علی رهگذر
حمید در چند قدمی خانه ما زندگی می کند. وی پس
از نجات، ماجرای رفتنش را اینطور بازگو می کند.
بعد از دو شب کوته قفلی؛ شب سوم بطرف نقطه حرکت
کردیم. لحظۀ نگذشته بود که سوار کشتی شدیم. البته تعداد ما به 110 نفر می رسید که
در نهایت 63 نفر به قایق رسیده و بقیه را پولیس ها گرفتند. طبق دستور قاچاقبر،
کشتی با سرعت حرکت کرد تا گرفتار گشت دریایی نشود. ساعت چهار صبح بود که اندونیزیا
را بمقصد جزیره کرسمس و یا هم استرالیا ترک کردیم.
بعد از 12 ساعت دریا پیمایی اولین نشانه طوفان(قاصدک
مرگ) آرامش خاطرمان را ربود؛ موجی با قدرت تمام خود را بصورت کشتی کفت و توازنش را
بهم ریخت. ما سروجان سپرده و بی باکانه پیش می رفتیم و تقریبا هشت ساعت دگر با
طوفان درجنگ و نبرد بودیم. سایه مرگ همگام با امواج خشن آب کشتی را مانند برگی که
توسط بادی تندی از شاخه جدا می شود اینسو و آنسو می کوبد؛ بلند کرده و باعصبانیت
بطرفی پرتاب می کرد. صدای الله اکبر و صلوات و دعا بگوش می رسید. درهمین زمان پمپ
آب از کار افتاد و خاموش شد. بعد از دو ساعت باهمکاری مسافران و ناخدا پمپ آب
دوباره به کار افتاد. تبسمی توأم با امید برلبهای خشکیده مان نقش بست و کشتی حرکت
کرد. لحظۀ بعد اولین سفیر مرگ با سوراخ شدن کشتی بر وحشت و اصطراب مان افزود. وقتی
به طبقه پایین نگاه کردم مسافران تقریبا تا زانو میان آب دیده می شدند. می خواستم
تیوپم را دور اندازم ناگهان با گریۀ یکی از رفقایم روبرو شدم که می گفت شما که
پدرو مادرت هست و از فرزندانت سر پرستی می کند، بچه های من چه خواهند شد؟ گلویم را
بغضی عجیبی فشار داد کمی صبر کردم ناگهان یادم آمد که می گفتند: "بزرگترین
بلا نا امیدی هست". با تعدادی دوستان بدون معطلی با بشکه های خالی نفت و سطل
به تخلیه آب شروع کردیم، خوشبختانه لحظاتی که دوستان مصروف تخلیه آب کشتی بودند ناخدا، کشتی را بسوی جزیره هدایت
می کرد. بعد از مدتی به جزیره ی رسیدیم. سراسیمه از کشتی پایین شده بطرف ساحل
شناور شدیم. وقتی بساحل رسیدیم دیگر از کشتی خبری نبود. نمیدانم یکباره زیر آب رفت
و یا در اثر ضربات امواج طوفان درهم شکسته بود.
جزیرۀ پنایتان
بعد از ساعت ها رفع خستگی و استراحت، در آن فضای
صبحگاهی. یکی از سرگروپ ها به قاچاقبر تماس گرفته و گفت:" کشتی دیگر روان می
کند". همگی به سه گروپ بیست نفری تقسیم شدیم و در جست وجوی آب نوشیدنی و
چیزهای خوردنی داخل جنگل شدیم هنوز چند قدمی پیش نرفته بودیم که تعدادی دوستان
سراسیمه و ترسیده برگشتند. لحظۀ سکوت کرده دوباره حرکت کردیم غرش های از دل جنگل بگوش
می رسید با چوب دستهای که از قبل تهیه کرده بودیم آماده دفاع شدیم. هر قدر پیش می
رفیتم غرش صداها نیز وحشتناکتر و بیشتر و نزدیکتر می شدند. همگی با چشمان حدقه
بیرون شده اطراف را می کاویدیم ناگهان چشمانم به سوی دوتا سیاهیی کشیده شدند که
بطرف ما می آمدند اول فکر کردم آدمی زادند وقتی چشمانم را مالیده و با دقت نگاه
کردم دو تا حیوان عظیم الجسۀ که در فاصله اندکی از هم قرار داشتند بسوی ما می
آمدند. و چند تا شادی نیز در چند متری شان شاخه به شاخه می پریدند من خیلی ترسیده
بودم تمام بدنم می لرزید وقتی دوستانم متوجه شدند یکی شان فریاد کشیده و گفت خرس
خرس .... و آنگاه بسویشان دوید. ماهم برای ترساندن خرسها بسوی شان یورش بردیم وقتی
فرار کردند؛ دوباره به ساحل برگشتیم. در مدتی که میان جنگل رفته بودیم کاپیتان ها
هم گریخته بودند. این خبر ناخوش آیند همه را عصبانی کرده بود. بعد از ساعت ها
انتظار از کشتی که قاچاقبر نویدش داده بود، خبری نشد. کریدیت کارت تلفن ثریا در حال
تمام شدن بود وقتی از قاچاقبر در خواست کریدیت کردیم. وی گفت: "نمی
توانم" و تماس قطع شد. بعداَ از پاکستان و افغانستان با اس ام اس و مسکال کریدیت
دریافت کردیم و به استرالیا تماس گرفتیم تا نجات مان بدهند. لحظۀ بعد تلفن زنگ
خورد و کسی گفت:
ــ " نمیتوانیم کاری کنیم زیرا در جست جوی
سرنشینان کشتیی هستیم که تازه غرق شده اند". غبار یأس و نا امیدی در آسمان بی
کسی ما سایه افگنده بود. نمی دانستیم چه کار کنیم ساعت چهار بعد از ظهر را نشان می
داد. از خستگی و گرسنگی دراز کشیده بودیم. باز صدای اس ام اس آمد.
ــ "ما
در اندونیزیا تماس گرفته ایم، بزودی شما را نجات خواهند داد. در منطقه که شما قرار
دارید مربوط ما نیست. و از اینکه نتوانسته ایم بکمک تان بیاییم معذرت می خواهیم".
لحظۀ گذشت باز اس ام اس .......
ــ "برای اینکه از حیوانات در امان بمانید
شباهنگام به اطراف تان آتش روشن کنید".
غروب نزدیک شده بود اما از کشتی قاچاقبر و کشتی
نجات خبری نبود. نان و آب رو به تمام شدن بود. در آن جنگل انبوه و حجیم از وحشت و
ترس حیوانات نمی شد براحتی دنبال چیزی گشت. خستگی و گرسنگی و ازهمه بدتر غربت و
بیچارگی رفیق و یاور ما شده بود، آفتاب هم کم کم چشم می پوشید، گویا دوست نداشت
شاهد مرگ 63 پناهجوی جوان در دیار بی کسی باشد. باهدایت دوستان اطراف مان آتش روشن
کردیم تا از حملات احتمالی حیوانات جلوگیری کرده باشیم. دل آسمان با حضور مهتاب می
درخشید و دل ما از ترس حیوانات و مرگ می طپید. نمی دانم ساعت چند شب بود که صداهای
عجیب و غریب و غرشهای حیوانات جنگلی آرامش نسبی ما را حرام کرد. با چوب های مشتعل
به تعقیب صدا رفتیم و حدو شش نفر گم شد. هر قدر سرو صدا کردیم پیدا نشدند. با دلهرگی
و اصطراب برگشتیم هر قدر زمان می گذشت ترس و لرزما بیشتر می شد. یکی از آنها بعد
از لحظاتی در حالیکه رنگ بر صورت نداشت پیدا شد و سه نفر دیگر هم شاید بعد از دو ساعت
آمدند و تقریبا ساعت یک شب بود که صدای کمک کمک دو گمشدۀ دیگر بلند شد حدود 30 نفر
برای پیدا کردن گمکشتگان رفتیم. آنها فریاد می زدند که در شاخهای درختان پناه برده
اند و از ترس پایین شده نمی توانند. وقتی آنها را یافتیم. یکی شان پایش شکسته بود.
بهرصورت شب را با روشن کردن آتش و شب زنده داری
سپری کردیم.. وقتی هوا روشنتر شد همگام با طلوع آفتاب در صبح روز سوم با صدای اس
ام اس دور تلفن ثریا حلقه زدیم.
ــ " شعله و دود را بیشتر کنید تا کشتی
نجات شما را پیدا کند".
با
انداختن شاخچه های سبز و برگهای درختان و با آتش کشیدن تایر و تیوپ موتر و ریختن
پطرول ستونی از دودهای تیره وغلیظ ایجاد شد. همگی بدور دستها نگاه می کردیم ناگهان
شعلۀ سفید همرا با دود سفید رنگ در آسمان کشیده شد..... و بعد از شاید نیم ساعتی
سروکله کشتی نارنجی رنگ پیدا شد که بطرف ما می آمد. همگی خوشحال شده بودیم و بسوی
شان دستها و لباس ها را تکان می دادیم.
کشتی مسلح با نوعی سلاح در فاصلۀ هزار متری لنگر
انداخت و سه سرباز مسلح نیروی دریای داخل قایقی دیگر نشسته و بسوی ما آمدند. دوتای
آنها بساحل پیاده شده و امنیت را گرفتند و دیگرش هفت هفت نفر را داخل کشتی بزرگ
انتقال می داد. در کشتی هم داکتر بود و هم غذا و آب.
وقتی همگی جابجا شدیم کشتی حرکت کرده و بعد از سه و یا چهار ساعت
دریانوردی بساحل دیگر رسیدیم که در آنجا دو تا اتوبوس بی صبرانه انتظار می کشیدند
وقتی رسیدیم ما را داخل آنها سوار کردند و با همراهی سه سه پولیس بسوی هدف
نامعلومی حرکت کردیم. بعد از ساعاتی در مقابل هوتلی توقف کردند و ما پیاده شده
داخل هوتل رفتیم بازهم داکترها آمدند و همه را معاینه کردند تا از صحت و سلامتی
پناهجویان اطمنان یابند.





