۱۳۹۲ آبان ۸, چهارشنبه

خاطره 1

از کوالالامپور تا جاکارتا همگام با کودک نوزده ماهه

نبیشته از علی رهگذر
مقابل هوتلی در کوالالامپور، روی صندلی که به استقبال مشتریها گذاشته شده است می نشینم کمی اونطرفتر قفسۀ کتاب و مجله انگلیسی و مالیزیایی دیده می شود، من که باالفبای انگلیسی اندکی آشنای دارم کتاب کوچکی را ورداشته ورق می زنم. چند دقیقه بعد خانمی با کودکش با لباس مرتب و تمیز روی صندلی دیگر لم می دهند. بمن خیره شده می پرسد.
ببخشید! شما هم اندونیزیا می روید؟
بلی.
از کجا آمدی؟
از  کابل.
ماهم از ایران به پاکستان  و از پاکستان به سنگاپور و از آنجا به مالیزی آمدیم تقریبا سه هفته در راه بودیم.
اسم پسرم محمد طاها است؛ نوزده ماهه شده است، اولین ثمرۀ زندگی مان، با آمدن محمد طاها زندگی ما روز بروز زیباتر و قشنگتر می شود. دست پرمحبت و مهراگین مادرانه اش را برسر و صورت یگانه فرزندش می کشد.
نگاهی به پسر کوچلویش انداخته با شوخی می گویم: افغانستان آنقدر کوچک شده که حتا جایی برای شما پیدا نمی شد؟!
لبخندی برلبان مادرش نقش می شود؛ دست فرزندش را فشرده می گوید محمدطاها حالا برای خودش مرد شده است. آقایی باقد بلند و گندمی رنگ از اتاق بیرون شده طاها را بغل می کند. او پدر طاهاست؛ سلام و احوال پرسی می کنیم.
 لحظاتی بعد یکی از مسافران سراسیمه از راه میرسد و نوید رفتن می دهد. (همه باید به هوتل ایرانی که در مقابل خوابگا ما قرار دارد رفته و بعد از صرف شام بسوی مقصد حرکت می کنیم).
  به هوتل رفته و پشت میزهای غذا خوری می نشینیم هرکسی غذای مورد نظرش را فرمایش می دهند. بعد از ساعتی شخصی که اندام درشت و چشمان بزرگ بزرگ دارد با اشارتی می فهماند تا دونفری دونفری هوتل را ترک گفته و با راهنمایی های افرادی که لباسهای مخصوص پوشیده اند سوار موترشویم. تعداد ما شانزده نفر اند و سوار دو موتر می شویم.
موترها درکوچه ها و پس کوچه ها پیچ و تاب خورده به شاهراه میرسند بعد از ساعاتی در جاده فرعی و خاکی می پیچند. و دریک چشم بهم زدن خاموش شده و درهایش باز می شود؛ مسافران بیرون می پرند.
هوا تاریک است؛ آدم ها مثل سایه دیده می شوند. آرام و باعجله دنبال هم دریک خط گام می ساییم تا به دریا می رسیم دریایی که خط فاصل میان مالیزی و اندونیزی هست. و همه مسافران که زمینی و قاچاق می آیند ناگزیر ازهمین دریا می گذرند. ساگها را روی دوش انداخته و داخل دریا می شویم دستها را قلاب می کنیم هر قدر پیش می رویم عمق دریا بیشترمی شود. آب تا گردن می رسد موجی می آید و همه را عقب هل می دهد.  باز جلوی می رویم.
سیاهیی کوچکی(قایق) از دور نمایان شده و نزدیک می شود. بعد از لحظۀ لنگر می اندازد همه سوار می شویم مسؤل گروه بعد ازسر شماری به قایقران می فهماند تا حرکت کند.      
سکوت دریا و تاریکی شب با گفتن صلوات و دعا می شکند. محمد طاها بازبان شیرین کودکانه اش فقط (یاعلی یا علی) می گوید هرقدر ازساحل دور می شویم سرعت قایق زیاد تر می شود. دونفر مسؤل رسانیدن ما به ساحل اندونیزی هستند. یکی قایق را هدایت می کند و دیگرش مسؤل رخدادهای احتمالی، گاهی می ایستد و دوردست ها را می کاود تا با گشت دریایی روبرو نشویم و درموارد مشکوک از سرعت قایق می کاهد و می گوید سرها را پایین نگهدارید. تقریبا بعد ازهفت ساعت دریا پیمایی به ساحل پر از جنگل اندونیزی نزدیک می شویم. قایق به چراغ قرمزی که از دور چشمک می زند نزدیکتر شده و لنگر می اندازد.
جزیره سوماترا
همگی از قایق پایین می شویم نفسی تازه کرده و به دنبال شخصی که ازمیان درختان خارج شده است؛ راه می افتیم. هرقدر به جنگل نزدیک می شویم لجن بیشتر می شود گاهی تا زانو و گاهی تا دوشاخ داخل لجن فرو می رویم. از یک طرف تاریکی و از طرف دیگر ترس پولیس و بیگانه بودن محیط ، ترس گیرماندن در لجن و حیوانات وحشی و خزندگان گزنده برهیجانی شدن و اصطراب مان می افزاید. میان جنگل آنقدر تاریک است که در فاصله دومتری نمی شود کسی را دید.
سرعت و دقت بیشتر از هر زمان دیگر 
من جلو تر و مادر طاها درحالیکه طاها را درآغوش دارد از دنبالم، طاها ساکت و خاموش است فقط گاه گاهی صدای یا علی گفتنش از لابلای نفسک زنان و خرخرکنان کاروان بگوش می رسد و پدرش نیز عقب تر از ما می آید. از راه باریکی که در میان انبوه جنگل کشیده شده است با دقت بیشتر گام بر می داریم با اندک بی احتیاطی یا از کاروان عقب می مانیم یا با مشکلات دیگر مانند لغزیدن و افتادن در چاله روبرو می شویم. پس از یک ساعت راه پیمایی میان جنگل تاریک و تار؛ فضا کمی بازتر می شود راهنما می گوید (چینچchange) لباسها را بدل کرده دوباره راه می افتیم. پس از لحظاتی جست و خیز به سرک عمومی می رسیم. به سه گروپ تقسیم شده و در حاشیۀ سرک بروی علفزار ها می نشینیم. ماشینی از راه می رسد توقف می کند و با سرعت سوارش می شویم. راننده پوکی به سیگارش زده و به موترش نیز بیشتر انرژی می بخشد سحرآرام آرام از راه می رسد و آفتاب با طلوعش خواب شب زدگان را می رباید ماهمچنان گیج و سردرد، به دوستانم نگاهی می اندازم همه خوابند. موتر باسرعت ازمیان کوچه ها می گذرد و جلوی خانه ی می ایستد. خانمی بالب خنده به استقبال مان می آید. وارد خانه می شویم. هنوز پوک و قورتی به چای نمی زنم که خودم را در استحاله خواب می یابم. 
ساعت چهار صبح روز دیگر؛ زنگ حرکت سوت می کشد باز سوار ماشین هاشده بسوی نقطۀ نامعلوم حرکت می کنیم پس از بیست ساعت انتظار و داخل ماشین بودن باز سوار قایق می شویم. بسوی جزیرۀ(میندو برات) راه می افتیم پس از دوساعت ونیم آب پی مایی باز سوار ماشین ها شده و بخانۀ انتقال می یابیم. خستگی و گرسنگی و بی خوابی دست و پای مانرا بسته است. هرکسی در گوشۀ بدامن خواب می خزند.
ساعت یک و نیم بعد از ظهر بسوی میدان هوای به مقصد جاکارتا حرکت می کنیم وقتی به درورودی میدان هوای می رسیم یکی از دوستانم که از لوگر هست ضعف شدید می آورد. راهنمای که لباس نظامی به تن دارد فوری هندی کیپ آورده و سوارش می کند. از بازرسی ها گذشته و به سالن انتظار روی نیم کت ها می نشینیم. بیروبار زیاد است. محمد طاها باشیطنت بازیهایش دست و پای خستگی ها و بی رمقی ها را می بندد و آدم را وادار می کند تا دنبالش کنیم. نوبت پرواز می رسد آخرین بازرسی را پشت سر گذاشته و روی صندلی هواپیما نفسی تازه می کنیم. خدمه هواپیما مشکوک شده و کارت عبوری می خواهد کارتم را نشان می دهم بعد از بررسی دقیق معذرت خواهی کرده و بالبخند ترک مان می کند. با پرواز هوا پیما روح تازه درکالبد خسته وماندۀ ما می دود. بعد از یک ساعت وسی دقیقه هوا پیما در میدان هوای جاکارتا فرود می آید.
جاکارتا
از میدان هوای بیرون شده و راه هوتل صبانوس( (sabanos اقامت گاه مسافران تازه وارد را در پیش می گیریم شب سپری می شود ساعت هفت صبح به دفتر سازمان ملل مراجعه می کنیم بعد از گرفتن نوبت گرفتن برای کارت هویت، به دوستم تماس گرفته آدرس و جای برای خانواده کوچک می پرسم؛ وی زمانیکه از حضور پسر کوچک باخبر می شود با پیشانۀ باز خوش آمد می گوید. سوارقطار شده و جاکارتا را به مقصد بوگور که محله مهاجرنشین افغانی و کشورهای دیگر است ترک می کنیم. تقریبا ساعت دو بعد از ظهر دوست تازه آشنایم در منطقه بازار عرب به استقبال مان می آید او بادیدن محمد طاها خوشحال شده و او را در آغوش می گیرد.
او می گوید حبیب دوست شما دی شب بسوی استرالیا حرکت کرده ولی بما گفت که شما حتما می آیید بدنبال وی از راه باریک که بیشتر شباهت به راه های سرجویی وطن دارد بسوی خانه می آییم.  
پس از ده دقیقه بخانۀ تمیز که یک سالن و دو اتاق و آشپز خانه و... دارد می رسیم. کسی را نمی شناسم ولی رفتار خوب و شایستۀ دوستان جدید مرا تحت تأ ثیر قرار می دهد. پدر و مادر طاها نیز ترجیح می دهند درهمین خانه زندگی کنند. پس از یک ماه دونفر دیگر عازم استرالیا می شوند و پس از چهار روز سرگردانی و مشکلات دیگر به جزیره کریسمس می رسند همگی خوش حال می شویم.
محمد طاها خیلی شیطون شده او ازهوش و زکاوت خوبی برخوردار است وقت چای خوردن پیاله اش را می آورد. بعد از صرف غذا فوری دست مالی برای سفره پاک  کردن می آورد. گاه گاهی که ناراحتش می کنیم لااله الله می گوید. حضور او هرگونه کسلالت و ملالت را از دنیای غربت و خانه غریبی برچیده است.
به پیشواز مرگ
دست گلچین طبیعت امانش نمی دهد. نماز شام غریبان رنگ و حالت دیگر دارد هنوز پدر طاها سجاده اش را جمع نکرده بود که تلفنش بصدا در آمد. فقط گفت چشم. هیجان زده و سراسیمه و سایل شان را ورداشته خدا حافظی کرده و رفتند دوست دیگرم بعد از پنج دقیه بدنبال شان راه افتاد. شاید بعد ازنیم ساعت تلفن های شان خاموش شد پنج روز گذشت شایعۀ غرق شدن کشتی حامل صدو پنجاه نفر گوشها را آزار می داد. خدا یا هیچ باورم نمی شد هر لحظه برای خبرهای جدید به انترنیت سر می زدم پنجاوپنج نفر نجات یافتند. اما معلوم نبود کیها هستند. شاید بعد از بیست روز کسی گفت که دوست نجات یافته اش صحنۀ مردن طاها را در آغوش مادرش دیده است.
وی می گوید: پسر کوچک، تقریبا دوساله، در آغوش مادرش جیغ می کشید مادرش او را به سینه چسپانده بود و می گریست. ناگهان موجی آمد و همه زیر آب رفتیم باز بالا آمدیم باز زیر آب رفتیم وقتی بالا آمدیم باز چشمم به آنها افتاد مردی کمی دورتر از ما که بدون شک پدر آن پسر بود  فریاد می کشید: رهایش کن او دیگر زنده نیست. خیلی تلاش می کرد تا خود را به آنها برساند ولی نمی توانست. باز فریاد می کشید رهایش کن! رهایش کن! اما مادرش فقط می گریست و دیگر هیچ؛ باز اسیر پنجه بی رحم موج شدیم دیگر نمی دانم چه شد.....
وقتی بهوش آمدم خودم را در شفاخانه یافتم.

اندونزیا - جاکارتا – بگور- توگو 12/12/12

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر