز بروز زیباتر و قشنگتر می شود. دست پرمحبت و مهراگین مادرانه اش را برسر و صورت یگانه فرزندش می کشد.
نگاهی به پسر کوچلویش انداخته با شوخی می گویم: افغانستان آنقدر کوچک شده که حتا جایی برای شما پیدا نمی شد؟!
لبخندی برلبان مادرش نقش می شود؛ دست فرزندش را فشرده می گوید محمدطاها حالا برای خودش مرد شده است. آقایی باقد بلند و گندمی رنگ از اتاق بیرون شده طاها را بغل می کند. او پدر طاهاست؛ سلام و احوال پرسی می کنیم.
 لحظاتی بعد یکی از مسافران سراسیمه از راه میرسد و نوید رفتن می دهد. (همه باید به هوتل ایرانی که در مقابل خوابگا ما قرار دارد رفته و بعد از صرف شام بسوی مقصد حرکت می کنیم).
  به هوتل رفته و پشت میزهای غذا خوری می نشینیم هرکسی غذای مورد نظرش را فرمایش می دهند. بعد از ساعتی شخصی که اندام درشت و چشمان بزرگ بزرگ دارد با اشارتی می فهماند تا دونفری دونفری هوتل را ترک گفته و با راهنمایی های افرادی که لباسهای مخصوص پوشیده اند سوار موترشویم. تعداد ما شانزده نفر اند و سوار دو موتر می شویم.
موترها درکوچه ها و پس کوچه ها پیچ و تاب خورده به شاهراه میرسند بعد از ساعاتی در جاده فرعی و خاکی می پیچند. و دریک چشم بهم زدن خاموش شده و درهایش باز می شود؛ مسافران بیرون می پرند.
هوا تاریک است؛ آدم ها مثل سایه دیده می شوند. آرام و باعجله دنبال هم دریک خط گام می ساییم تا به دریا می رسیم دریایی که خط فاصل میان مالیزی و اندونیزی هست. و همه مسافران که زمینی و قاچاق می آیند ناگزیر ازهمین دریا می گذرند. ساگها را روی دوش انداخته و داخل دریا می شویم دستها را قلاب می کنیم هر قدر پیش می رویم عمق دریا بیشترمی شود. آب تا گردن می رسد موجی می آید و همه را عقب هل می دهد.  باز جلوی می رویم.
سیاهیی کوچکی(قایق) از دور نمایان شده و نزدیک می شود. بعد از لحظۀ لنگر می اندازد همه سوار می شویم مسؤل گروه بعد ازسر شماری به قایقران می فهماند تا حرکت کند.      
سکوت دریا و تاریکی شب با گفتن صلوات و دعا می شکند. محمد طاها بازبان شیرین کودکانه اش فقط (یاعلی یا علی) می گوید هرقدر ازساحل دور می شویم سرعت قایق زیاد تر می شود. دونفر مسؤل رسانیدن ما به ساحل اندونیزی هستند. یکی قایق را هدایت می کند و دیگرش مسؤل رخدادهای احتمالی، گاهی می ایستد و دوردست ها را می کاود تا با گشت دریایی روبرو نشویم و درموارد مشکوک از سرعت قایق می کاهد و می گوید سرها را پایین نگهدارید. تقریبا بعد ازهفت ساعت دریا پیمایی به ساحل پر از جنگل اندونیزی نزدیک می شویم. قایق به چراغ قرمزی که از دور چشمک می زند نزدیکتر شده و لنگر می اندازد.
جزیره سوماترا
همگی از قایق پایین می شویم نفسی تازه کرده و به دنبال شخصی که ازمیان درختان خارج شده است؛ راه می افتیم. هرقدر به جنگل نزدیک می شویم لجن بیشتر می شود گاهی تا زانو و گاهی تا دوشاخ داخل لجن فرو می رویم. از یک طرف تاریکی و از طرف دیگر ترس پولیس و بیگانه بودن محیط ، ترس گیرماندن در لجن و حیوانات وحشی و خزندگان گزنده برهیجانی شدن و اصطراب مان می افزاید. میان جنگل آنقدر تاریک است که در فاصله دومتری نمی شود کسی را دید.
سرعت و دقت بیشتر از هر زمان دیگر 
من جلو تر و مادر طاها درحالیکه طاها را درآغوش دارد از دنبالم، طاها ساکت و خاموش است فقط گاه گاهی صدای یا علی گفتنش از لابلای نفسک زنان و خرخرکنان کاروان بگوش می رسد و پدرش نیز عقب تر از ما می آید. از راه باریکی که در میان انبوه جنگل کشیده شده است با دقت بیشتر گام بر می داریم با اندک بی احتیاطی یا از کاروان عقب می مانیم یا با مشکلات دیگر مانند لغزیدن و افتادن در چاله روبرو می شویم. پس از یک ساعت راه پیمایی میان جنگل تاریک و تار؛ فضا کمی بازتر می شود راهنما می گوید (چینچchange) لباسها را بدل کرده دوباره راه می افتیم. پس از لحظاتی جست و خیز به سرک عمومی می رسیم. به سه گروپ تقسیم شده و در حاشیۀ سرک بروی علفزار ها می نشینیم. ماشینی از راه می رسد توقف می کند و با سرعت سوارش می شویم. راننده پوکی به سیگارش زده و به موترش نیز بیشتر انرژی می بخشد سحرآرام آرام از راه می رسد و آفتاب با طلوعش خواب شب زدگان را می رباید ماهمچنان گیج و سردرد، به دوستانم نگاهی می اندازم همه خوابند. موتر باسرعت ازمیان کوچه ها می گذرد و جلوی خانه ی می ایستد. خانمی بالب خنده به استقبال مان می آید. وارد خانه می شویم. هنوز پوک و قورتی به چای نمی زنم که خودم را در استحاله خواب می یابم. 
ساعت چهار صبح روز دیگر؛ زنگ حرکت سوت می کشد باز سوار ماشین هاشده بسوی نقطۀ نامعلوم حرکت می کنیم پس از بیست ساعت انتظار و داخل ماشین بودن باز سوار قایق می شویم. بسوی جزیرۀ(میندو برات) راه می افتیم پس از دوساعت ونیم آب پی مایی باز سوار ماشین ها شده و بخانۀ انتقال می یابیم. خستگی و گرسنگی و بی خوابی دست و پای مانرا بسته است. هرکسی در گوشۀ بدامن خواب می خزند.
ساعت یک و نیم بعد از ظهر بسوی میدان هوای به مقصد جاکارتا حرکت می کنیم وقتی به درورودی میدان هوای می رسیم یکی از دوستانم که از لوگر هست ضعف شدید می آورد. راهنمای که لباس نظامی به تن دارد فوری هندی کیپ آورده و سوارش می کند. از بازرسی ها گذشته و به سالن انتظار روی نیم کت ها می نشینیم. بیروبار زیاد است. محمد طاها باشیطنت بازیهایش دست و پای خستگی ها و بی رمقی ها را می بندد و آدم را وادار می کند تا دنبالش کنیم. نوبت پرواز می رسد آخرین بازرسی را پشت سر گذاشته و روی صندلی هواپیما نفسی تازه می کنیم. خدمه هواپیما مشکوک شده و کارت عبوری می خواهد کارتم را نشان می دهم بعد از بررسی دقیق معذرت خواهی کرده و بالبخند ترک مان می کند. با پرواز هوا پیما روح تازه درکالبد خسته وماندۀ ما می دود. بعد از یک ساعت وسی دقیقه هوا پیما در میدان هوای جاکارتا فرود می آید.
جاکارتا
از میدان هوای بیرون شده و راه هوتل صبانوس( (sabanos اقامت گاه مسافران تازه وارد را در پیش می گیریم شب سپری می شود ساعت هفت صبح به دفتر سازمان ملل مراجعه می کنیم بعد از گرفتن نوبت گرفتن برای کارت هویت، به دوستم تماس گرفته آدرس و جای برای خانواده کوچک می پرسم؛ وی زمانیکه از حضور پسر کوچک باخبر می شود با پیشانۀ باز خوش آمد می گوید. سوارقطار شده و جاکارتا را به مقصد بوگور که محله مهاجرنشین افغانی و کشورهای دیگر است ترک می کنیم. تقریبا ساعت دو بعد از ظهر دوست تازه آشنایم در منطقه بازار عرب به استقبال مان می آید او بادیدن محمد طاها خوشحال شده و او را در آغوش می گیرد.
او می گوید حبیب دوست شما دی شب بسوی استرالیا حرکت کرده ولی بما گفت که شما حتما می آیید بدنبال وی از راه باریک که بیشتر شباهت به راه های سرجویی وطن دارد بسوی خانه می آییم.  
پس از ده دقیقه بخانۀ تمیز که یک سالن و دو اتاق و آشپز خانه و... دارد می رسیم. کسی را نمی شناسم ولی رفتار خوب و شایستۀ دوستان جدید مرا تحت تأ ثیر قرار می دهد. پدر و مادر طاها نیز ترجیح می دهند درهمین خانه زندگی کنند. پس از یک ماه دونفر دیگر عازم استرالیا می شوند و پس از چهار روز سرگردانی و مشکلات دیگر به جزیره کریسمس می رسند همگی خوش حال می شویم.
محمد طاها خیلی شیطون شده او ازهوش و زکاوت خوبی برخوردار است وقت چای خوردن پیاله اش را می آورد. بعد از صرف غذا فوری دست مالی برای سفره پاک  کردن می آورد. گاه گاهی که ناراحتش می کنیم لااله الله می گوید. حضور او هرگونه کسلالت و ملالت را از دنیای غربت و خانه غریبی برچیده است.
به پیشواز مرگ
دست گلچین طبیعت امانش نمی دهد. نماز شام غریبان رنگ و حالت دیگر دارد هنوز پدر طاها سجاده اش را جمع نکرده بود که تلفنش بصدا در آمد. فقط گفت چشم. هیجان زده و سراسیمه و سایل شان را ورداشته خدا حافظی کرده و رفتند دوست دیگرم بعد از پنج دقیه بدنبال شان راه افتاد. شاید بعد ازنیم ساعت تلفن های شان خاموش شد پنج روز گذشت شایعۀ غرق شدن کشتی حامل صدو پنجاه نفر گوشها را آزار می داد. خدا یا هیچ باورم نمی شد هر لحظه برای خبرهای جدید به انترنیت سر می زدم پنجاوپنج نفر نجات یافتند. اما معلوم نبود کیها هستند. شاید بعد از بیست روز کسی گفت که دوست نجات یافته اش صحنۀ مردن طاها را در آغوش مادرش دیده است.
وی می گوید: پسر کوچک، تقریبا دوساله، در آغوش مادرش جیغ می کشید مادرش او را به سینه چسپانده بود و می گریست. ناگهان موجی آمد و همه زیر آب رفتیم باز بالا آمدیم باز زیر آب رفتیم وقتی بالا آمدیم باز چشمم به آنها افتاد مردی کمی دورتر از ما که بدون شک پدر آن پسر بود  فریاد می کشید: رهایش کن او دیگر زنده نیست. خیلی تلاش می کرد تا خود را به آنها برساند ولی نمی توانست. باز فریاد می کشید رهایش کن! رهایش کن! اما مادرش فقط می گریست و دیگر هیچ؛ باز اسیر پنجه بی رحم موج شدیم دیگر نمی دانم چه شد.....
وقتی بهوش آمدم خودم را در شفاخانه یافتم.

اندونزیا - جاکارتا – بگور- توگو 12/12/12

۱۳۹۲ آبان ۶, دوشنبه

من همانم که ز چشمان خدا افتادم

من همانم که ز چشمان خدا افتادم

 نوشته: از رهگذر
زیر این چرخ کبود نه سازی بود؛ نه سرود، نه صلواتی بود؛ نه درود، فقط خدا بود و خدا تنها بود باآنکه همه چیز بود و خدا دل مشغولی های زیاد داشت. حساب و کتاب، تقسیم نفقه میان مخلوقات و آفریدن و نیست کردن و ازین پهلو به آن پهلو گردانیدن یکی را صید و یکی را صیاد ساختن و شب را در پشت روز و روز را در پشت شب پنهان کردن و بهار و پاییز و زمستان و تابستان نقاشی کردن وو........
این کارها دیگر یکنواخت و تک چهره و دور از تنوع شده بود. ولی خداوند عشق ویژه به این ساختن و پرداختن و داد و گرفت و هست و نیست کردن داشت.
 خداوند خواست شبانه به دیدار مخلوقاتش برود. انتظار پایان یافت و شب از راه رسید و هوا تاریک شد و طبیعت به خواب رفت. خدا آرام و آهسته و دور از چشم ستاره ها بسوی تپه ی حرکت کرد. وقتی روی تپه رسید درگوشۀ نشست. تا نفسی تازه کند. هوا کم کم روشن شد و آفتاب طلوع کرد زمانی که چشمانش بخدا افتاد که در گوشۀ نشسته است. نگاهش را به پایین کشید و سرتعظیم فروبرد. طبیعت نیمه روشن بود و مخلوقات نگران خورشید. لحظۀ نگذشته بود که همه از حضور خداوند آگاه شدند و یکباره پیشانه بخاک ساییده و به شکرگذاری پرداختند.
خداوند نگاهی عمیق و ژرفی به مخلوقاتش کرد و در فکر فرورفت وآنگاه به فرشته ی فرمان داد تا مشتی خاکی آورده و چهرۀ جدید بسازد سروصداهای فرشته ها بلند شدند. کسی پرسید آیا کسی را در زمین می فرستی که خون بریزد و فتنه کند؟  خداوند پس از آنکه پاسخ آنها را داد(چیزی که من می دانم شما نمی دانید) و ساکت شان کرد. آنگاه رو بکوه ها کرده چیزی گفت: کوه ها به لرزش و لغزش در آمدند. و تکه و پاره شدند. پس از آن خدا نگاهی به دریا انداخت و چیزی برایش گفت: دریا به جنبش در آمده و طوفانی شد و خود را به صخره ها کفت و به اطراف خود پیچید و چندین هزار شاخه شده و بهر سو جاری. خدا رو به آسمان کرد تا خواست نگفته اش را بگوید که آسمان به چندین تای دیگر تقسیم شد.
آسمان بار امانت نتوانست کشید. خداوند تبسمی کرد؛ فرشته ی مشتی خاکی آورده و به شکلی در آورد. هرچند ناله و فریادها از خاک بلند شد ولی شنیده نشد. فرشته و یا فرشته ها چهرۀ مقصود را ساختند و خدا از روحش به او دمید و زنده شد. نامش گذاشتند (آدم). به دستور خداوند همه فرشته ها به آدم سجده کردند. ولی ابلیس یکی از نزدیکترین نزدیکان خداوند؛ گفت:(نه، هرگز به دست ساخته ی خودم سجده نمی کنم). من کسی را می پرستم و به کسی سجده می کنم که شایسته اش باشد. خداوند که از آفریدۀ جدیدش خیلی خرسند بود. باری دیگر ابلیس را تشویق به کورنش آدم کرد. پاسخ شیطان(نه) بود و گفت: خدایا جز (تو) هیچ کسی را شایستۀ پرستش و ستایش و نیایش و راز و نیاز نمی شناسم. ابلیس عاشق سوخته و تفتیدۀ آفریدگار بود ولی این عشقش او را برای همیشه از درگاه یگانه معبود و معشوقش دور انداخت. بهانۀ که دست آویز خدا شد و شیطان غریبۀ دیار معشوق شناخته شد.
قرعۀ فال بنام(من) دیوانه رقم خورد. خدا برای آفریدۀ جدیدش از جنس خودش همسفر و همسری آفرید و به بهترین مکان(بهشت) هدایت شان کرد. آن همه ناز و نعمت با وجود خط سرخ(قرمز) در خانه ی حضرات آدم و هوا پرسش بر انگیز شد و ذهن آن دو را به جستجو وا داشت و در نهایت خط قرمز را شکستند، آدم و هوا میوۀ ممنوعه را امتحان کردند. این کار بهانۀ دیگر بدست خداوند داد و حضرات از بهشت رانده شدند و از افلاک به خاک هبوط کردند؛ این دو مهمان تازه وارد در سرزمین نا آشنا وقتی خودشان را عریان و مات و مبهوت؛ ساکت و بی روح؛ کوچک و پرتوقع و خود خواه ، ضعیف ولی سرکش و ستیزه جو، جاهل و جاه طلب؛ فقیر و متکبر برهنه و عیب جو یافتند. سر بر دامنۀ اندوه گذاشتند؛ اشک حسرت ریختند و قبای ندامت برتن، در پیشگاه خداوند زانو زدند. و خدا هر دو را بخشید و هدایت شان کرد هنوز چند صباحی را به شب نرسانده بودند که این گسترۀ خاکی با این پهنایش بر آنها تنگ آمده و در برابر خدا ایستادند، عاصی شدند و طغیان کردند. احساس خودمختاری و استقلالیت آدم پرونده پرخم و شکنج برایشان رقم زد و خدا آنهارا رها کرد تا برای خودشان بکارند و بیافرینند و زندگی کنند. و خدا پس از آفرینش (آدم) بخودش آفرین گفت و آدم هوا را بحال خودشان گذاشت. 

گناه

      وقتــی خدا بطرح لبانت نگــاه کرد
     با خط سرخ دفتر ما را ســـیاه کرد
      خود غرق نیشۀ لب تریاگ بوی تو 
      ما را اسیر تفسیر جرم و گنـاه کرد  
 


به بهانه ی عید قربان

به بهانه ی عید قربان

نوشته از: علی رهگذر
پیر مرد سالخورده و نحیف پس از سالها جنگ و جهاد با خود پروری و خود خواهی و تحمل آوارگیها و بیچارگی ها و نبرد با نمرود پسندان و قارون سازان و فرعون پرستان و خرافه گرایان و بت و بت پرستی و حال این (بت) چه خود ساخته باشد و چه ساخته ی کسی دیگر، ازخاک باشد یا ازطلا زنده باشد یا مرده، آدم باشد یا دیو و پری و گاو و گوساله، هر چه غیر از خدا باشد (بت) نامیده می شود. اگر بخدا نزدیکترین هم باشد درخور ستایش هست؛ نه شایسته ی پرستش.
ابراهیم، جوان سرسخت و بی پروا، فرزند خداساز نمرودیان و بت تراش ماهر و بت پرست متعصب، با بار سنگین رسالت و یگانه پرستی و توحید خواهی در حاکمیت شب و نظام اژدهاوش جهل وجور نمرود. او کهنه سال وسالخورده است که عمرپدرش آذر دربت پرستی و بت تراشی خاکستر شد ولی انرژی و جوانی ابراهیم دربت شکنی وباطل ستیزی.
ابراهیم درخانه ی تاریک بدنیا آمد که پنجره اش با حضور بت و بت زاده ها کور ولاک شده بود خانه ی که او در آن زاده شد نه نوری داشت نه چراغی، ابراهیم فرزند دلبند آذر بت تراش درجستجوی روزنه ی شد تا نور درخانه ی تاریک و تار شان راه یابد و راه را روشن کند. او در تکاپوی خدا بود وبرای بدست آوردن او ازمقام، منزلت، شغل، قدرت، مصلحت گرایی و محافظه کاری، فخر و اشراف گرایی، ثروت و دارایی و دنیا پرستی، از نظام نمرودی جدا شد. و خاکی شد.
ابراهیم فرزند زمان ظلمت و جهالت است او یک قرن زیربار سنگین رسالت و روشنگری و نجات نشکست تا انسان سرکش و خود سر و خدا ستیز را خدای کند و از برهنگی رهایی بخشد؛ اما او درد دیگر و مشکل دیگر هم دارد او فرزند ندارد؛ درد و حسرت بی فرزندی او را از درون می ساید و نابودش می کند. ابراهیم صبر ایوبی دارد می ایستد و جاودانه می شود. پس از صدسال تنهایی و یأس خدای ابراهیم از کنیز سیاه پوست(سارا) به او اسماعیلی مرحمت می کند. اسماعیل، اسماعیل ثمره ی یک قرن انتظار، پاداش زندگی پرماجرا و پرکشمکش، ازبطن طبقه ی مطرود و منفور آنروز (سارا، سیاه پوست)
از کیستی وچیستی و چرایی اسماعیل چیزی نمی دانم اما او شایسته قربانی است و خدا دستور داده است تا گلونش بریده شود کارد لای دست ابراهیم برگلوی تنها امیدش اسماعیل؛ عجب دردی است که نه درخیال می گنجد و نه در افسانه، کارد از بریدن باز می ایستد و ابراهیم نهیب دیگر می زند اما نه، کارد در بریدن گلوی نازک اسماعیل عاجز ونا توان است.
ای ابراهیم! قهرمان کار کشته و آب دیده، آنقدر رنج کشیدی تا فاصله ها و دیوارها میان تو و خدایت در هم شکست و با قربانی اسماعیلت به ابدیت پیوستی. پس گوارایت باد مقام زیبایت.
افسوس و دریغا! امروزه امت آخرین هم طبقه ات (محمد) احیای سنت ترا به نوعی افتخار و شهرت تبدیل نموده اند. قربانی می کنند؛ حج می روند؛ هزینه می کنند تا نام و نشانی بدست آورند. خوب یادم هست شخصی که قبلا کربلایی بود حاجی نیز شده بود؛ روزی یکی از فامیلانش وی را یازنه خطاب نموده و خسته نباشی گفت. حاجی کربلایی زمین و زمان برسرش فروریخت و بافریاد و نفرین گفت چرا بمن حاجی کربلایی نمی گوییی!؟ عجب مردم بی عقل و بی شعوری، نمی دانی که من هم حاجی هستم و هم کربلا رفته ام.
آری! حج رفتن و قربانی کردن دیگر معنای میثاق و تعهد با ابراهیم را ندارد بل باید مقامی در اجتماع باشد، شخصیت و غرور و فخر فروشی باشد نه ادای دین و انجام مسئولیت، نه آدم شدن و بت خود خواهی را شکستن،
و تو ای برادر و خواهر! که برای حج آماده می شوی، برای ادای دین، مال و منال می اندوزی تا در زندگی پس ازمرگ مدیون نباشی. پیش از رفتن به آن خانه ی مقدس، خود را در خود بشکن! کوچک شو! سبک شو! تا ساده و آسان بال بگشایی وبه افلاک برشوی.
حج یعنی نبرد تو باخودت، نه مخلوقی بنام شیطان و ابلیس و هیولا و دیو و دد دیگر، پس بکوش تا در این ستیز از خود بگذری و بخدا برسی! برای رسیدن قبله مقصود، ابراهیم شو واز اسماعیلت چشم بپوش! عبور از عاطفه و جذبه وغریزه وشهوت وشهرت هوشیاری و بیداری می طلبد؛ چشم دل باز کن و خدایی شو زیرا شیطانی درهر گام هزاران دام می افگند چون کینه ی دیرینه با با تو دارد؛ او آدم را به خوردن میوه ی ممنوعه تشویق کرد و ابراهیم را گرفتار ترس و شک ؛ اما ابراهیم با نهیبی کاردش را برگلوی اسماعیلش کشید تا شیطان را سرجایش میخکوب کند.
حالا انتخاب با توست می خواهی با خدای ابراهیم و اسماعیل دیدار کنی و نبرد با نمرود را ادامه دهی یا شهره ی شهر شوی ومردم ترا احترام وتمکین کنند.
  عید
        برهمگان
                     مبارک!

آرزو

                                               آرزو

کاش درختی بودم کنار چشمۀ درامتداد راه مدرسه ات می روییدم شاخ و برگ می کشیدم؛ سایبانی می ساختم و به احترام قدمت ریشه درخاک می کردم و سربه آسمان می ساییدم و لحظه های آمدنت را ثانیه شماری می کردم.
آنگاه که ازمدرسه باز می گشتی کیفت را بروی شاخکی که درانتظارت خمیده بود آویزان می کردی تا شانه هایت اندکی احساس سبکی می کرد.
تو آب بر سر و صورت می کشیدی و من نگاهت می کردم، تو غرق آرایشت و من مدهوش تو. آنگاه که عزم رفتن می کردی پاییز می شدم و برگهایم را فرش قدم های نازنینت می کردم ولی تو نمیدانستی که چقدر دوستتدارم.

                                                                                                                         رهگذر

۱۳۹۲ آبان ۵, یکشنبه

مادر و خواهر عزیز مرا ببخشید



نبشته: رهگذر
روزگار ما روزگار لامذهبی و بی دینی و بی ایمانی نیست. همه دیندار، معتقد و متعهد در دین و باور های دینی شان اند. همه خدای واحد و بی نیاز را می پرستند و از او استعانت می جویند (اِیَّاکَ نَعٌبُدُ وَاِیَّاکَ نَسٌتَعِیٌنٌ) هیچ گونه تفاوتی درعبودیت و آفرینش من(مرد) و تو (زن) وجود ندارد. اما نمی دانم چرا خدا از چشمان گروه من برای من (مرد) مهربان رحمن و رحیم و برای تو (زن) قهّار و جبّار وسرکوبگر است و قهرش همیشه دشنه ی است که  بر جگر تو فرو می رود یا ترا زنده بگور می کنند و یا بنام تجدد و مدرنته مانند کالاهای تجارتی دست بدستت می کنند و یا هم با زور و فشار تو را در خانه های نمناک و شکننده زندانیّت می کنند تا گناه زن بودنت را بپردازی و در نهایت بپوسی.
خداوند همه را هدایت کرده و شعور داده است اما شعور و وجدان  گروه من مجموعه از عقده ها و کینه هاست که نسبت به تو شکل می گیرد. شعور من از من اصل می سازد و از تو فرع (شورای علما افغانستان در اعلامیه خود با استناد به آیه‌های اول و سی و چهارم سوره نسا نوشته شده است در خلقت بشر مرد اصل و زن فرع می‌باشد و نیز قوامیت از آن رجال است"bbc") فضایل را بمن می بخشد و رذایل را بتو، مرا سرچشمه اخلاق و خوبی ها و ترا سرلوحه فساد و آلودگی ها قلم داد می کند؛ من استعداد قاضی شدن دارم و تو نداری، چون مادر هستی و یک مادر هیچ گاهی دوست ندارد پروردۀ شیره جان و استخوانش را جلوی چشمانش سر به نیست و تحقیر کند.
مادر و  خواهر! 
شعور گروه و طبقه من بیمار است با خود غریبه است و از گروه تو بیزار؛ دوست ندارد یک کلمه با تو بگوید و بشنود. زیرا اصل است و این اصلیّتش به او اهلیّت بخشیده و بتو به چشم نا اهل زل می زند. همین است که حضور ترا مایه سرافگندگی و شرمندگی دانسته و لکه پاک نشدنی و سیاه بختی در دامن تاریخ (مرد) عنوانت می کند. آری شعور من هنوز برهنه و بدوی است و در بدویت و برهنگی و فردیت، خودش را سرآمد هستی و توانا در مدیریت زمان یافته است. پس چگونه و با کدام منطق خودشکنی کنم و حقیقت هستی ترا در ذهن و روان مسموم شده ام درک کنم؟ و بدتر از همه چقدر بی شرمانه دهن کج کرده و تو را (جنس دوم) خطاب می کنم. در حالیکه میدانم تو بستر آرامش برای ذهن و روان نا آرام و پرتشویش و گندیدۀ من هستی، زیرا آفرنیش ما از جنس واحد و بی مانند است (آیة‹1› سوره نساء). و من بی تو ناقص و نا مکمل.
مادر و خواهر!
شعور من، فروشی، خریدنی، معامله گر، چاپلوس، لشم زبان، درغگو و ثناگو، التماس گر، رشوه بده، رشوه بگیر و متملّق است تا هیچ دادگاهی مرا از نا پاکی و خون خوری و حق کشی و انواع خیانت و جنایت و در زندگی و قانون گریزی باز ندارد. اما سکوت تو در برابر این همه نا برابری ها از تو آفریدۀ بی اراده و وابسته ساخته است و از گروه من خود سر و برهنه که حتا با دین تو داد و ستد می کند. دین که در بدو ظهور دست نجاتش را بسوی تو کشید و گفت که آنها را زنده بگور نکنید و روزی از این دختران سوال خواهد شد که به کدام گناهی کشته شده اند؟ (وَإِذَااٌلٌمَوٌءُدَةُ سُـإِلَتٌ‹8› بِأَیِّ ذَنٌبٍ قُتِلَتٌ‹9› سوره تکویر) دین که برتریت و رستگاری را در پرهیزگاری و تقوا جستجو می کند نه در جنسیّت و ساختارهای ظاهری و فزیکی، دین که برده و آزاده، غنی و فقیر سیاه و سفید، عرب و عجم را در زیر یک پرچم آورد و امت واحده را سر لوحۀ حرکت شان می داند و زن و مرد را تکیه گاه یکدگر. چگونه در برابر تو قرار گرفته و از تو یک مشت موجود بی مصرف و ناکار آمد تصویر می کند؟ تو که مادری! و بهشت بهترین موعود الهی در زیر پای تو قرار گرفته است، چرا از چشم انداز تیم من ناقص العقل و سیاه سر و همیشه شایستۀ تنبیه و سرزنش؟
مادر و خواهر!
گروه من، با سواد جهل طلب، دانشمند ژست پسند، روشنفکر مصرف گر، عالم و آخند و متجدد محافظه کار و مصلحت طلب، مقلّد و پادو و پوک و پوفیوز، خالی و خیالی و عصبی و خشن  که از آب دهن دیگران زبان می چرخانند و از استادان شان، بلی قربان، چشم و سر تکان دادن را خوب می آموزند، و برای اینکه از چشم خدای قدرت شان نیافتند از اعتقادات تو از مذهب تو و از ازرش های انسانی و خدادادی تو نیز استفاده ابزاری می کنند. و برای میخکوب کردن و در بند کشیدن و سکوت و جمود ماندن تو، گاهی ابزار شان توجیهاتی اند که بظاهر از بطن و متن کتاب هدایت (قرآن) و سنّت پیامبر و فرهنگ محلٌی و عنعنوی می کشند. تا قبای مشروعیت بر جهل کاری ها و دغل کاری های شان بکشند. و از تو حیوان حرف شنو و خانگی و فرمان بردار و بی فکر و تهی مغز  و اشباع کننده لحظه های عیش و عشرت بسازند و بس. و گاهی متعهد به سازمان ها و قانون های بین المللی دفاع از تو و حقوق تو می شوند تا اگر مورد حق کشی و بی عدالتی قرار گرفتی، داد رسی و داد خواهی کنند و تو غافل از اینکه با استفاده از همین قانون بر تو ظلم و بی انصافی روا می دارند، بازاریّت می کنند در نایت کلب ها غم و غصه ات را به شادی و سرور بدل می کنند مسابقه زیباترین ها برگزار می کنند عریان شدن و برهنگی ات را نشانۀ پیشرفت و ترقی تو می شناسند. در مارکیت ها می کشندت  تا قانونی عروسک خوشگذرانی های گروه من باشی. آری این چهره های اطو شده و شسته درگذر زمان و گوناگونی مکان خوب می دانند که چگونه رنگ دیگر بگیرند. و لباس نو بربدن تا خِرخِره غرق در کثافت کاری های شان کنند. همین است که شب ها ملا عمری اند و از تاریک خانه ها  فتوای در حصار زیستنت را  صادر می کنند، و روزها نکتایی پوش دموکرات و فداییان سرا پا قرص آزادی و دموکراسی، چون در هر دو صورت هدف و غایت در بند کشیدن تو و گروه تو هست یا با استفاده از سازمانهای جهانی و بین المللی و یا با تکیه بر شرع  بکمک فقه دانان شکم پرست و نا اهل.

۱۳۹۲ آبان ۳, جمعه

سلام، پدربزرگ، خداحافظ

 قسمت نخست
پدر بزرگ! دوستت دارم؛ اجازه بده تا بر دستان پینه خورده و ترک برداشته ات صدها بوسۀ عشـق تقدیم کنم، می دانم چه رنج ها  کشیده ای و چه بی مهری ها دیده ای! و اما بعد با آن همه احترامی که به تو دارم دیگر نمی توانم حرفت را آویزۀ گوشم کنم. راستش وقتی در برابر کارهای تو و نسل تو قرار می گیرم نسبت به خودم حساس و مشکوک می شوم، من از تو گلایه ندارم و چیزی از تو نمی خواهم؛ از کسیکه ترا چنین بار آورده شکوه دارم و حتا گاهی زبان نفرین و خشونت را برای آنها ترجیح داده و بر می گزینم.
 می دانم حرف من مخالف مزاج توست و در کام معلّمان نسل تو مزۀ تلخ و زهراگین دارد؛ ولی کتمان کردنش عذاب و دردی است که روان و وجدان من را می آزارد و در گذر زمان حل و هضمم می کند. پس بدون شک تو دوست نداری که فرزندت بیمار باشد و در این بیماری ارثی و خود ساخته بپوسد. پدر بزرگ تو نیز بیماری! همین بیماری که مرا گرفتار درد وغصه کرده است ریشه در وجود تو و نسل تو دارد. مغز تو و مغز نسل تو مسموم شده اند؛ ریشۀ اندیشۀ ترا بریده اند و یا با زنجیرۀ خرافات و من در آوردی ها مسحور و محصور کرده اند تا حس کنجکاویت را در لایه های موهومات و مجهولات در بند کشند. خواهش می کنم از من عقده بدل نگیر من نمی توانم هر آنچه را که برای تو گفته اند؛ بدون چون و چرا، دانه دانه بیاموزم و انجام دهم.
 پدربزرگ
 حقیقت چشم انداز ناخوش آیند و طعم تلخ دارد اما دست آورد شیرین و رهایی بخش، تو و نسلت اگر در تمام زندگی، آغا بلی گفتید و دست شان را روی چشمان گذاشته و بوسۀ احترام نثار کردید و یا دستها به سینه چسپانده، غرور تان را شکسته و در برابر شان قد خم کرده و عزیز و گرامی و نورچشم خوانده و بزرگ شان کردید. روزی وارث پیامبران و زمانی عالم دین و روحانی و قرآن شناس و معرِف دین و کلید دار بهشت و جهنم خطاب کردید و گاهی آنقدر جسارت بخرج دادید که آنها را امین و حفیظ ناموس مردم عنوان دادید. بمن نیز این اجازه را بدهید تا یکبار و فقط  یک بار "نه" گفتن را بیازمایم اما قول بدهید پیش از آنکه "نه" بگویم مُهر و مدرک کفریت و مرتد و بی دینی و لامذهبی و طرد و پرت شدنم را با طناب دار تجربه نکنم. 
 "نه" گفتن من، ایستادن در برابر تو و اعتقادها و باورها و خدا و دین و مذهب و فرهنگ و جهان بینی تو نیست. من به دینت احترام می گذارم؛ به مذهبت افتخار؛ مکتبت را می ستایم و به شعارت می بالم و به قانون و آداب دینی و مذهبی و فرهنگی ات با تمام تار و پود هستـیّم سر تعظیم فرو می آورم. "نه" گفتن من صدها پرسش و مسأله ی هست که از هر گامی که بر می داری و می آموزی؛ در ذهن و فکر نا آرامم شکل می گیرد؛ و شکنجه ام می کند. زیرا پاسخی برای رام شدن و اقناع کردن روح سرکش وعقل مجروحم از آنچه عالمان دینی ات می گویند؛ وتو حفظ می کنی و بدون آنکه بدانی آنجام می دهی؛ نمی یابم و گیج می شوم.
"نه" گفتن من فریادی هست که از موی رگ ها و مژه گگ های اعصابم، از شریان های خونم و از ریز ریزهای استخوانم و از تمام وجودم می جوشد. ولی با آه و آخ درآوردن و اوف گفتن و زجه کشیدن و ناله سردادن و سر به این در و اون در کفتن و با تعویذ و شُویِّست و دوده وآیتی از کلام مقدس وحی خواندن و سپس پوف و کوف کردن و آب دهن به دهنم تُف کردن و با زیارت کردن چوب های سیاه پوش سر کوچه و تهی کوچه، نه درمان می شود و نه مرهم و ملهم.
  پدر بزرگ
 درد و مرض من از فقر و فلاکت فکری و بی خِردی، و از خمود و جمود و در (صُمُّ بُکٌمُعُمٌیُ فَهُمٌ لاَ یَرٌجِعُوٌنَ‹18 بقرة) ماندن، و تقلید کورکورانه کردن و خدا را از چشم دیگران شناختن و از خود گریختن و بدامن دیگران پناه جستن وفرمان عقل و فکر که از بهترین هدیه های خدای مهربان است را به آسانی و مُفت و مجانی بدست دیگران واگذار کردن و تقدیر و سرنوشت خویش را بدون آنکه تأمل و تفکری در کار باشد پیش از پیش رقم خورده دیدن و صدها، نه بلکه هزار ها مشکلاتی دیگر، ناشی می شود که تیکه داران نابکار دین ناجوان مردانه در چهره دین و مذهب نقاشی و محک زده و بر تو و همگنان تو روا داشته و در خورد من نیز می دهند.
 معذرت میخواهم اگر کلمات ناپسند و دور از باور می گویم، کاپی(copy) و پِست(paste) کردن کار کامپیوتر و رایانه هست و یک کارت حافظه(میموری) موبایل و یا کامپیوتر که به اندازۀ یک ناخن مرغوب و لطیف و رنگین عروس خانم هم نیست ظریفت ذخیره سازی یک دنیا اطلاعت گوناگون را داشته و بدون آنکه تغیرش دهد و یا کمی و کاستی درآن بوجود آورد نگه می دارد. مگر اینکه وایرس وعوامل نفوذی مضر در آن رخنه کند و ناکار آمد بسازد؛ ولی در هرصورت حافظه کارت عاجز از درک اطلاعاتی اند که در آن جا بجا شده است و نمی داند که چه هست و به چه درد می خورد و در کجا استفاده می شود.
 باورکن! تو و نسل تو را اینطوری بار آورده اند. چون خودشان همین قسمی پر شده اند و زیسته اند، کار کرده اند، نفس کشیده اند چشم دوخته اند، گوش کرده اند، لب و زبان جنبانده اند، دست تکان داده اند. و حتا کُپی ها را در ذهن تو و در سینۀ تو درست و روشن پِست نتوانسته اند. پس تو را آگاه تر و روشنتر از خود نه می خواهند. همین است که عقل ترا نیز با برداشت های پوپولیستی و سطحی و خیلی عامیانه از دین و ارزش های دینی و مذهبی مشبوع و پر کرده اند. از تو انسان بی درد و بی درک و بی تکلف، و ناآگاه و وابسته و معلّق ساخته اند، و اراده ات را ازتو ربوده اند پس آخرین نفس هم که می کشی باید اجازه بگیری و مدیون و خاطر خواه بی چون و چرای شان باشی وگرنه از کاروان خوشبختان و برگزیدگان می افتی و کاغذ پاره ی واحسرتا و وانفسا از پشت سرت با صدها زنجیره لعن و نفرین بدست چپّت می گیری و اون وقت تو می دانی و مدرکت. پس من نمی توانم تو   باشم و پا بپای تو حرکت کنم، من باید خودم باشم و خودم را پیدا کنم و بشناسم بقول خلیفه چهارم اهل سنت و امام اول شیعیان  حضرت علی(ع) (مَنٌ عَرَّفَ نَفٌسَ فَمَنٌ عَرَّفَ رَبَّ) هر که خود را شناخت خدایش را می شناسد من این گونه راه و طریقت می خواهم نه راه که تو و نسل تو درپیش گرفته اید و...

سلام، پدربزرگ، خداحافظ

قسمت دوم
پدر بزرگ!
من گفتم نمی توانم "تو" باشم زیرا می دانم که "تو" هم نمی توانی "من" باشی این بدان معنا نیست که میان "تو" و "من" تفاوت و فرقی وجود دارد و من بهتر و برتر از "تو" هستم و یا برعکس. هر دو برهنه و عریان بدنیا می آییم، محجوب می شویم بدن مان را می پوشانیم پناهگاه می سازیم؛ از خزند و گزند و سرما و گرما خود را محافظت می کنیم. دوست داریم از حالت و صورت بدویت و مغاره نشینی بیرون آییم تا تمایز و تفاوت با بقیه حیوانات پیدا کنیم؛ برای نجات و رهای از تنهای و فردیت گردهم آمده جمع و جماعتی تشکیل می دهیم و زندگی فردی را به زندگی گروهی تبدیل می کنیم؛ "تو" و "من"، "ما" می شویم. پس این "ما" نیاز به چهار چوبه و ریخت و طبقه بندی دارد و در این قالب ریزی و طبقه بندی میان "تو" و " من" تفاوت پدیدار می شود؛ تفاوت سنی، تفاوت زمانی، تفاوت دیدگاه ها و نگرش ها و برداشت ها از دین و اصول رفتاری دین و جهت گیری ها، تفاوت در چگونه زیستن و در کجا زیستن و چگونه خط و صنف و طیف و طیپ و گروه اجتماعی و فکری خود را مشخص کردن و با آن قالب و ریخت برابر شدن و با کی نشستن و بر خاستن و گفتن و حتا گاهی تفاوت پوششی با شدید ترین و خشن ترین گونه اش.
این تفاوت ها و تمایزها گاهی با خشونت و گاهی با مصلحت و محافظه کاری "تو" و "من" را از هم جدا و یا دور هم می آورد. من "نه" می گویم چون در قالب و چهار چوبۀ که طیپ "تو" را تعریف و شناسای می کنند و جاسازی ات کرده اند نمی گنجم و مناسب نیستم؛ زیرا انتظار "تو" این است که با دستور "تو" بخورم، بخوابم، چه بکنم، چه بپوشم، کجا بروم و کجا نروم، بخاطری که اربابان دین بکرّات از حق "تو" نسبت به "من" یاد دهانی می کنند و از حق که "من" به گردن "تو" دارم فقط به خوراک و پوشاک و نام خوب اشاره دارند و بس؛ و آیاتی مانند( وَلاَتَقُلٌ لَهُمٌاأُفٍّ) در برابر"تو" (اوُفّ) نه گویم؛ مَاشَاأَلله، اَلٌحَمٌدُ الَله دست "تو" را باز گذاشته است و حرف کل و نهای را هم عالمان دین باید برای "من" گوش زد کنند و هی زیر زیر کنند و نق بزنند تا "من" با زبان لال و گنگ و دست و پا بسته در خدمت "تو" قرار گیرم و مریدی و مرادی با تمام نامرادی هایش مطابق با فرمایشات ارباب رجوع ادامه پیدا کند، "اونها" بگویند خر برفت "تو" جیغ بکشی خر برفت و"من" نیز گلو پاره کرده و داد و بی داد کنم خر برفت خر برفت و خر برفت و آخرش هم ندانم که چه گفته ام!؟ و حق نداشته باشم بپرسم که خرلعنتی و بی ادب کجا رفت؟ و چرا رفت؟ خودش رفت و یا بردند؟ و اگر گفتم جوابم خفه شو باشد و یا چوب و چماق و سیلی و ملحد و کافر و مشرک و بی دین و لامذهب و گمراه و مرتد و..!
پدرجان
"تو" بجای آقای روحانی از زبان قرآن و محمد(ص) پیامبر آخر زمان؛ آقای روخانی و قرهان و مخمد تلفظ می کنی یعنی هنوز نمی دانی که کتاب آسمانی"تو" قرآن است نه قرهان و پیامبرت محمد(ص) است نه مخمد و روحانی است نه روخانی. حالا بفرما بقیه مراسم عبادی و دینی "تو" چگونه خواهد بود؟! و نماز و قرآن که با زبان عربی هست و حروف عربی هر کدام مخرج خاص و تلفظ ویژۀ خود را دارد سر از کدام ویران آباد در خواهد آورد؟ و "تو" از آن چه خواهی فهمید؟! و دعاهای که آخند صاحب با صوت و لحن می خواند و رنگارنگی صدایش بر"تو" تأثیر انداخته و آب های دیده ات را سرازیر می کند و با اشک او اشک می شوی و با آه او آه؛ اما نه می دانی که چه می گوید و چه می طلبت؟ و "تو" چه می طلبی و چه نیاز داری؟ ای وای بر لحظه های که آدم چیزی بگوید و خودش نداند! چیزی بخواهد و نداند که چه می خواهد؟! و اگر از "تو" سوال شود که چه می خوانی؟ حتماً می گوی دعا و دعای توسل و یا ندبه و یا جوشن صغیر و کبیر و کمیل و... اگر بپرسند که توسل چه مفهوم دارد و در این دعاهای که می خوانی چه سفارش شده است؟ گوش هایت باد می کند زمین و زمان دور سرت بچرخش می آید. یا می گوی نه می دانم و یا آدرس ملّا صاحب را می دهی. زیرا از شعارهای که داری (الا بلا بگردن ملّا) است و ملّا باید ورقه ها و برگه های دعا و مناجات و نماز و راز و نیاز و عبادات و توبه و استغفار "تو" را امضاء کند؛ "او" مؤمین و بندۀ خدا هست و"تو" مؤمین بنده؛ او از چشم خودش در جست وجوی ابا و قبا خداست و "تو" در جست و جوی ملّا و خدا "منِ" بدبخت هم میمون وار بدنبال شما.
بر منِ گیجه و گنگس خورده نگیر؛ "من" از راه "تو" اوُفّ نه می گویم ولی خود را با دست هایم به مهلکه نمی اندازم (وَلاَ تُلٌقُوٌا بِاَیٌ دِیٌکُمٌ اِلَتَّهٌلٌکَةِ)، "تو" دل مشغولی ها و دل خوشکنک های زیاد داری که روزانه صدها بار انجامش می دهی مثلا با انداختن هر دانۀ تسبیح ده(10) تا شیطان و شیطان زاده را به جهنم وصل می کنی. و در مقابل ثواب زیاد گیرت می آید و در بهشت قصرهای مجللِ مرمرین و طلای برایت می سازی که حورالعین های از شیر سفیدتر و از گل نازگتر؛ بهبه! می گویند (وقتی آب از گلوی شان پایین می رود قشنگ معلوم می شود)؛ دست به سینه، با ناز و کرشمه، لحظه های مشرف شدنت را بی صبرانه انتظار می کشند پس "تو" خیلی خوشبختی و سعادتمند و "من" نه، "من" ضعیف و نحیف و لاغر و گرسنه و تشنه و فقیرم، دست و پایم بجای نمی رسد و نقد پسندم نه نسیه بگیر بنا براین نمی توانم مطابق به خواست های "تو" در قالب و ریخت "تو" در آیم و بازیگر نقش "تو" باشم و روز و شبم را وِرد بازی کنم و تمام عمر گنگس و گیج بوده و ثواب و پاداش بشمارم. پس "نه" می گویم و در این "نه" گفتن خودم را بازخوانی و باز شناسی می کنم و دیگر نمی خواهم آنچه خود دارم ز بیگانه تمنایش کنم.
و...

سلام، پدربزرگ، خداحافظ

قسمت سوم
پدر بزرگ!
"من" "نه" می گویم چون می خواهم در زندگی الگو برداری کنم. فرانتس فانون نژاد نو، پوست نو اندیشۀ نو را می خواست و"من" علاوه بر آن ها نسل نو جهت گیری نو و لباس نو و شناخت و معرفت نو را هم دوست دارم؛ از اوستا گفتار نیک پندارنیک و کردار نیک را یاد می گیرم. از علی(ع)  که از خاک تا افلاک به شجاعتش می بالند و به مظلومیتش می گریند و به عدالتش مات و مبهوت می مانند. او که در کار دنیوی آنقدر پرتلاش بود گویا همه دنیا مال او بود ولی آنقدر غرق آخرت بود که فرصت یک پلک زدن را هم غنیمت می شمرد بخاطر دین "تو" زبانش را گاز گرفت و سکوت کرد و سیلی خوردن زنش "فاطمه" را نادیده گرفت و خانه نشین شد و بدون اینکه عقده و کینه بدل بگیرد و در صدد انتقام برآید؛ با مشورت های نیک و سازنده اش به اسلام خدمت کرد تا امت واحدۀ اسلامی که دست رنج سالها زحمت محمد و سمیّه و عمار و یاسر و ابوذر و مقداد و خدیجه و حمزه و بلال و....... بود دستخوش اختناق و نفاق و درز و مرز و شکست و گسست نشود. صبر و شکیبای و شجاعت و شکسته نفسی را می آموزم.
پدرجان با دوستان مروت با دشمنان مدارا، کمی انصاف کن "تو" و ارباب علی شناست چگونه وی را دوست دارید و می شناسید! "او" از چشم "تو" افسانه و اساطیر است و از چشم اربابان "تو" مجموعه اوصاف و تعاریف، جفای بزرگ که شما در حق او روا می دارید کمتر از آنهای نیست که در برابرش شمشیر کشیدند و جانش را گرفتند و ترورش کردند و شما بنام دوست بدتر از آنها، شخصیت او را ترور می کنید؛ زمانی کنارهم می آیید یک مشت آدم های عقدۀ و کینۀ و پرخاش گر و نا سزا گو و عصبی و متعصب و مذهبی خشک و از خود راضی و عقل کل که نفهمیده ژست و قیافۀ قاضی و وکیل و حق شناس و حق بگیر را از خود در می آورید که حتا از خدا هم خجالت نکشیده بجای طلب بخشش و آمرزش از درگاه او؛ اَلَّهُمَّ اَلٌعَنٌ فُلاَنِیٌ بِنِّ فُلَانِیٌ وَابٌنِ فُلّانِیٌ می گویید و لجبازی و سرسختی "تو" و ارباب تمام کمالت در این افسانه سازی ها و اساطیر پسندی ها و توصیف ها و تعریف ها، تاریکی و سیاهی مطلق بر خورشید واقعیت و حقیقت علی چیزی دیگر نمی تواند باشد. "من" گفتم از "تو" گله ندارم چون می دانم دین "تو" را موروثی و مذهب "تو" را عقده ی و پرخاشگر و عبادت "تو" را عادتی و رواجی و نوع ورزش در خورد "تو" داده اند. پس این "نه"، "بلی" نخواهد شد.
پدر بزرگ!
در این خراب آباد وقتی مقام آدم پایین باشد شخصیت و انسانیت آدم هم نزول و اُفت می کند. وقتی بهار شد در برابر 60-70 سیرگندم که هر سیرش معادل به (7کیلوگرام)می شود و با امتیاز یک جوره لباس و دو جفت چپلی سرکور که از پُست گو ساخته شده باشد به شبانی می روم، هم زبان و هم کلام گوسفند و بُز و هم نشین سنگ و کوه و دره و بیابان می شوم؛ از هشت و نُه تا ده(10) ماه، "تو" از نماز و عبادتم خبر نداری ولی در فکر این هستی که زود وقت برداشت و محصول گندم شود دست مزدم را جمع کنی. و یگان جمعه که به زیارت "تو" و مادر نازنینم مشرف می شوم " تو" درد و دغدغۀ  دینی و عبادی پیدا می کنی و پیش از اینکه درکم کنی به مرگ می گیری تا به جمعه خوانی بروم و آخند صاحب از نماز و روزه و خمس و زکات و....... بگوید و"من" بشنوم. وقتی وارد مسجد می شوم، سلام می دهم و دستم را دراز می کنم آخند صاحب از غرور و تکبر بجای دست با سر انگشت هایش دستِ ترک خورده و درشت و پرپشت و پاره پارۀ "من" را لمس می کند تا دستش خاکی و کثیف نشود و حتا نگاهم نمی کند. آری "من" شبانم و شخصیتم شکسته و خورد شده است و سرنوشتم با حیوانات گره خورده و وحشی شده ام "تو" هم حاجی و کربلای و سرمایه دار نیستی تا به بخاطر "تو"، "من" هم از لطف و مهربانی گرم حضرت ایشان بر خوردار شوم. آخر پاییز است و سرما هم زیاد، کنار دروازه روی فرش پلاسینه می نشینم زیر پایم مانند یخک و برف سرد است تمام بدنم درد می کنند از طلوع تا تنگ غروب سنگ به سنگ و کوه بکوه، تشنه و گرسنه از پشت رمه می دوم، زانو هایم سیخ می کشند و مور مور می شوند باید استراحت کنم اما نه، باید بنشینم حرف های فرشته نجات را گوشم.
-        نماز ستون دین است. نماز انسان را از فحشاء و منکرات باز می دارد. حضرت علی سر نماز به شهادت رسید و فرزندش روزعاشورا در حالیکه تیرها مانند باران می بارید نمازش را قضا نکرد. اگر نماز قبول شود تمام اعمال انسان قبول می شود در غیر آن عبث و بیهوده است.
 "من" پاها و باسنم از سردی و یخی و خستگی کرخت و بی حس شده است؛ شکمم سروصدا می کند. قبض می یارم نزدیک است بپوکم ولی اگر مجلس را ترک کنم و بیرون شوم نظم و نزاکت مجلس بهم می خورد و آخند ناراحت می شود و عزت و آبروی "تو" زیر سوال. اما در اخیر تحلیل خیلی قشنگ از نماز دارد.
   - نماز یک نوع ورزش است و ورزش ضامن سلامتی انسان است، خاک     برسرت آخند دین زده و نفهم چرا از اول نمی گوی نماز ورزش است تا "منِ" بی سواد زود تر بفهمم؟
   آری، نماز نوع ورزش است و ورزش را قضا نکنید زیرا بدن تان سفت و محکم می شود پس نماز از چشم "تو" و این "آخند" مجموعۀ حرکات فزیکی، مانند خم شدن و رکوع کردن و روی زانو نشستن و به سجود رفتن و بر خاستن است. نه حضور قلب و روح و جان. اما نه، پدرجان اگر نماز تأثیر و تغییر در رفتار و کردار و اخلاق آدم نیارد و انسان را دگرگون نکند و به انسان حرّیت و آزادی و وابستگی های غیر از خدا را الهام نکند خود فریبی و هزیان گویی است نه نماز. و شمای که این نوع ستون برای دین می سازید و می تراشید؛ لرزنده و لغزنده و شکننده و نابوده شونده و محکوم به نیست شدن است. پس "من" دنبال شناخت و معرفت دینیی می گردم که نماز در آن جاودانگی داشته و رهایی بخش و هادی قلب و روح و روان و آرامبخش باشد. نه لرزنده و شکننده و ورزش زبان و بدن و دهن و....
رفتم مرا ببخش مگو او وفا نداشت    راهی بجز گریز برایم نمانده بود.
                                                                              ( فروغ)