من همانم که ز چشمان خدا افتادم
نوشته: از رهگذر
زیر این
چرخ کبود نه سازی بود؛ نه سرود، نه صلواتی بود؛ نه درود، فقط خدا بود و خدا تنها
بود باآنکه همه چیز بود و خدا دل مشغولی های زیاد داشت. حساب و کتاب، تقسیم نفقه
میان مخلوقات و آفریدن و نیست کردن و ازین پهلو به آن پهلو گردانیدن یکی را صید و یکی
را صیاد ساختن و شب را در پشت روز و روز را در پشت شب پنهان کردن و بهار و پاییز و
زمستان و تابستان نقاشی کردن وو........
این کارها دیگر یکنواخت و تک چهره و دور از تنوع
شده بود. ولی خداوند عشق ویژه به این ساختن و پرداختن و داد و گرفت و هست و نیست
کردن داشت.
خداوند
خواست شبانه به دیدار مخلوقاتش برود. انتظار پایان یافت و شب از راه رسید و هوا
تاریک شد و طبیعت به خواب رفت. خدا آرام و آهسته و دور از چشم ستاره ها بسوی تپه ی
حرکت کرد. وقتی روی تپه رسید درگوشۀ نشست. تا نفسی تازه کند. هوا کم کم روشن شد و
آفتاب طلوع کرد زمانی که چشمانش بخدا افتاد که در گوشۀ نشسته است. نگاهش را به پایین
کشید و سرتعظیم فروبرد. طبیعت نیمه روشن بود و مخلوقات نگران خورشید. لحظۀ نگذشته بود که همه از حضور
خداوند آگاه شدند و یکباره پیشانه بخاک ساییده و به شکرگذاری پرداختند.
خداوند نگاهی عمیق و ژرفی به مخلوقاتش کرد و
در فکر فرورفت وآنگاه به فرشته ی فرمان داد تا مشتی خاکی آورده و چهرۀ جدید بسازد
سروصداهای فرشته ها بلند شدند. کسی پرسید آیا کسی را در زمین می فرستی که خون
بریزد و فتنه کند؟ خداوند پس از آنکه پاسخ
آنها را داد(چیزی که من می دانم شما نمی دانید) و ساکت شان کرد. آنگاه رو بکوه ها
کرده چیزی گفت: کوه ها به لرزش و لغزش در آمدند. و تکه و پاره شدند. پس از آن خدا
نگاهی به دریا انداخت و چیزی برایش گفت: دریا به جنبش در آمده و طوفانی شد و خود را
به صخره ها کفت و به اطراف خود پیچید و چندین هزار شاخه شده و بهر سو جاری. خدا
رو به آسمان کرد تا خواست نگفته اش را بگوید که آسمان به چندین تای دیگر تقسیم شد.
آسمان بار امانت نتوانست کشید. خداوند تبسمی
کرد؛ فرشته ی مشتی خاکی آورده و به شکلی در آورد. هرچند ناله و فریادها از خاک
بلند شد ولی شنیده نشد. فرشته و یا فرشته ها چهرۀ مقصود را ساختند و خدا از روحش
به او دمید و زنده شد. نامش گذاشتند (آدم). به دستور خداوند همه فرشته ها به آدم
سجده کردند. ولی ابلیس یکی از نزدیکترین نزدیکان خداوند؛ گفت:(نه، هرگز به دست
ساخته ی خودم سجده نمی کنم). من کسی را می پرستم و به کسی سجده می کنم که شایسته
اش باشد. خداوند که از آفریدۀ جدیدش خیلی خرسند بود. باری دیگر ابلیس را تشویق به
کورنش آدم کرد. پاسخ شیطان(نه) بود و گفت: خدایا جز (تو) هیچ کسی را شایستۀ پرستش
و ستایش و نیایش و راز و نیاز نمی شناسم. ابلیس عاشق سوخته و تفتیدۀ آفریدگار بود
ولی این عشقش او را برای همیشه از درگاه یگانه معبود و معشوقش دور انداخت. بهانۀ
که دست آویز خدا شد و شیطان غریبۀ دیار معشوق شناخته شد.
قرعۀ فال بنام(من) دیوانه رقم خورد. خدا برای
آفریدۀ جدیدش از جنس خودش همسفر و همسری آفرید و به بهترین مکان(بهشت) هدایت شان
کرد. آن همه ناز و نعمت با وجود خط سرخ(قرمز) در خانه ی حضرات آدم و هوا پرسش بر
انگیز شد و ذهن آن دو را به جستجو وا داشت و در نهایت خط قرمز را شکستند، آدم و هوا
میوۀ ممنوعه را امتحان کردند. این کار بهانۀ دیگر بدست خداوند داد و حضرات از بهشت
رانده شدند و از افلاک به خاک هبوط کردند؛ این دو مهمان تازه وارد در سرزمین نا
آشنا وقتی خودشان را عریان و مات و مبهوت؛ ساکت و بی روح؛ کوچک و پرتوقع و خود
خواه ، ضعیف ولی سرکش و ستیزه جو، جاهل و جاه طلب؛ فقیر و متکبر برهنه و عیب جو
یافتند. سر بر دامنۀ اندوه گذاشتند؛ اشک حسرت ریختند و قبای ندامت برتن، در پیشگاه
خداوند زانو زدند. و خدا هر دو را بخشید و هدایت شان کرد هنوز چند صباحی را به شب
نرسانده بودند که این گسترۀ خاکی با این پهنایش بر آنها تنگ آمده و در برابر خدا
ایستادند، عاصی شدند و طغیان کردند. احساس خودمختاری و استقلالیت آدم پرونده پرخم و
شکنج برایشان رقم زد و خدا آنهارا رها کرد تا برای خودشان بکارند و بیافرینند و
زندگی کنند. و خدا پس از آفرینش (آدم) بخودش آفرین گفت و آدم هوا را بحال خودشان
گذاشت.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر