۱۳۹۲ آبان ۲۶, یکشنبه

عقده دل خالی کردم جای تان خالی

دفتر یو ان ایچ سی آر بسته بود. راهی فروشگاه لباس را در پیش گرفتم خوشبختانه راه گم شد. ناگهان سر از پارک مانوس در آوردم. هر قدر پیش می رفتم حضور نظامیان با یونیفورم های مخصوص بیشتر و بیشتر می شد. یک وقت نگاهم بسوی تانکها و هیلی کوپترها و انواع جنگ افزارهای سقیله و خفیفه و زمینی و هوای و دریایی کشیده شد. از میان جمعیت خودم را نزدیک مراسم اصلی رساندم. بعد از نمایش و هنر نمایی گروه تشریفات، نمایشگاه بروی تماشاچیان باز شد. من هم باموج مردم ازین غرفه به آن غرفه می شدم. نادیده ها را دیده و ناشنیده را شنیدم و تنبل بختانه نفهیدم و در عوض چند تا عکس انداختم.
بعد از صرف نهار و فروکش کردن گرما برنامه موسیقی و رقص شروع شد. هم نوا با تیم اصلی روی ستیژ، تماشاچیان هم شانه جنبانده و پای تکانی می کردند. گروه اول و دوم و بعد گروهی از دانش آموزان دختر ملبس با لباس سفید مدرسه، لحظۀ مجلس را گرم کردند. آنها هم رفتند. خوانندگان همچنان می خواندند یک وقت متوجه شدم، شخصی که لباس ابلق و پلنگی پوشیده بود و عینک دودی در چشم داشت بسوی من می آید ناگهان دستم را گرفت، خلاصه روی ستیژ رفتم. ریتم، تن و صدای موسیقی موج و سرعت بیشتر گرفت. منهم زدم به سیم آخر و تماشاچیان هم کف می زدند و فارغبال از تمام دردها و رنجها شده بودم. چشم ها مهربان بودند و دست ها همکار. احساس بیگانگی و پستی و حقارت رهایم کرده بود، زیرا آنها مرا با جشن ملی و خوشحالی مردمشان شریک کردند و نگفتند که تو افغانی، تروریست و کثافت و آشغالی هستی.

بنازم به بزم محبت که آنجا            گدایی به شاهی مقابل نشیند


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر