۱۳۹۲ آبان ۲۰, دوشنبه

خدای مرگ و زندگی در زندان لامپون

علی رهگذر
صبانوس(sabanos) نام هوتلی در جاکارتا هست که در منطقه ی بنام جلن جاکاسا(jalan jaksa ) در طبقه دوم قرار دارد. تمام مسافران پاکستانی و افغانی که هوای کشور رؤیای شان (استرالیا) را در خیال دارند از یک تا سه شب اول را در همین هوتل سپری می کنند. وقتی از راه پله ها بالا می روی شیشه های تاریک فیلمی در برابرت قرار می گیرد؛ وارد هوتل می شوی فضای نیمه روشن و وضعیت ظاهری سالن در نگاه اول ذهنت را به بسوی نایت کلپ می کشد. دیوارهایش بارنگ سیاه و چند رنگ تیره دیگر آراسته شده و جود مایکرافون و بلند گوهای کلان کلان و ستیژ برتصور ذهنت مهر تایید میزند. وقتی چشمانت کمی بالاتر می افتند خطی از پرچمهای کشورهای جهان برحس کنجکاویت می افزاید در جمع آنها پرچم افغانستان نیزه دیده میشود. پیش از اینکه احساس غرور و افتخار بر وجودت سایه افگند احساس غربت، آوارگی، مهاجرت، ترور، وحشت، تعصب و.... بر دغدغه هایت می افزاید.
ساعت یازدۀ قبل از ظهر است برای صرف نهار با دوستم راهی صبانوس را در پیش می گیریم بعد از ده دقیقه وارد هوتل شده و در آن فضای دلگیر و ملال آور، روی چوکی تک نفری در پشت میز لم میدهم و دوستم برای چای و قهوه دربخش فرمایشات می رود. به اطرافم نگاهی می اندازم سالن ساکت و آرام است فقط چند تا مسافر در کف سالن به خواب رفته اند. کمی آن طرفتر شخصی سرش را لای دستانش گرفته و روی میز تکیه داده است. به او خیره می شوم چندین سوال در ذهنم نقش می بندد. ناگهان وی سرش بالا کرده بطرفم نگاه می کند. صدایش می کنم. وی بدون کدام تعارف و رو درواسی از جایش بلند شده و می آید. بعد از سلام و احوال پرسی کنارم می نشیند.
رفیقم بادیدن دوست تازه آشنا به پاس مهمان نوازی؛ یک پیاله قهوۀ دیگر هم سفارش داده و بعد به جمع ما پیوسته و روبروی من می نشیند. وقتی داستان آمدنش را می پرسم؛ لبخندی بر لبانش نقش می بندد و خنده کنان می گوید فقط ناامید نباشید و نترسید. بعد ادامه می دهد که بیش از هیجده ماه است که من سرگردانم و تقریبا سه ماه پیش مصاحبه داده ام ولی تاهنوز نتیجه اش نیامده است. امروز در سازمان امور مهاجرت سازمان ملل به همان خاطر آمده ام.
هرچند وضعیت روحی اش خسته بنظر میرسد ولی دوست ندارد که عقده هایش را باما شریک سازد. وی ماجرای آمدنش را با خنده و شوخی این گونه شرح می دهد.
وقتی اندونیزیا رسیدم تا قاچاقبر پیدا کرده و از بردن موفقانه اش اطمنان یافتم؛ یک ماه طول کشید. در یکی از اوایل شب تلفنم زنگ خورد و قتی جواب دادم. قاچاقبر گفت: آماده رفتن شوم. با دوستان دیگرم سریع و خیلی زود آماده شدیم و بطرف آدرس داده شده حرکت کردیم. ساعت دو شب بود که کنار ساحل رسیده و سوار قایق شدیم بعد از لحاضتی قایق(کشتی و چوب) حرکت کرد، همه صلوات و درود می فرستادند. آب خیلی آرام بود و هوا تاریک فقط در آسمان ستاره ها بیدار بودند و در زمین سرنشینان کشتی. هر قدر هوا روشنتر می شد فاصله ی ما از ساحل و نیروهای دریایی اندونیزیا بیشتر بنظر می رسید. کم کم ترس گرفتار شدن بدام پولیس از ذهن ها فراموش می شد. غافل از اینکه مشکل بزرگتر از آن در کمین خفته است. بعد از دو روز دریا نوردی راه را گم کردیم نمی دانستیم کجا می رویم همه نگران شده بودیم مات و مبهوت بسوی همدیگر خیره می شدیم. تنها خوش بختی که همراه ما بود محکم بودن کشتی و آرامش آب و وفور مواد غذای بود. کله شخی و قولدوری مسافران، دریا نوردان و ناخدایان کشتی را وادار کرده بودند تا در آن اقیانوس بی سروپا بدون کدام دستگاه رد یاب راه برویم. همه خسته شده بودند مواد غذای هم رو به تمام بود. نمی دانستیم چه کار کنیم. در بعد از ظهر روز چهارم در حالی که تعدادی خواب و تعدادی دیگر نیمه خواب بودند. سروصدا بلند شد. فکرکردم خواب می بینم ولی نه واقعیت بود وقتی خودم را تکان داده و نگاه کردم  ناگهان چند تا قایق کوچکی را دیدم که با سرعت بطرف ما می آیند لحظۀ نگذشته بود که پنج تا قایق اطراف ما را حلقه زده و به ناخدا دستور برگشت دادند. دقیقا یادم نیست شاید دو و یا سه شبانه روز  طول کشید تا دوباره به ساحل رسیدیم؟!
زندان لامپون
وقتی پولیس ها را به اطرافم دیدم زیر زبانی به شانسم نفرین فرستادم. تعداد ما بیش از هفتاد نفر می رسید. همه ی ما را زندانی کردند. من و پنج نفر دیگر را در یک اتاق کوچک جابجا کردند فضای تاریک و هوای مرطوب و دلگیر اتاق، اوف و پوف رفقا؛ بدتر از همه بی سرنوشتی در پی بی سرنوشتی تاب و توان ما را ربوده بود. بهر صورت "در کشاکش روزگار باید سنگ زیرین آسیا بود". بعد از دو شبانه روز همه را در سالن جمع کردند. شخصی با یونیفورم که روی شانه هایش چندین نوع درجۀ  نظامی دوخته شده بود در برابر ما قرار گرفته و با داد و فریاد شروع به پرت و پلا گفتن کرد که من در یکی از دانشگاه های افسری آمریکا تحصیل کرده ام. سوگند به هرچه باور دارید اگر فرار کنید یا دست بکدام بی نظمی دیگر بزنید آن وقت خوب می دانم با شما چه گونه برخورد کنم. اینجا هم خدای شما هستم و هم عزراییل، هم حقوق بشرم و هم سازمان ملل. یعنی مرگ و زندگی تان بدست من است. پس بهتر است فکر تان را جمع کنید و تابع مقررات و قانون باشید.
چند روز گذشت نه نان و غذای درست بود و نه هوای برای تنفس و در خورستایش. سر به دیوار کفتن و اعتصاب بی نتیجه بود. حدود یک ماه گذشت. آب از آب تکان نخورد کم کم به آن فضای خسته کن و متعفّن عادت می کردیم. در صبح گاهی که  برای صبحانه خوردن می رفتیم؛ خبر فرار کردن دو نفر از زندان میانه بچه ها زمزمه می شد؛ آنها شب گذشته فرار کرده بودند. بعضی ها درود می فرستادند و تعدادی نگران از دو باره گرفتار شدن شان داشتند. در حالیکه قبلا گفته بودند که لامپون خیلی قیودات سخت و سفت دارد و هر نوع تحرک غیر عاقلانه پیشیمانی دارد. لحظۀ گذشت، همه به اتاق مان برگشتیم نزدیک های غروب بود که فریاد گریه و ناله از صحن زندان بلند شد. وقتی از لای در وازه اتاق نگاه کردم. چندین پولیس را دیدم که با دنده های برقی بر جان دو نفر افتاده اند چنان می زنند که کسی را یارای دیدن نیست. یک وقت متوجه شدم که آن دو بدبخت لباس برتن ندارند و سربازان مانند کرکس ها دور شان حلقه زده و با خشونت تمام عقده های شان را بر بدن های نیمه جان آنها می ریزند. بعد از لت و کوب مفصل دو نفر دیگر آمدند و از زیر بغل مجرمان گرفته و داخل اتاق هُل دادند و در را از پشت قفل انداختند سپس فریاد زدند که بازهم فرار کنید. همه مات و مبهوت بودند. فکر فرار دیگر کاملا یک گزینه احمقانه بود. ولی بی خیال نشستن از آن بدتر  بنظر می رسید بهرحال چاره ی جز سکوت و آرام بودن نداشتیم.
بازهم فرار
بعد از چند هفته باز صدای ترق و تروق دنده های برقی، مشت و لگد و آه و واویلا و فریاد و ناله گوشها را بسویشان کشیدند. اینبار همه باید از اتاقهای شان بیرون آمده و شاهد لد و کوب باشند. دو نفر باز در حال فرار گرفتار شده بودند. جزای آنها تنها تنبیه با مشت و لگد و دنده های برقی نبود. بلکه آب نیز روی آنها می ریختند و از راه پله ها چهار زانو در حالیکه فقط شورت برتن داشتند، کشیده می شدند و کتک می خوردند. اشک در چشمهای ما خشکیده و نفس ها بند آمده بودند. همه میخکوب و خشکیده بودند. فقط صدای گریه و ناله آن دو فراری از لابلای دنده ها و لگدها گوشها را آزار می دادند. بعد از لحظۀ فریاد آن دو تیره بخت دیگر شنیده نمی شد. فقط دنده ها و لگدها بودند که بالا رفته و بر سروصورت و بدن آنها فرو می آمدند آنها در اثر جراحات و ضربات سربازان از هوش رفته بودند؛ فراری ها نیم مرده های بودند که در میان خون شان مانند مار زخم خورده گاهی بهوش آمده و درخود می پیچـیدند و گاهی از هوش می رفتند و آرام می خفتند. کسی نه جرأت کمک داشت و نه اجازه کمک. آن دو فلک زده و سیاه بخت تا دیر زمانی بیهوش در میان خون شان خفته بودند و ما دندان روی جگر.
صحن زندان
بقیه را درحیات جمع کردند. رییس زندان یا همان افسرتحصیلکردۀ آمریکا با عصبانیت تمام در حالیکه سروکله اش تا پشت گوشهایش باد کرده بنظر میرسید در مقابل ما ایستاد و با صدای بلند فریاد کشیده و گفت: روز اول گفتم که فرار نکنید و تابع مقررات باشید. من خدای مرگ و زندگی شمایم. بازهم می گویم دست سازمان ملل و حقوق بشر و این آن خلاص، من نه برای شما دعوت نامه فرستاده ام و نه ناز کسی را کشیده می توانم شما را آنقدر نگهدارم که بپوسید و بمیرید و آنگاه سالون را ترک کرده و رفت زندانیها هم به اتاقهای شان برگشتند.
دوست تازه آشنای ما دستها را به صورتش می کشد و می گوید: جای که دست آدم از آسمان و پا از زمین کنده باشد. چه می توان کرد؟ پوکی به قهوه اش می زند و ادامه می دهد.
روزی که آفتاب زندگی دو باره طلوع کرد
چند ماه از این ماجرا گذشت. انگیزه های فرار و رشوه مرده بودند. فقط خدا می دانست چه روزگار می گذراندیم؟ روزی دروازه اتاق باز شد و سربازی با اشاره دست گفت بیرون بیایید بدنم لرزید با خود گفتم خدایا باز چه گلی به آب افتاده است. وقتی همه مهاجران در حیات زندان جمع شدند باز سروکله افسر چشمها را بسویش کشید. افسر اینبار برای تهدید و تحدید و قدرت نمای نیامده بود او با زبان نسبتا آرام گفت: قانون قانون هست و خلاف کار باید حساب پس دهد. و سپس با صدای رساتر گفت: هفته بعد شمار را در زندان یا کمپ مکاسار انتقال می دهیم تا آنزمان سعی کنید خود تان را گرفتار درد سر و مشکلات نکنید و خودش رفت. لبخند توأم با ناامیدی برلبان ما نقش بست و بسوی اتاقهای مان رفتیم. خوشبینی ها و بدبینی ها گوش ها را می آزرد اما واقعیت حرف بعد از یک هفته روشن شد و لامپون ملعون را به مقصد مکاسار ترک کردیم بعد ازمدتی آنجا را با هزینه دو هزار پنجصد دالر آمریکای ترک کردم و حال در بوگور زندگی می کنم وی نفس عمیق می کشد و با کمال خرسندی توصیه می کند. که هیچ وقت ناامید و مأیوس نشوید. من در لابلای گفتارش سعی می کردم تا از سرنوشت فراری ها بیشتر بگوید که در نهایت چه بلای برسر آنها آمده باشد. ولی اینگار وی پنهان می کرد و خیلی تمایل نداشت چیزی جدید بگوید. وقتی از زنده یا مردۀ آنها می پرسم فقط می گوید تا لحظۀ که لامپون را ترک می کرده آنها را ندیده است.


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر