به بهانه ی عید قربان
نوشته
از: علی رهگذر
پیر
مرد سالخورده و نحیف پس از سالها جنگ و جهاد با خود پروری و خود خواهی و تحمل
آوارگیها و بیچارگی ها و نبرد با نمرود پسندان و قارون سازان و فرعون پرستان و
خرافه گرایان و بت و بت پرستی و حال این (بت) چه خود ساخته باشد و چه ساخته ی کسی
دیگر، ازخاک باشد یا ازطلا زنده باشد یا مرده، آدم باشد یا دیو و پری و گاو و
گوساله، هر چه غیر از خدا باشد (بت) نامیده می شود. اگر بخدا نزدیکترین هم باشد
درخور ستایش هست؛ نه شایسته ی پرستش.
ابراهیم،
جوان سرسخت و بی پروا، فرزند خداساز نمرودیان و بت تراش ماهر و بت پرست متعصب، با
بار سنگین رسالت و یگانه پرستی و توحید خواهی در حاکمیت شب و نظام اژدهاوش جهل
وجور نمرود. او کهنه سال وسالخورده است که عمرپدرش آذر دربت پرستی و بت تراشی
خاکستر شد ولی انرژی و جوانی ابراهیم دربت شکنی وباطل ستیزی.
ابراهیم
درخانه ی تاریک بدنیا آمد که پنجره اش با حضور بت و بت زاده ها کور ولاک شده بود
خانه ی که او در آن زاده شد نه نوری داشت نه چراغی، ابراهیم فرزند دلبند آذر بت
تراش درجستجوی روزنه ی شد تا نور درخانه ی تاریک و تار شان راه یابد و راه را روشن
کند. او در تکاپوی خدا بود وبرای بدست آوردن او ازمقام، منزلت، شغل، قدرت، مصلحت
گرایی و محافظه کاری، فخر و اشراف گرایی، ثروت و دارایی و دنیا پرستی، از نظام
نمرودی جدا شد. و خاکی شد.
ابراهیم
فرزند زمان ظلمت و جهالت است او یک قرن زیربار سنگین رسالت و روشنگری و نجات نشکست
تا انسان سرکش و خود سر و خدا ستیز را خدای کند و از برهنگی رهایی بخشد؛ اما او
درد دیگر و مشکل دیگر هم دارد او فرزند ندارد؛ درد و حسرت بی فرزندی او را از درون
می ساید و نابودش می کند. ابراهیم صبر ایوبی دارد می ایستد و جاودانه می شود. پس
از صدسال تنهایی و یأس خدای ابراهیم از کنیز سیاه پوست(سارا) به او اسماعیلی مرحمت
می کند. اسماعیل، اسماعیل ثمره ی یک قرن انتظار، پاداش زندگی پرماجرا و پرکشمکش، ازبطن
طبقه ی مطرود و منفور آنروز (سارا، سیاه پوست)
از
کیستی وچیستی و چرایی اسماعیل چیزی نمی دانم اما او شایسته قربانی است و خدا دستور
داده است تا گلونش بریده شود کارد لای دست ابراهیم برگلوی تنها امیدش اسماعیل؛ عجب
دردی است که نه درخیال می گنجد و نه در افسانه، کارد از بریدن باز می ایستد و
ابراهیم نهیب دیگر می زند اما نه، کارد در بریدن گلوی نازک اسماعیل عاجز ونا توان
است.
ای
ابراهیم! قهرمان کار کشته و آب دیده، آنقدر رنج کشیدی تا فاصله ها و دیوارها میان
تو و خدایت در هم شکست و با قربانی اسماعیلت به ابدیت پیوستی. پس گوارایت باد مقام
زیبایت.
افسوس
و دریغا! امروزه امت آخرین هم طبقه ات (محمد) احیای سنت ترا به نوعی افتخار و شهرت
تبدیل نموده اند. قربانی می کنند؛ حج می روند؛ هزینه می کنند تا نام و نشانی بدست
آورند. خوب یادم هست شخصی که قبلا کربلایی بود حاجی نیز شده بود؛ روزی یکی از
فامیلانش وی را یازنه خطاب نموده و خسته نباشی گفت. حاجی کربلایی زمین و زمان
برسرش فروریخت و بافریاد و نفرین گفت چرا بمن حاجی کربلایی نمی گوییی!؟ عجب مردم
بی عقل و بی شعوری، نمی دانی که من هم حاجی هستم و هم کربلا رفته ام.
آری!
حج رفتن و قربانی کردن دیگر معنای میثاق و تعهد با ابراهیم را ندارد بل باید مقامی
در اجتماع باشد، شخصیت و غرور و فخر فروشی باشد نه ادای دین و انجام مسئولیت، نه
آدم شدن و بت خود خواهی را شکستن،
و تو ای برادر و خواهر!
که برای حج آماده می شوی، برای ادای دین، مال و منال می اندوزی تا در زندگی پس
ازمرگ مدیون نباشی. پیش از رفتن به آن خانه ی مقدس، خود را در خود بشکن! کوچک شو!
سبک شو! تا ساده و آسان بال بگشایی وبه افلاک برشوی.
حج
یعنی نبرد تو باخودت، نه مخلوقی بنام شیطان و ابلیس و هیولا و دیو و دد دیگر، پس
بکوش تا در این ستیز از خود بگذری و بخدا برسی! برای رسیدن قبله مقصود، ابراهیم شو
واز اسماعیلت چشم بپوش! عبور از عاطفه و جذبه وغریزه وشهوت وشهرت هوشیاری و بیداری
می طلبد؛ چشم دل باز کن و خدایی شو زیرا شیطانی درهر گام هزاران دام می افگند چون
کینه ی دیرینه با با تو دارد؛ او آدم را به خوردن میوه ی ممنوعه تشویق کرد و
ابراهیم را گرفتار ترس و شک ؛ اما ابراهیم با نهیبی کاردش را برگلوی اسماعیلش کشید
تا شیطان را سرجایش میخکوب کند.
حالا
انتخاب با توست می خواهی با خدای ابراهیم و اسماعیل دیدار کنی و نبرد با نمرود را
ادامه دهی یا شهره ی شهر شوی ومردم ترا احترام وتمکین کنند.
عید
برهمگان
مبارک!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر