قسمت دوم
پدر بزرگ!
من گفتم نمی توانم "تو"
باشم زیرا می دانم که "تو" هم نمی توانی "من" باشی این بدان
معنا نیست که میان "تو" و "من" تفاوت و فرقی وجود دارد و من
بهتر و برتر از "تو" هستم و یا برعکس. هر دو برهنه و عریان بدنیا می
آییم، محجوب می شویم بدن مان را می پوشانیم پناهگاه می سازیم؛ از خزند و گزند و
سرما و گرما خود را محافظت می کنیم. دوست داریم از حالت و صورت بدویت و مغاره نشینی
بیرون آییم تا تمایز و تفاوت با بقیه حیوانات پیدا کنیم؛ برای نجات و رهای از
تنهای و فردیت گردهم آمده جمع و جماعتی تشکیل می دهیم و زندگی فردی را به زندگی
گروهی تبدیل می کنیم؛ "تو" و "من"، "ما" می شویم.
پس این "ما" نیاز به چهار چوبه و ریخت و طبقه بندی دارد و در این قالب
ریزی و طبقه بندی میان "تو" و " من" تفاوت پدیدار می شود؛
تفاوت سنی، تفاوت زمانی، تفاوت دیدگاه ها و نگرش ها و برداشت ها از دین و اصول
رفتاری دین و جهت گیری ها، تفاوت در چگونه زیستن و در کجا زیستن و چگونه خط و صنف
و طیف و طیپ و گروه اجتماعی و فکری خود را مشخص کردن و با آن قالب و ریخت برابر
شدن و با کی نشستن و بر خاستن و گفتن و حتا گاهی تفاوت پوششی با شدید ترین و خشن
ترین گونه اش.
این تفاوت ها و تمایزها گاهی با خشونت
و گاهی با مصلحت و محافظه کاری "تو" و "من" را از هم جدا و یا
دور هم می آورد. من "نه" می گویم چون در قالب و چهار چوبۀ که طیپ
"تو" را تعریف و شناسای می کنند و جاسازی ات کرده اند نمی گنجم و مناسب
نیستم؛ زیرا انتظار "تو" این است که با دستور "تو" بخورم،
بخوابم، چه بکنم، چه بپوشم، کجا بروم و کجا نروم، بخاطری که اربابان دین بکرّات از
حق "تو" نسبت به "من" یاد دهانی می کنند و از حق که
"من" به گردن "تو" دارم فقط به خوراک و پوشاک و نام خوب اشاره
دارند و بس؛ و آیاتی مانند( وَلاَتَقُلٌ لَهُمٌاأُفٍّ) در برابر"تو"
(اوُفّ) نه گویم؛ مَاشَاأَلله، اَلٌحَمٌدُ الَله دست "تو" را باز گذاشته
است و حرف کل و نهای را هم عالمان دین باید برای "من" گوش زد کنند و هی
زیر زیر کنند و نق بزنند تا "من" با زبان لال و گنگ و دست و پا بسته در
خدمت "تو" قرار گیرم و مریدی و مرادی با تمام نامرادی هایش مطابق با
فرمایشات ارباب رجوع ادامه پیدا کند، "اونها" بگویند خر برفت
"تو" جیغ بکشی خر برفت و"من" نیز گلو پاره کرده و داد و بی
داد کنم خر برفت خر برفت و خر برفت و آخرش هم ندانم که چه گفته ام!؟ و حق نداشته
باشم بپرسم که خرلعنتی و بی ادب کجا رفت؟ و چرا رفت؟ خودش رفت و یا بردند؟ و اگر
گفتم جوابم خفه شو باشد و یا چوب و چماق و سیلی و ملحد و کافر و مشرک و بی دین و
لامذهب و گمراه و مرتد و..!
پدرجان
"تو" بجای آقای روحانی از
زبان قرآن و محمد(ص) پیامبر آخر زمان؛ آقای روخانی و قرهان و مخمد تلفظ
می کنی یعنی هنوز نمی دانی که کتاب آسمانی"تو" قرآن است نه قرهان و
پیامبرت محمد(ص) است نه مخمد و روحانی است نه روخانی. حالا بفرما بقیه
مراسم عبادی و دینی "تو" چگونه خواهد بود؟! و نماز و قرآن که با زبان
عربی هست و حروف عربی هر کدام مخرج خاص و تلفظ ویژۀ خود را دارد سر از کدام ویران
آباد در خواهد آورد؟ و "تو" از آن چه خواهی فهمید؟! و دعاهای که آخند
صاحب با صوت و لحن می خواند و رنگارنگی صدایش بر"تو" تأثیر انداخته و آب
های دیده ات را سرازیر می کند و با اشک او اشک می شوی و با آه او آه؛ اما نه می
دانی که چه می گوید و چه می طلبت؟ و "تو" چه می طلبی و چه نیاز داری؟ ای
وای بر لحظه های که آدم چیزی بگوید و خودش نداند! چیزی بخواهد و نداند که چه می
خواهد؟! و اگر از "تو" سوال شود که چه می خوانی؟ حتماً می گوی دعا و
دعای توسل و یا ندبه و یا جوشن صغیر و کبیر و کمیل و... اگر بپرسند که توسل چه
مفهوم دارد و در این دعاهای که می خوانی چه سفارش شده است؟ گوش هایت باد می کند
زمین و زمان دور سرت بچرخش می آید. یا می گوی نه می دانم و یا آدرس ملّا صاحب را
می دهی. زیرا از شعارهای که داری (الا بلا بگردن ملّا) است و ملّا باید ورقه ها و
برگه های دعا و مناجات و نماز و راز و نیاز و عبادات و توبه و استغفار
"تو" را امضاء کند؛ "او" مؤمین و بندۀ خدا هست
و"تو" مؤمین بنده؛ او از چشم خودش در جست وجوی ابا و قبا خداست و
"تو" در جست و جوی ملّا و خدا "منِ" بدبخت هم میمون وار
بدنبال شما.
بر منِ گیجه و گنگس خورده نگیر؛
"من" از راه "تو" اوُفّ نه می گویم ولی خود را با دست هایم به
مهلکه نمی اندازم (وَلاَ تُلٌقُوٌا بِاَیٌ دِیٌکُمٌ اِلَتَّهٌلٌکَةِ)،
"تو" دل مشغولی ها و دل خوشکنک های زیاد داری که روزانه صدها بار انجامش
می دهی مثلا با انداختن هر دانۀ تسبیح ده(10) تا شیطان و شیطان زاده را
به جهنم وصل می کنی. و در مقابل ثواب زیاد گیرت می آید و در بهشت قصرهای مجللِ
مرمرین و طلای برایت می سازی که حورالعین های از شیر سفیدتر و از گل نازگتر؛ بهبه!
می گویند (وقتی آب از گلوی شان پایین می رود قشنگ معلوم می شود)؛ دست به سینه، با
ناز و کرشمه، لحظه های مشرف شدنت را بی صبرانه انتظار می کشند پس "تو"
خیلی خوشبختی و سعادتمند و "من" نه، "من" ضعیف و نحیف و لاغر
و گرسنه و تشنه و فقیرم، دست و پایم بجای نمی رسد و نقد پسندم نه نسیه بگیر بنا
براین نمی توانم مطابق به خواست های "تو" در قالب و ریخت "تو"
در آیم و بازیگر نقش "تو" باشم و روز و شبم را وِرد بازی کنم و تمام عمر
گنگس و گیج بوده و ثواب و پاداش بشمارم. پس "نه" می گویم و در این
"نه" گفتن خودم را بازخوانی و باز شناسی می کنم و دیگر نمی خواهم آنچه
خود دارم ز بیگانه تمنایش کنم.
و...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر