کاش سرنوشت چنین نمی نوشت
علی رهگذر
برای رفتنت دل آسمان
تنگ شد و آرام گریست. و برای ساده زیستنت اتاق خوابت احساس غربت می کند نه با من
سازگار است، نه با دوستم. در نبود تو هر بار در اتاقت را می گشایم بوی عطر دلخواهت
را حس می کنم. درد نبودن تو در اتاق، سالن حال، آشپزخانه، به ویژه وقت نهار و شام
بی تابم می کند.
چکنم دلم از سنگ که
نیست. بگذار! برای سبک شدن این دل ماتم زده ولی صبورم از واژه ها و کلمه ها کمک
بگیرم و انبارهای کاغذ را خط خطی کنم.
هنوز صورت پر از
جراحت و سینه پاره پاره شده و خون آلود دوست و رفیق دوران مکتب و دانشگاه و مسافرت ها و تلخی ها و شیرنی
هایم(عبدالحکیم کریمی) را پیش رو دارم، دوستی که با قهر و آشتی های همدیگر کاملا
انس و خو گرفته و بزرگ شده بودیم؛ به ویژه دوران دانشگاه و پوهنتون و مسافرت ها و
زندگی در اتاق اجاری در جوار مسجد محمدیه در دهمزنگ کابل.
هنوز بایاد و خاطره
های آن دوست کهنه ام ورق می خوردم که سایه فراق دوستان تازه و هم اتاقی های جدیدم بر
قامت بی اندام زندگی ام چادر سیاه کشید.
دیر آمدن و زود رفتن
آن چهار یار دیار غربت و آوارگی، برای خودشان چه آسان و سبک بود و برای من چه سنگین و توان شکن!
غروب آمد، دلم را غم گرفته
معمولا پناه جویان،
جاکارتا را به مقصد کریسمس آیلند(استرالیا) آوایل شب ترک می کنند و به طرف نقطه ( محل که سوار قایق می شود) می روند. دوستان من
آنشب نامبارک رنگ و چهره دیگر یافته بودند. وقتی با تک تک آنها خدا حافظی کردم نمی
دانم چرا چشمان مان بی اختیار اشک آلود شدند. نمی توانیستیم بصورت همدگر نگاه
کنیم. من قرآن گرفته بودم و آنها یکی یکی قرآن را زیارت کرده و از اتاق بیرون می شدند.
وقتی در را بستم دلم لرزید و پاهایم شل و ویل شد روی قالیچۀ که تنها فرش سالن حال
بود. نشستم. و به قالیچه خیره شدم گلک های قالیجه مانند خالکهای سیاه می ماند. خانه
کم نور و بی رنگ شده بود. گویی در و پنجره و دریچه و لوازم دیگر خانه از آمدن یک
حادثه نا خوش آیند خبر داشتند.
بعد از مرگ پانزده
دقیقه هر قدر تماس گرفتم موفق نشدم. تلفنهای شان خاموش شده بود. تلفنم را در گوشه
انداختم. و بیرون رفتم تاغم تنهای جان بی جانم را
نستاند.
پس از چند روز، شایعۀ شکستن و غرق شدن بیش از صد
نفر از سر نشینان کشتی مسافران افغانی و ایرانی عازم کریسمس آیلند، در آبهای
اندونیزی، خاطرات قشنگ هشتاد و پنچ روز باهم بودن را به آه و حسرت بدل کرد.
تلفن زنگ می زند. یکی
از دوستانم از کمپ پنجم پنای است. با صدای گرفته و شکسته می پرسد: کشتی غرق شده از
کدام قاچاقبر است؟
_ نمی دانم.
_
ترا خدا راست بگو!
_
هنوز راست و دروغ این خبر معلوم نیست.
_
هر خبری شد حتما خبرم کن.
_
چشم.
نمی دانم چه کار کنم خبر غرق شدن کشتی صحت دارد
در سایت Hazarara asylum seeker و فیس بوک پناه
جوایان هزاره و فیس بوک های دیگر هم غوغاست. نجات یافتگان را در
اندونیزی آورده اند. شاید بعد از سه روز دوست دیگرم شماره تلفنی آورده می گوید. به
این شماره زنگ بزن! صاحب این شماره نامهای بازماندگان را دارد. فوری زنگ می زنم
کسی با زبان دری آمیخته با گویش پشتو، جواب می دهد. نام و مشخصات دوستان گم شده ام
را می گویم. لحظۀ می گذرد؛ متأسفانه! جواب
منفی می شنوم.
ساعتی می گذرد. باز
تلفن زنگ می زند.
_ سلام!
_ علی ترا خدا راست بگو، مامایم غرق شده است یا
زنده است؟
_ هنوز دقیق معلوم نیست.
_ می گویند، تعدادی آنها پس از شکستن کشتی به جنگل پناه
برده اند و حالا او نجاست.
_ خدا بزرگ است.
نمی تواند غمش را پنهان کند بغضش می شکند صدای
هق هق گریه اش از پشت تلفن .... علی جان!
حقیقت را نمی توان کتمان کرد. مامایم هم در میان غرق شدگان است. می دانی مادرم
مریض هست. من مانده ام جواب مادرم را چه بگویم. هر قدر بهانه می آرم قبول نمی کند.
فقط می گویم؛ حقیقت
را نمی توان پنهان کرد. دیر یا زود باید خبر شود. به دامن اشک پناه می گیرد و تلفن
قطع می شود.
نفرین به لحظه های جدایی و دوری، نفرین به ثانیه
های کسالت آور و تنبلی، کاش قدر همدیگر را پیش از آنکه ساز و سرود جدای و فراق سروده شود. درک کرد و فهمید!

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر