قسمت نخست
پدر بزرگ! دوستت دارم؛ اجازه بده تا بر دستان پینه خورده و ترک
برداشته ات صدها بوسۀ عشـق تقدیم کنم، می دانم چه رنج ها کشیده ای و چه بی
مهری ها دیده ای! و اما بعد با آن همه احترامی که به تو دارم دیگر نمی توانم حرفت
را آویزۀ گوشم کنم. راستش وقتی در برابر کارهای تو و نسل تو قرار می گیرم نسبت به
خودم حساس و مشکوک می شوم، من از تو گلایه ندارم و چیزی از تو نمی خواهم؛ از کسیکه
ترا چنین بار آورده شکوه دارم و حتا گاهی زبان نفرین و خشونت را برای آنها ترجیح
داده و بر می گزینم.
می دانم حرف من مخالف مزاج توست و در کام معلّمان نسل تو مزۀ
تلخ و زهراگین دارد؛ ولی کتمان کردنش عذاب و دردی است که روان و وجدان من را می
آزارد و در گذر زمان حل و هضمم می کند. پس بدون شک تو دوست نداری که فرزندت بیمار
باشد و در این بیماری ارثی و خود ساخته بپوسد. پدر بزرگ تو نیز بیماری! همین
بیماری که مرا گرفتار درد وغصه کرده است ریشه در وجود تو و نسل تو دارد. مغز تو و
مغز نسل تو مسموم شده اند؛ ریشۀ اندیشۀ ترا بریده اند و یا با زنجیرۀ خرافات و من
در آوردی ها مسحور و محصور کرده اند تا حس کنجکاویت را در لایه های موهومات و
مجهولات در بند کشند. خواهش می کنم از من عقده بدل نگیر من نمی توانم هر آنچه را
که برای تو گفته اند؛ بدون چون و چرا، دانه دانه بیاموزم و انجام دهم.
پدربزرگ
حقیقت چشم انداز ناخوش آیند و طعم تلخ دارد اما دست آورد شیرین
و رهایی بخش، تو و نسلت اگر در تمام زندگی، آغا بلی گفتید و دست شان را روی چشمان
گذاشته و بوسۀ احترام نثار کردید و یا دستها به سینه چسپانده، غرور تان را شکسته و
در برابر شان قد خم کرده و عزیز و گرامی و نورچشم خوانده و بزرگ شان کردید. روزی
وارث پیامبران و زمانی عالم دین و روحانی و قرآن شناس و معرِف دین و کلید دار بهشت
و جهنم خطاب کردید و گاهی آنقدر جسارت بخرج دادید که آنها را امین و حفیظ ناموس
مردم عنوان دادید. بمن نیز این اجازه را بدهید تا یکبار و فقط یک بار
"نه" گفتن را بیازمایم اما قول بدهید پیش از آنکه "نه" بگویم
مُهر و مدرک کفریت و مرتد و بی دینی و لامذهبی و طرد و پرت شدنم را با طناب دار
تجربه نکنم.
"نه" گفتن من، ایستادن در برابر تو و اعتقادها و
باورها و خدا و دین و مذهب و فرهنگ و جهان بینی تو نیست. من به دینت احترام می
گذارم؛ به مذهبت افتخار؛ مکتبت را می ستایم و به شعارت می بالم و به قانون و آداب
دینی و مذهبی و فرهنگی ات با تمام تار و پود هستـیّم سر تعظیم فرو می آورم.
"نه" گفتن من صدها پرسش و مسأله ی هست که از هر گامی که بر می داری و می
آموزی؛ در ذهن و فکر نا آرامم شکل می گیرد؛ و شکنجه ام می کند. زیرا پاسخی برای
رام شدن و اقناع کردن روح سرکش وعقل مجروحم از آنچه عالمان دینی ات می گویند؛ وتو
حفظ می کنی و بدون آنکه بدانی آنجام می دهی؛ نمی یابم و گیج می شوم.
"نه" گفتن من فریادی هست که از موی رگ ها و مژه گگ های اعصابم،
از شریان های خونم و از ریز ریزهای استخوانم و از تمام وجودم می جوشد. ولی با آه و
آخ درآوردن و اوف گفتن و زجه کشیدن و ناله سردادن و سر به این در و اون در کفتن و
با تعویذ و شُویِّست و دوده وآیتی از کلام مقدس وحی خواندن و سپس پوف و کوف کردن و
آب دهن به دهنم تُف کردن و با زیارت کردن چوب های سیاه پوش سر کوچه و تهی کوچه، نه
درمان می شود و نه مرهم و ملهم.
پدر بزرگ
درد و مرض من از فقر و فلاکت فکری و بی خِردی، و از خمود و
جمود و در (صُمُّﹸ بُکٌمُﹸعُمٌیُﹸ فَهُمٌ لاَ یَرٌجِعُوٌنَ‹18› بقرة) ماندن، و تقلید کورکورانه کردن و خدا را از چشم دیگران شناختن و از خود گریختن و بدامن
دیگران پناه جستن وفرمان عقل و فکر که از بهترین هدیه های خدای مهربان است را به
آسانی و مُفت و مجانی بدست دیگران واگذار کردن و تقدیر و سرنوشت خویش را بدون آنکه
تأمل و تفکری در کار باشد پیش از پیش رقم خورده دیدن و صدها، نه بلکه هزار ها
مشکلاتی دیگر، ناشی می شود که تیکه داران نابکار دین ناجوان مردانه در چهره دین و
مذهب نقاشی و محک زده و بر تو و همگنان تو روا داشته و در خورد من نیز می دهند.
معذرت میخواهم اگر کلمات ناپسند و دور از باور می گویم، کاپی(copy) و پِست(paste) کردن کار کامپیوتر و
رایانه هست و یک کارت حافظه(میموری) موبایل و یا کامپیوتر که به اندازۀ یک ناخن
مرغوب و لطیف و رنگین عروس خانم هم نیست ظریفت ذخیره سازی یک دنیا اطلاعت گوناگون
را داشته و بدون آنکه تغیرش دهد و یا کمی و کاستی درآن بوجود آورد نگه می دارد.
مگر اینکه وایرس وعوامل نفوذی مضر در آن رخنه کند و ناکار آمد بسازد؛ ولی در
هرصورت حافظه کارت عاجز از درک اطلاعاتی اند که در آن جا بجا شده است و نمی داند
که چه هست و به چه درد می خورد و در کجا استفاده می شود.
باورکن! تو و نسل تو را اینطوری بار آورده اند. چون خودشان
همین قسمی پر شده اند و زیسته اند، کار کرده اند، نفس کشیده اند چشم دوخته اند،
گوش کرده اند، لب و زبان جنبانده اند، دست تکان داده اند. و حتا کُپی ها را در ذهن
تو و در سینۀ تو درست و روشن پِست نتوانسته اند. پس تو را آگاه تر و روشنتر از خود
نه می خواهند. همین است که عقل ترا نیز با برداشت های پوپولیستی و سطحی و خیلی
عامیانه از دین و ارزش های دینی و مذهبی مشبوع و پر کرده اند. از تو انسان بی درد
و بی درک و بی تکلف، و ناآگاه و وابسته و معلّق ساخته اند، و اراده ات را ازتو
ربوده اند پس آخرین نفس هم که می کشی باید اجازه بگیری و مدیون و خاطر خواه بی چون
و چرای شان باشی وگرنه از کاروان خوشبختان و برگزیدگان می افتی و کاغذ پاره ی
واحسرتا و وانفسا از پشت سرت با صدها زنجیره لعن و نفرین بدست چپّت می گیری و اون
وقت تو می دانی و مدرکت. پس من نمی توانم تو باشم و پا بپای تو حرکت
کنم، من باید خودم باشم و خودم را پیدا کنم و بشناسم بقول خلیفه چهارم اهل سنت و
امام اول شیعیان حضرت علی(ع) (مَنٌ عَرَّفَ نَفٌسَ فَمَنٌ عَرَّفَ رَبَّ) هر
که خود را شناخت خدایش را می شناسد من این گونه راه و طریقت می خواهم نه راه که تو
و نسل تو درپیش گرفته اید و...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر