۱۳۹۲ آبان ۳, جمعه

سلام، پدربزرگ، خداحافظ

قسمت دوم
پدر بزرگ!
من گفتم نمی توانم "تو" باشم زیرا می دانم که "تو" هم نمی توانی "من" باشی این بدان معنا نیست که میان "تو" و "من" تفاوت و فرقی وجود دارد و من بهتر و برتر از "تو" هستم و یا برعکس. هر دو برهنه و عریان بدنیا می آییم، محجوب می شویم بدن مان را می پوشانیم پناهگاه می سازیم؛ از خزند و گزند و سرما و گرما خود را محافظت می کنیم. دوست داریم از حالت و صورت بدویت و مغاره نشینی بیرون آییم تا تمایز و تفاوت با بقیه حیوانات پیدا کنیم؛ برای نجات و رهای از تنهای و فردیت گردهم آمده جمع و جماعتی تشکیل می دهیم و زندگی فردی را به زندگی گروهی تبدیل می کنیم؛ "تو" و "من"، "ما" می شویم. پس این "ما" نیاز به چهار چوبه و ریخت و طبقه بندی دارد و در این قالب ریزی و طبقه بندی میان "تو" و " من" تفاوت پدیدار می شود؛ تفاوت سنی، تفاوت زمانی، تفاوت دیدگاه ها و نگرش ها و برداشت ها از دین و اصول رفتاری دین و جهت گیری ها، تفاوت در چگونه زیستن و در کجا زیستن و چگونه خط و صنف و طیف و طیپ و گروه اجتماعی و فکری خود را مشخص کردن و با آن قالب و ریخت برابر شدن و با کی نشستن و بر خاستن و گفتن و حتا گاهی تفاوت پوششی با شدید ترین و خشن ترین گونه اش.
این تفاوت ها و تمایزها گاهی با خشونت و گاهی با مصلحت و محافظه کاری "تو" و "من" را از هم جدا و یا دور هم می آورد. من "نه" می گویم چون در قالب و چهار چوبۀ که طیپ "تو" را تعریف و شناسای می کنند و جاسازی ات کرده اند نمی گنجم و مناسب نیستم؛ زیرا انتظار "تو" این است که با دستور "تو" بخورم، بخوابم، چه بکنم، چه بپوشم، کجا بروم و کجا نروم، بخاطری که اربابان دین بکرّات از حق "تو" نسبت به "من" یاد دهانی می کنند و از حق که "من" به گردن "تو" دارم فقط به خوراک و پوشاک و نام خوب اشاره دارند و بس؛ و آیاتی مانند( وَلاَتَقُلٌ لَهُمٌاأُفٍّ) در برابر"تو" (اوُفّ) نه گویم؛ مَاشَاأَلله، اَلٌحَمٌدُ الَله دست "تو" را باز گذاشته است و حرف کل و نهای را هم عالمان دین باید برای "من" گوش زد کنند و هی زیر زیر کنند و نق بزنند تا "من" با زبان لال و گنگ و دست و پا بسته در خدمت "تو" قرار گیرم و مریدی و مرادی با تمام نامرادی هایش مطابق با فرمایشات ارباب رجوع ادامه پیدا کند، "اونها" بگویند خر برفت "تو" جیغ بکشی خر برفت و"من" نیز گلو پاره کرده و داد و بی داد کنم خر برفت خر برفت و خر برفت و آخرش هم ندانم که چه گفته ام!؟ و حق نداشته باشم بپرسم که خرلعنتی و بی ادب کجا رفت؟ و چرا رفت؟ خودش رفت و یا بردند؟ و اگر گفتم جوابم خفه شو باشد و یا چوب و چماق و سیلی و ملحد و کافر و مشرک و بی دین و لامذهب و گمراه و مرتد و..!
پدرجان
"تو" بجای آقای روحانی از زبان قرآن و محمد(ص) پیامبر آخر زمان؛ آقای روخانی و قرهان و مخمد تلفظ می کنی یعنی هنوز نمی دانی که کتاب آسمانی"تو" قرآن است نه قرهان و پیامبرت محمد(ص) است نه مخمد و روحانی است نه روخانی. حالا بفرما بقیه مراسم عبادی و دینی "تو" چگونه خواهد بود؟! و نماز و قرآن که با زبان عربی هست و حروف عربی هر کدام مخرج خاص و تلفظ ویژۀ خود را دارد سر از کدام ویران آباد در خواهد آورد؟ و "تو" از آن چه خواهی فهمید؟! و دعاهای که آخند صاحب با صوت و لحن می خواند و رنگارنگی صدایش بر"تو" تأثیر انداخته و آب های دیده ات را سرازیر می کند و با اشک او اشک می شوی و با آه او آه؛ اما نه می دانی که چه می گوید و چه می طلبت؟ و "تو" چه می طلبی و چه نیاز داری؟ ای وای بر لحظه های که آدم چیزی بگوید و خودش نداند! چیزی بخواهد و نداند که چه می خواهد؟! و اگر از "تو" سوال شود که چه می خوانی؟ حتماً می گوی دعا و دعای توسل و یا ندبه و یا جوشن صغیر و کبیر و کمیل و... اگر بپرسند که توسل چه مفهوم دارد و در این دعاهای که می خوانی چه سفارش شده است؟ گوش هایت باد می کند زمین و زمان دور سرت بچرخش می آید. یا می گوی نه می دانم و یا آدرس ملّا صاحب را می دهی. زیرا از شعارهای که داری (الا بلا بگردن ملّا) است و ملّا باید ورقه ها و برگه های دعا و مناجات و نماز و راز و نیاز و عبادات و توبه و استغفار "تو" را امضاء کند؛ "او" مؤمین و بندۀ خدا هست و"تو" مؤمین بنده؛ او از چشم خودش در جست وجوی ابا و قبا خداست و "تو" در جست و جوی ملّا و خدا "منِ" بدبخت هم میمون وار بدنبال شما.
بر منِ گیجه و گنگس خورده نگیر؛ "من" از راه "تو" اوُفّ نه می گویم ولی خود را با دست هایم به مهلکه نمی اندازم (وَلاَ تُلٌقُوٌا بِاَیٌ دِیٌکُمٌ اِلَتَّهٌلٌکَةِ)، "تو" دل مشغولی ها و دل خوشکنک های زیاد داری که روزانه صدها بار انجامش می دهی مثلا با انداختن هر دانۀ تسبیح ده(10) تا شیطان و شیطان زاده را به جهنم وصل می کنی. و در مقابل ثواب زیاد گیرت می آید و در بهشت قصرهای مجللِ مرمرین و طلای برایت می سازی که حورالعین های از شیر سفیدتر و از گل نازگتر؛ بهبه! می گویند (وقتی آب از گلوی شان پایین می رود قشنگ معلوم می شود)؛ دست به سینه، با ناز و کرشمه، لحظه های مشرف شدنت را بی صبرانه انتظار می کشند پس "تو" خیلی خوشبختی و سعادتمند و "من" نه، "من" ضعیف و نحیف و لاغر و گرسنه و تشنه و فقیرم، دست و پایم بجای نمی رسد و نقد پسندم نه نسیه بگیر بنا براین نمی توانم مطابق به خواست های "تو" در قالب و ریخت "تو" در آیم و بازیگر نقش "تو" باشم و روز و شبم را وِرد بازی کنم و تمام عمر گنگس و گیج بوده و ثواب و پاداش بشمارم. پس "نه" می گویم و در این "نه" گفتن خودم را بازخوانی و باز شناسی می کنم و دیگر نمی خواهم آنچه خود دارم ز بیگانه تمنایش کنم.
و...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر