۱۳۹۲ آبان ۲۵, شنبه

نجات از طوفان و جنگ با خرسهای جنگل

علی رهگذر
  حمید در چند قدمی خانه ما زندگی می کند. وی پس از نجات، ماجرای رفتنش را اینطور بازگو می کند.
بعد از دو شب کوته قفلی؛ شب سوم بطرف نقطه حرکت کردیم. لحظۀ نگذشته بود که سوار کشتی شدیم. البته تعداد ما به 110 نفر می رسید که در نهایت 63 نفر به قایق رسیده و بقیه را پولیس ها گرفتند. طبق دستور قاچاقبر، کشتی با سرعت حرکت کرد تا گرفتار گشت دریایی نشود. ساعت چهار صبح بود که اندونیزیا را بمقصد جزیره کرسمس و یا هم استرالیا ترک کردیم.
بعد از 12 ساعت دریا پیمایی اولین نشانه طوفان(قاصدک مرگ) آرامش خاطرمان را ربود؛ موجی با قدرت تمام خود را بصورت کشتی کفت و توازنش را بهم ریخت. ما سروجان سپرده و بی باکانه پیش می رفتیم و تقریبا هشت ساعت دگر با طوفان درجنگ و نبرد بودیم. سایه مرگ همگام با امواج خشن آب کشتی را مانند برگی که توسط بادی تندی از شاخه جدا می شود اینسو و آنسو می کوبد؛ بلند کرده و باعصبانیت بطرفی پرتاب می کرد. صدای الله اکبر و صلوات و دعا بگوش می رسید. درهمین زمان پمپ آب از کار افتاد و خاموش شد. بعد از دو ساعت باهمکاری مسافران و ناخدا پمپ آب دوباره به کار افتاد. تبسمی توأم با امید برلبهای خشکیده مان نقش بست و کشتی حرکت کرد. لحظۀ بعد اولین سفیر مرگ با سوراخ شدن کشتی بر وحشت و اصطراب مان افزود. وقتی به طبقه پایین نگاه کردم مسافران تقریبا تا زانو میان آب دیده می شدند. می خواستم تیوپم را دور اندازم ناگهان با گریۀ یکی از رفقایم روبرو شدم که می گفت شما که پدرو مادرت هست و از فرزندانت سر پرستی می کند، بچه های من چه خواهند شد؟ گلویم را بغضی عجیبی فشار داد کمی صبر کردم ناگهان یادم آمد که می گفتند: "بزرگترین بلا نا امیدی هست". با تعدادی دوستان بدون معطلی با بشکه های خالی نفت و سطل به تخلیه آب شروع کردیم، خوشبختانه لحظاتی که دوستان مصروف تخلیه  آب کشتی بودند ناخدا، کشتی را بسوی جزیره هدایت می کرد. بعد از مدتی به جزیره ی رسیدیم. سراسیمه از کشتی پایین شده بطرف ساحل شناور شدیم. وقتی بساحل رسیدیم دیگر از کشتی خبری نبود. نمیدانم یکباره زیر آب رفت و یا در اثر ضربات امواج طوفان درهم شکسته بود.
جزیرۀ پنایتان
بعد از ساعت ها رفع خستگی و استراحت، در آن فضای صبحگاهی. یکی از سرگروپ ها به قاچاقبر تماس گرفته و گفت:" کشتی دیگر روان می کند". همگی به سه گروپ بیست نفری تقسیم شدیم و در جست وجوی آب نوشیدنی و چیزهای خوردنی داخل جنگل شدیم هنوز چند قدمی پیش نرفته بودیم که تعدادی دوستان سراسیمه و ترسیده برگشتند. لحظۀ سکوت کرده دوباره حرکت کردیم غرش های از دل جنگل بگوش می رسید با چوب دستهای که از قبل تهیه کرده بودیم آماده دفاع شدیم. هر قدر پیش می رفیتم غرش صداها نیز وحشتناکتر و بیشتر و نزدیکتر می شدند. همگی با چشمان حدقه بیرون شده اطراف را می کاویدیم ناگهان چشمانم به سوی دوتا سیاهیی کشیده شدند که بطرف ما می آمدند اول فکر کردم آدمی زادند وقتی چشمانم را مالیده و با دقت نگاه کردم دو تا حیوان عظیم الجسۀ که در فاصله اندکی از هم قرار داشتند بسوی ما می آمدند. و چند تا شادی نیز در چند متری شان شاخه به شاخه می پریدند من خیلی ترسیده بودم تمام بدنم می لرزید وقتی دوستانم متوجه شدند یکی شان فریاد کشیده و گفت خرس خرس .... و آنگاه بسویشان دوید. ماهم برای ترساندن خرسها بسوی شان یورش بردیم وقتی فرار کردند؛ دوباره به ساحل برگشتیم. در مدتی که میان جنگل رفته بودیم کاپیتان ها هم گریخته بودند. این خبر ناخوش آیند همه را عصبانی کرده بود. بعد از ساعت ها انتظار از کشتی که قاچاقبر نویدش داده بود، خبری نشد. کریدیت کارت تلفن ثریا در حال تمام شدن بود وقتی از قاچاقبر در خواست کریدیت کردیم. وی گفت: "نمی توانم" و تماس قطع شد. بعداَ از پاکستان و افغانستان با اس ام اس و مسکال کریدیت دریافت کردیم و به استرالیا تماس گرفتیم تا نجات مان بدهند. لحظۀ بعد تلفن زنگ خورد و کسی گفت:
ــ " نمیتوانیم کاری کنیم زیرا در جست جوی سرنشینان کشتیی هستیم که تازه غرق شده اند". غبار یأس و نا امیدی در آسمان بی کسی ما سایه افگنده بود. نمی دانستیم چه کار کنیم ساعت چهار بعد از ظهر را نشان می داد. از خستگی و گرسنگی دراز کشیده بودیم. باز صدای اس ام اس آمد.
 ــ "ما در اندونیزیا تماس گرفته ایم، بزودی شما را نجات خواهند داد. در منطقه که شما قرار دارید مربوط ما نیست. و از اینکه نتوانسته ایم بکمک تان بیاییم معذرت می خواهیم". لحظۀ گذشت باز اس ام اس .......
ــ "برای اینکه از حیوانات در امان بمانید شباهنگام به اطراف تان آتش روشن کنید".
غروب نزدیک شده بود اما از کشتی قاچاقبر و کشتی نجات خبری نبود. نان و آب رو به تمام شدن بود. در آن جنگل انبوه و حجیم از وحشت و ترس حیوانات نمی شد براحتی دنبال چیزی گشت. خستگی و گرسنگی و ازهمه بدتر غربت و بیچارگی رفیق و یاور ما شده بود، آفتاب هم کم کم چشم می پوشید، گویا دوست نداشت شاهد مرگ 63 پناهجوی جوان در دیار بی کسی باشد. باهدایت دوستان اطراف مان آتش روشن کردیم تا از حملات احتمالی حیوانات جلوگیری کرده باشیم. دل آسمان با حضور مهتاب می درخشید و دل ما از ترس حیوانات و مرگ می طپید. نمی دانم ساعت چند شب بود که صداهای عجیب و غریب و غرشهای حیوانات جنگلی آرامش نسبی ما را حرام کرد. با چوب های مشتعل به تعقیب صدا رفتیم و حدو شش نفر گم شد. هر قدر سرو صدا کردیم پیدا نشدند. با دلهرگی و اصطراب برگشتیم هر قدر زمان می گذشت ترس و لرزما بیشتر می شد. یکی از آنها بعد از لحظاتی در حالیکه رنگ بر صورت نداشت پیدا شد و سه نفر دیگر هم شاید بعد از دو ساعت آمدند و تقریبا ساعت یک شب بود که صدای کمک کمک دو گمشدۀ دیگر بلند شد حدود 30 نفر برای پیدا کردن گمکشتگان رفتیم. آنها فریاد می زدند که در شاخهای درختان پناه برده اند و از ترس پایین شده نمی توانند. وقتی آنها را یافتیم. یکی شان پایش شکسته بود.
بهرصورت شب را با روشن کردن آتش و شب زنده داری سپری کردیم.. وقتی هوا روشنتر شد همگام با طلوع آفتاب در صبح روز سوم با صدای اس ام اس دور تلفن ثریا حلقه زدیم.
ــ " شعله و دود را بیشتر کنید تا کشتی نجات شما را پیدا کند".
 با انداختن شاخچه های سبز و برگهای درختان و با آتش کشیدن تایر و تیوپ موتر و ریختن پطرول ستونی از دودهای تیره وغلیظ ایجاد شد. همگی بدور دستها نگاه می کردیم ناگهان شعلۀ سفید همرا با دود سفید رنگ در آسمان کشیده شد..... و بعد از شاید نیم ساعتی سروکله کشتی نارنجی رنگ پیدا شد که بطرف ما می آمد. همگی خوشحال شده بودیم و بسوی شان دستها و لباس ها را تکان می دادیم.
کشتی مسلح با نوعی سلاح در فاصلۀ هزار متری لنگر انداخت و سه سرباز مسلح نیروی دریای داخل قایقی دیگر نشسته و بسوی ما آمدند. دوتای آنها بساحل پیاده شده و امنیت را گرفتند و دیگرش هفت هفت نفر را داخل کشتی بزرگ انتقال می داد. در کشتی هم داکتر بود و هم غذا و آب.
وقتی همگی جابجا شدیم  کشتی حرکت کرده و بعد از سه و یا چهار ساعت دریانوردی بساحل دیگر رسیدیم که در آنجا دو تا اتوبوس بی صبرانه انتظار می کشیدند وقتی رسیدیم ما را داخل آنها سوار کردند و با همراهی سه سه پولیس بسوی هدف نامعلومی حرکت کردیم. بعد از ساعاتی در مقابل هوتلی توقف کردند و ما پیاده شده داخل هوتل رفتیم بازهم داکترها آمدند و همه را معاینه کردند تا از صحت و سلامتی پناهجویان اطمنان یابند.

فاصله

                             زندگی فاصلۀ بین نگاهی من وتوست
                                قصۀ دور و دراز غصه های من توست 
                                همنفس عشوه مکن گیسو مرقصان که هنوز 
                                خنجر مفتیی دین، در پی راهی من و توست 

۱۳۹۲ آبان ۲۱, سه‌شنبه

طعم تریاک

                       لبانت نیشه ی تریــاک دارد 
                       نگاهت شعلۀ بی باک دارد
                       هزاران دل به سیخ زلفهایت
                       بسر سودای دود و خاک دارد  

معتاد


من ندانستـــــم خدا معتاد لبــــهای تو بود

که چنـین فتنه کنان در پی سودای تو بود

چشم و دل و دین ما را به هیاهوی بهشت

بفروشیـد و خودش غرق تماشـــای تو بود


                                                            جاکارتا20/05/2013

زندگی و زیبایی

زندگی فاصله ی میان امروز و فردا نیست. زندگی آیینه تمام نمایی بودن و شدن است. آیینه که مدام عیب هایت را بدون منت نشان می دهد تا بیارایی و بپیرایی. و برزیبایی ها اسرار بورزی و از نازیبایی ها و نارسایی ها دوری جویی.
زندگی توافق خواسته ها و آرزوها با محیط زیست و بازتاب آنچه هست که میسازی و تصور می کنی.
زندگی شوخی نیست زیرا بنیادش با شوخی همزاد و هم مزاج نیست. زندگی واقعیتی هست که در گهواره هستی تکیه زده هست و ترا در چهار چوب و قالب پندارهایت بازتاب می دهد.
زندگی با خوبی و بدی آشنا نیست. یعنی خوبی و بدی در نهاد و زاد آن نیست بلکه ساخته ذهن و برداشت هست. تو می توانی منفور ترین و بدترین پدیده و یا موجودی را به بهترین و قشنگ ترین پدیده تغیرش دهی و برعکس. 
 پس نگاهت را عوض و ذهنت را پالایش کن تا همه جا زیبا و دیدنی شود و آنگاه می توان زندان را گلستان ساخت.
 

از 72 نفر فقط 14 نفر نجات یافتند

علی رهگذر
ساعت شش صبح جمعه منتظر دوستانم در ایستگاه قطار بوگور- جاکارتا روی صندلی نشسته ام. بعد از یک ساعت دو دوست دیگرم بمن ملحق شدند. همینکه سلام و احوال پرسی تمام شد. یکی از آنها گفت که کشتی حامل 72 نفر غرق شده و فقط 20 نفر نجات یافته اند و از سرنوشت 52 نفرش خبری نیست او می گوید دوستی که بمن زنگ زده بود؛ گفت تا UN را در جریان بگذارم. نمی دانم چه کار کنم. بهر صورت توافق می کنیم تا دست به اطلاع رسانی نزنیم چون بدون شک مورد پی گرد قرار می گیریم. روز یک شنبه ساعت 9 صبح زنگ تلفنم بصدا در می آید. دوستم حبیب که دو روز پیش بطرف استرالیا حرکت کرده بود؛ یکی از چهارده نفری است که نجات پیداکرده است، از پشت تلفن با صدای شکسته و لرزان می گوید که به اتاقت می آیم.
خوب، زودتر بیا دیگه!
 نیم ساعت بعد وی به اتاق می رسد. صورتش سیاه و کبود و چشمانش در عمق سرش فرو رفته است. روی دستها و پاهایش زخمک های دیده می شود. دوستانم همه به استقبالش ایستاده می شوند و او را گرم در آغوش می کشند. سپس از وی می خواهیم تا آنچه را که اتفاق افتاده است، بازگو کند.
حبیب: ساعت هشت شب بود که اتاق را به مقصد نقطه (جاهای مختلف که مسافران به مقصد استرالیا سوار قایق می شوند) ترک کردیم. در مسیر راه تعداد 9 موتر توسط پولیس های اندونیزی توقیف و مسافرانش بازداشت شدند. بقیه با خیز و گریزها ساعت 5 صبح به وقت محلی در نقطه رسیدیم و با عجله سوار قایق شدیم. آنجا دو تا قایق لنگر انداخته بودند. از قول دوستان قرار بود که پناهجویان سوار هر دو قایق شده و یکجا بسوی قِبله ی مقصود حرکت کنند ولی بخت خواب آلود ما این فرصت را نیافت. تعداد ما بشمول ایرانی ها و عراقی ها به 72 نفر می رسیدند بعد از لحظۀ با هدایت و درایت سه ناخدا، کشتیی کهنه و فرسوده لنگرگاهش را ترک و بسوی استرالیا به راه افتاد. هوا روشن شده می رفت و آب خیلی آرام و مهربان به نظر می رسید. من با تعدادی از همسفران در طبقه پایین قایق نشسته بودیم. اینگار کسی به من گفت تا در طبقه بالا بروم. وقتی بالا آمدم یکی از دوستانم که از سنگماشه بود گفت: فوری توپ را باد بده و بگردنت بیانداز و با تناب خوب بسته کن. ساعت تقریبا 11:30 دقیقۀ پیش از ظهر بود.  ناگهان فریادهای از طبقه پایین بلند شد  قایق سواراخ شده است؛ قایق سوراخ شده است.
 مسافران سراسیمه و و حشت زده به طبقه بالا آمدند. در فاصله یک پلک بهم زدن قایق پر از آب شده و بدون درنگ وارونه شد. همه زیر آب رفتیم. قایق شکسته بود. پناهجویان مانند گلی که دست خوش باد شده و به هر سو تیت و پاشان می شود. در آن دریای بی سرو ته پراگنده شدند و همسو با موج آب اینسو و آنسو در لابلای موج لیز می خوردند. من چندین بار زیر آب رفته و روی آب آمدم؛ چشمانم را از تلخی و شوری آب نمی توانستم باز کنم.  دفعه آخر وقتی یک تکه ی از کشتی شکسته را با چند نفر دیگر دیدم دست آنداخته و خواستم خود را روی آن بکشم ولی اینگار تنابی در پایم پیچیده بود. با یک دستم با صدها زحمت تناب را باز کردم و با دست دیگر از لبه چوب گرفته بودم و آنگاه بکمک دوستان روی تکه شکسته قرار گرفتم. با دست و پاچگی تمام چندین تناب را سرهم کرده و با نیمۀ شکسته گره زدیم. تنابها را دور دستهای مان حلقه کرده بودیم. با آنهم چندین بار تکه شکسته کشتی زیر و رو شد ولی ما با تمام قدرت به آن چسپیده بودیم. تا توانستیم تعادل مان را حفظ کرده و نگذاشتیم که نیمۀ شکستۀ کشتی بی توازن شود، اطراف مان فقط افرادی بودند که زیر آب رفته و روی آب می آمدند. شش نفر مرده بودند و با صورت بروی آب دیده می شدند حدود پنج و یا شش نفر دیگر که همگی توپ و یا تیوپ موتر پوشیده بودند بصورت دایره وی دستهای شان را باهم قلاب کرده و در دل دریا شناور و منتظر دست های نجات بخش بودند. همه مان تا سینه زیر آب بودیم. ولی وجود توپ و بستن تناب به تکه شکسته ی قایق مانع غرق شدن ما شده بود. یکباره از دور دست ها سروکلۀ یک کشتی پیدا شد. همه دل خوش کرده بودیم که نجات مان می دهد لباسم را کشیده و بسویش تکان داده و فریاد می زدیم نجات! نجاااااات! نجاااااااااااات!. هنوز در لفافه های خیالهای نجات بودیم که کشتی از کنار ما گذشت و توقف کوچکی را هم روا نداشت. بعد از دورشدن کشتی سایه یأس و ناامیدی بیشتر برما چهره شد. دیگر از افرادی روی آب هم خبری نبود بدون شک آنها با ایجاد امواج کشتی یا زیر آب رفتند و یا صدها متر دور تر پرتاب شدند آن پنج و یا شش نفرهم ناپدید شده بودند. آفتاب در لابلای امواج آب به غروب نشست و تاریکی همه جا را سیاه پوش کرد. من خانواده ام، پدر و مادر و برادران و خواهران و دوستانم را جلو چشمانم می دیدم. اینگار با آنها خدا حافظی می کردم. گلونم از بغض پر شده بود. آری در کوتاه ترین فاصله میان مرگ و زندگی دست و پا می زدیم. همه می گریستند و خدا خدا می کردند. نمی دانم شب چگونه سپری شد. هوا روشن شد و آفتاب چشم بگشود و ما کمی خوشحال شدیم. دست ها و پاها کاملا بی حس شده بود. جرأت نگاه کردن بسوی همدیگر از ما گرفته شده بود. کسی به دور دست ها چشم دوخته بود و کسی جلوی چشمانش را می کاوید. صدای پاره شدن تیوپ یکی از همسفران تکانه دیگری به وجود نیم مرده مان داد. همانطوریکه همنوا با موج آب بسوی نقطه نامعلوم می رفتیم. ناگهان فریادی بلند شد. اون یکی مرده است مرده مرده.......  یکی از دوستان صدا کرد تیوپش را بکشید. توپش را بکشید. بدن مان می لرزید با زحمت های زیاد تیوپش را کشیده و به کسی که توپش توسط میخ کنارۀ چوب پاره شده بود دادیم. نیم ساعت طول کشید تا تیوپ را بپوشد. تقریبا 23 ساعت روی آب بودیم. هر قدر آفتاب بالا می آمد روزنۀ امید و نجات بیشتر روح افسرده ما را نوازش می داد.
 حبیب در حالیکه روحیه ثابت ندارد و اشک بسراغش آمده است در آدامه سخنانش می گوید. پرنده ی را در آسمان دیدیم که از بالای ما گذشت و رفت. هنوز چشم ها دنبالش می کرد که از دور دستها قایقی مانند بوشکۀ نفت(تیل) نمایان شد وقتی با دقت نگاهش کردیم متوجه شدیم که مستقیم  بطرف ما می آید. لباسم را کشیده بسویش تکان می دادم. همه فریاد نجات! نجاااااااات می زدند. 
قایق همانطوریکه باسرعت آمد با سرعت از ما دور شد. شاید بعد از نیم ساعت قایقی دیگر از همان مسیر پیدا شد. هر قدر نزدیک می شد از سرعتش نیز کاسته می شد. و در نهایت در چند متری ما لنگر انداخت، بعد از گفت و شنودهای زیاد حاضر شدند تا در برابر هر نفر 100 دالر آمریکای بگیرند.  
پیر مردی که همراه ما بود حالا رگ های حرص و طمعش  گل کرده و حاضر نیست تا 100 دالر بپردازد و از مرگ نجات یابد او باهمه رفقا داد و قال سر داده و می خواهد کمتر از 100 دالر بپردازد. همه سر او ناراحتند. در اخیر اکثریت دوستان  با قهر و ناراحتی گفتند که شما تلاش کنید مفت و مجانی نجات پیدا کنید! فعلا ما می میرویم. یکی یکی از تناب که ماهیگیران انداخته بود داخل قایق نجات رفتیم. پیر مرد در حالیکه از خشم می لرزید دوست نداشت چشمانش به چشمان ما بیافتد. بازهم جام صبرش مانند کشتی سوراخ شد و داد زد که بی غیرت ها چرا با دادن 100 دالر راضی شدید باید 50 دالر و کمتر از آن می پرداختیم. همه سکوت کرده بودند اینگار هیچ کس دوست نداشتند با پیر مرد حرفی رد و بدل کنند. وقتی نزدیک ساحل شدیم باز اشکهای مان جاری شد. و حسابی گریه کردیم.
وقتی به ساحل رسیدیم ساعت هشت شب بود. ماهیگیران ما را تحویل همکارانش کردند و گفتند: پول ها را به آنها(همکاران شان) تحویل دهیم و سپس گفتند که برای نجات دیگران می روند آنها با سرعت در دل تاریک شب رفتند و از دید ها نا پدید شدند. سپس همگی علاوه بر 100/100 دالر؛ نفری 50/50 دالر دیگر؛ که مجموعا نفر 150 دالر می شد به آنها پرداختیم. و آنها گفتند که ما را تحویل پولیس نمی دهند. اما برعکس، آنها پولیس بودند. بعد از لحظۀ سوار دو موتر شده بطرف بوگور حرکت کردیم. ساعت چهار و یا پنج صبح در بوگور رسیدیم. حبیب در ادامه می گوید که شب را فقط کابوس و جنازۀ رفیق غرق شده اش را دیده است و تا صبح عذاب کشیده است. وقتی از وی می پرسم که چرا همینجا کیس نمی دهد؟ می گوید حوصله اش را ندارم. 

۱۳۹۲ آبان ۲۰, دوشنبه

خدای مرگ و زندگی در زندان لامپون

علی رهگذر
صبانوس(sabanos) نام هوتلی در جاکارتا هست که در منطقه ی بنام جلن جاکاسا(jalan jaksa ) در طبقه دوم قرار دارد. تمام مسافران پاکستانی و افغانی که هوای کشور رؤیای شان (استرالیا) را در خیال دارند از یک تا سه شب اول را در همین هوتل سپری می کنند. وقتی از راه پله ها بالا می روی شیشه های تاریک فیلمی در برابرت قرار می گیرد؛ وارد هوتل می شوی فضای نیمه روشن و وضعیت ظاهری سالن در نگاه اول ذهنت را به بسوی نایت کلپ می کشد. دیوارهایش بارنگ سیاه و چند رنگ تیره دیگر آراسته شده و جود مایکرافون و بلند گوهای کلان کلان و ستیژ برتصور ذهنت مهر تایید میزند. وقتی چشمانت کمی بالاتر می افتند خطی از پرچمهای کشورهای جهان برحس کنجکاویت می افزاید در جمع آنها پرچم افغانستان نیزه دیده میشود. پیش از اینکه احساس غرور و افتخار بر وجودت سایه افگند احساس غربت، آوارگی، مهاجرت، ترور، وحشت، تعصب و.... بر دغدغه هایت می افزاید.
ساعت یازدۀ قبل از ظهر است برای صرف نهار با دوستم راهی صبانوس را در پیش می گیریم بعد از ده دقیقه وارد هوتل شده و در آن فضای دلگیر و ملال آور، روی چوکی تک نفری در پشت میز لم میدهم و دوستم برای چای و قهوه دربخش فرمایشات می رود. به اطرافم نگاهی می اندازم سالن ساکت و آرام است فقط چند تا مسافر در کف سالن به خواب رفته اند. کمی آن طرفتر شخصی سرش را لای دستانش گرفته و روی میز تکیه داده است. به او خیره می شوم چندین سوال در ذهنم نقش می بندد. ناگهان وی سرش بالا کرده بطرفم نگاه می کند. صدایش می کنم. وی بدون کدام تعارف و رو درواسی از جایش بلند شده و می آید. بعد از سلام و احوال پرسی کنارم می نشیند.
رفیقم بادیدن دوست تازه آشنا به پاس مهمان نوازی؛ یک پیاله قهوۀ دیگر هم سفارش داده و بعد به جمع ما پیوسته و روبروی من می نشیند. وقتی داستان آمدنش را می پرسم؛ لبخندی بر لبانش نقش می بندد و خنده کنان می گوید فقط ناامید نباشید و نترسید. بعد ادامه می دهد که بیش از هیجده ماه است که من سرگردانم و تقریبا سه ماه پیش مصاحبه داده ام ولی تاهنوز نتیجه اش نیامده است. امروز در سازمان امور مهاجرت سازمان ملل به همان خاطر آمده ام.
هرچند وضعیت روحی اش خسته بنظر میرسد ولی دوست ندارد که عقده هایش را باما شریک سازد. وی ماجرای آمدنش را با خنده و شوخی این گونه شرح می دهد.
وقتی اندونیزیا رسیدم تا قاچاقبر پیدا کرده و از بردن موفقانه اش اطمنان یافتم؛ یک ماه طول کشید. در یکی از اوایل شب تلفنم زنگ خورد و قتی جواب دادم. قاچاقبر گفت: آماده رفتن شوم. با دوستان دیگرم سریع و خیلی زود آماده شدیم و بطرف آدرس داده شده حرکت کردیم. ساعت دو شب بود که کنار ساحل رسیده و سوار قایق شدیم بعد از لحاضتی قایق(کشتی و چوب) حرکت کرد، همه صلوات و درود می فرستادند. آب خیلی آرام بود و هوا تاریک فقط در آسمان ستاره ها بیدار بودند و در زمین سرنشینان کشتی. هر قدر هوا روشنتر می شد فاصله ی ما از ساحل و نیروهای دریایی اندونیزیا بیشتر بنظر می رسید. کم کم ترس گرفتار شدن بدام پولیس از ذهن ها فراموش می شد. غافل از اینکه مشکل بزرگتر از آن در کمین خفته است. بعد از دو روز دریا نوردی راه را گم کردیم نمی دانستیم کجا می رویم همه نگران شده بودیم مات و مبهوت بسوی همدیگر خیره می شدیم. تنها خوش بختی که همراه ما بود محکم بودن کشتی و آرامش آب و وفور مواد غذای بود. کله شخی و قولدوری مسافران، دریا نوردان و ناخدایان کشتی را وادار کرده بودند تا در آن اقیانوس بی سروپا بدون کدام دستگاه رد یاب راه برویم. همه خسته شده بودند مواد غذای هم رو به تمام بود. نمی دانستیم چه کار کنیم. در بعد از ظهر روز چهارم در حالی که تعدادی خواب و تعدادی دیگر نیمه خواب بودند. سروصدا بلند شد. فکرکردم خواب می بینم ولی نه واقعیت بود وقتی خودم را تکان داده و نگاه کردم  ناگهان چند تا قایق کوچکی را دیدم که با سرعت بطرف ما می آیند لحظۀ نگذشته بود که پنج تا قایق اطراف ما را حلقه زده و به ناخدا دستور برگشت دادند. دقیقا یادم نیست شاید دو و یا سه شبانه روز  طول کشید تا دوباره به ساحل رسیدیم؟!
زندان لامپون
وقتی پولیس ها را به اطرافم دیدم زیر زبانی به شانسم نفرین فرستادم. تعداد ما بیش از هفتاد نفر می رسید. همه ی ما را زندانی کردند. من و پنج نفر دیگر را در یک اتاق کوچک جابجا کردند فضای تاریک و هوای مرطوب و دلگیر اتاق، اوف و پوف رفقا؛ بدتر از همه بی سرنوشتی در پی بی سرنوشتی تاب و توان ما را ربوده بود. بهر صورت "در کشاکش روزگار باید سنگ زیرین آسیا بود". بعد از دو شبانه روز همه را در سالن جمع کردند. شخصی با یونیفورم که روی شانه هایش چندین نوع درجۀ  نظامی دوخته شده بود در برابر ما قرار گرفته و با داد و فریاد شروع به پرت و پلا گفتن کرد که من در یکی از دانشگاه های افسری آمریکا تحصیل کرده ام. سوگند به هرچه باور دارید اگر فرار کنید یا دست بکدام بی نظمی دیگر بزنید آن وقت خوب می دانم با شما چه گونه برخورد کنم. اینجا هم خدای شما هستم و هم عزراییل، هم حقوق بشرم و هم سازمان ملل. یعنی مرگ و زندگی تان بدست من است. پس بهتر است فکر تان را جمع کنید و تابع مقررات و قانون باشید.
چند روز گذشت نه نان و غذای درست بود و نه هوای برای تنفس و در خورستایش. سر به دیوار کفتن و اعتصاب بی نتیجه بود. حدود یک ماه گذشت. آب از آب تکان نخورد کم کم به آن فضای خسته کن و متعفّن عادت می کردیم. در صبح گاهی که  برای صبحانه خوردن می رفتیم؛ خبر فرار کردن دو نفر از زندان میانه بچه ها زمزمه می شد؛ آنها شب گذشته فرار کرده بودند. بعضی ها درود می فرستادند و تعدادی نگران از دو باره گرفتار شدن شان داشتند. در حالیکه قبلا گفته بودند که لامپون خیلی قیودات سخت و سفت دارد و هر نوع تحرک غیر عاقلانه پیشیمانی دارد. لحظۀ گذشت، همه به اتاق مان برگشتیم نزدیک های غروب بود که فریاد گریه و ناله از صحن زندان بلند شد. وقتی از لای در وازه اتاق نگاه کردم. چندین پولیس را دیدم که با دنده های برقی بر جان دو نفر افتاده اند چنان می زنند که کسی را یارای دیدن نیست. یک وقت متوجه شدم که آن دو بدبخت لباس برتن ندارند و سربازان مانند کرکس ها دور شان حلقه زده و با خشونت تمام عقده های شان را بر بدن های نیمه جان آنها می ریزند. بعد از لت و کوب مفصل دو نفر دیگر آمدند و از زیر بغل مجرمان گرفته و داخل اتاق هُل دادند و در را از پشت قفل انداختند سپس فریاد زدند که بازهم فرار کنید. همه مات و مبهوت بودند. فکر فرار دیگر کاملا یک گزینه احمقانه بود. ولی بی خیال نشستن از آن بدتر  بنظر می رسید بهرحال چاره ی جز سکوت و آرام بودن نداشتیم.
بازهم فرار
بعد از چند هفته باز صدای ترق و تروق دنده های برقی، مشت و لگد و آه و واویلا و فریاد و ناله گوشها را بسویشان کشیدند. اینبار همه باید از اتاقهای شان بیرون آمده و شاهد لد و کوب باشند. دو نفر باز در حال فرار گرفتار شده بودند. جزای آنها تنها تنبیه با مشت و لگد و دنده های برقی نبود. بلکه آب نیز روی آنها می ریختند و از راه پله ها چهار زانو در حالیکه فقط شورت برتن داشتند، کشیده می شدند و کتک می خوردند. اشک در چشمهای ما خشکیده و نفس ها بند آمده بودند. همه میخکوب و خشکیده بودند. فقط صدای گریه و ناله آن دو فراری از لابلای دنده ها و لگدها گوشها را آزار می دادند. بعد از لحظۀ فریاد آن دو تیره بخت دیگر شنیده نمی شد. فقط دنده ها و لگدها بودند که بالا رفته و بر سروصورت و بدن آنها فرو می آمدند آنها در اثر جراحات و ضربات سربازان از هوش رفته بودند؛ فراری ها نیم مرده های بودند که در میان خون شان مانند مار زخم خورده گاهی بهوش آمده و درخود می پیچـیدند و گاهی از هوش می رفتند و آرام می خفتند. کسی نه جرأت کمک داشت و نه اجازه کمک. آن دو فلک زده و سیاه بخت تا دیر زمانی بیهوش در میان خون شان خفته بودند و ما دندان روی جگر.
صحن زندان
بقیه را درحیات جمع کردند. رییس زندان یا همان افسرتحصیلکردۀ آمریکا با عصبانیت تمام در حالیکه سروکله اش تا پشت گوشهایش باد کرده بنظر میرسید در مقابل ما ایستاد و با صدای بلند فریاد کشیده و گفت: روز اول گفتم که فرار نکنید و تابع مقررات باشید. من خدای مرگ و زندگی شمایم. بازهم می گویم دست سازمان ملل و حقوق بشر و این آن خلاص، من نه برای شما دعوت نامه فرستاده ام و نه ناز کسی را کشیده می توانم شما را آنقدر نگهدارم که بپوسید و بمیرید و آنگاه سالون را ترک کرده و رفت زندانیها هم به اتاقهای شان برگشتند.
دوست تازه آشنای ما دستها را به صورتش می کشد و می گوید: جای که دست آدم از آسمان و پا از زمین کنده باشد. چه می توان کرد؟ پوکی به قهوه اش می زند و ادامه می دهد.
روزی که آفتاب زندگی دو باره طلوع کرد
چند ماه از این ماجرا گذشت. انگیزه های فرار و رشوه مرده بودند. فقط خدا می دانست چه روزگار می گذراندیم؟ روزی دروازه اتاق باز شد و سربازی با اشاره دست گفت بیرون بیایید بدنم لرزید با خود گفتم خدایا باز چه گلی به آب افتاده است. وقتی همه مهاجران در حیات زندان جمع شدند باز سروکله افسر چشمها را بسویش کشید. افسر اینبار برای تهدید و تحدید و قدرت نمای نیامده بود او با زبان نسبتا آرام گفت: قانون قانون هست و خلاف کار باید حساب پس دهد. و سپس با صدای رساتر گفت: هفته بعد شمار را در زندان یا کمپ مکاسار انتقال می دهیم تا آنزمان سعی کنید خود تان را گرفتار درد سر و مشکلات نکنید و خودش رفت. لبخند توأم با ناامیدی برلبان ما نقش بست و بسوی اتاقهای مان رفتیم. خوشبینی ها و بدبینی ها گوش ها را می آزرد اما واقعیت حرف بعد از یک هفته روشن شد و لامپون ملعون را به مقصد مکاسار ترک کردیم بعد ازمدتی آنجا را با هزینه دو هزار پنجصد دالر آمریکای ترک کردم و حال در بوگور زندگی می کنم وی نفس عمیق می کشد و با کمال خرسندی توصیه می کند. که هیچ وقت ناامید و مأیوس نشوید. من در لابلای گفتارش سعی می کردم تا از سرنوشت فراری ها بیشتر بگوید که در نهایت چه بلای برسر آنها آمده باشد. ولی اینگار وی پنهان می کرد و خیلی تمایل نداشت چیزی جدید بگوید. وقتی از زنده یا مردۀ آنها می پرسم فقط می گوید تا لحظۀ که لامپون را ترک می کرده آنها را ندیده است.