۱۳۹۲ آبان ۲۱, سه‌شنبه

از 72 نفر فقط 14 نفر نجات یافتند

علی رهگذر
ساعت شش صبح جمعه منتظر دوستانم در ایستگاه قطار بوگور- جاکارتا روی صندلی نشسته ام. بعد از یک ساعت دو دوست دیگرم بمن ملحق شدند. همینکه سلام و احوال پرسی تمام شد. یکی از آنها گفت که کشتی حامل 72 نفر غرق شده و فقط 20 نفر نجات یافته اند و از سرنوشت 52 نفرش خبری نیست او می گوید دوستی که بمن زنگ زده بود؛ گفت تا UN را در جریان بگذارم. نمی دانم چه کار کنم. بهر صورت توافق می کنیم تا دست به اطلاع رسانی نزنیم چون بدون شک مورد پی گرد قرار می گیریم. روز یک شنبه ساعت 9 صبح زنگ تلفنم بصدا در می آید. دوستم حبیب که دو روز پیش بطرف استرالیا حرکت کرده بود؛ یکی از چهارده نفری است که نجات پیداکرده است، از پشت تلفن با صدای شکسته و لرزان می گوید که به اتاقت می آیم.
خوب، زودتر بیا دیگه!
 نیم ساعت بعد وی به اتاق می رسد. صورتش سیاه و کبود و چشمانش در عمق سرش فرو رفته است. روی دستها و پاهایش زخمک های دیده می شود. دوستانم همه به استقبالش ایستاده می شوند و او را گرم در آغوش می کشند. سپس از وی می خواهیم تا آنچه را که اتفاق افتاده است، بازگو کند.
حبیب: ساعت هشت شب بود که اتاق را به مقصد نقطه (جاهای مختلف که مسافران به مقصد استرالیا سوار قایق می شوند) ترک کردیم. در مسیر راه تعداد 9 موتر توسط پولیس های اندونیزی توقیف و مسافرانش بازداشت شدند. بقیه با خیز و گریزها ساعت 5 صبح به وقت محلی در نقطه رسیدیم و با عجله سوار قایق شدیم. آنجا دو تا قایق لنگر انداخته بودند. از قول دوستان قرار بود که پناهجویان سوار هر دو قایق شده و یکجا بسوی قِبله ی مقصود حرکت کنند ولی بخت خواب آلود ما این فرصت را نیافت. تعداد ما بشمول ایرانی ها و عراقی ها به 72 نفر می رسیدند بعد از لحظۀ با هدایت و درایت سه ناخدا، کشتیی کهنه و فرسوده لنگرگاهش را ترک و بسوی استرالیا به راه افتاد. هوا روشن شده می رفت و آب خیلی آرام و مهربان به نظر می رسید. من با تعدادی از همسفران در طبقه پایین قایق نشسته بودیم. اینگار کسی به من گفت تا در طبقه بالا بروم. وقتی بالا آمدم یکی از دوستانم که از سنگماشه بود گفت: فوری توپ را باد بده و بگردنت بیانداز و با تناب خوب بسته کن. ساعت تقریبا 11:30 دقیقۀ پیش از ظهر بود.  ناگهان فریادهای از طبقه پایین بلند شد  قایق سواراخ شده است؛ قایق سوراخ شده است.
 مسافران سراسیمه و و حشت زده به طبقه بالا آمدند. در فاصله یک پلک بهم زدن قایق پر از آب شده و بدون درنگ وارونه شد. همه زیر آب رفتیم. قایق شکسته بود. پناهجویان مانند گلی که دست خوش باد شده و به هر سو تیت و پاشان می شود. در آن دریای بی سرو ته پراگنده شدند و همسو با موج آب اینسو و آنسو در لابلای موج لیز می خوردند. من چندین بار زیر آب رفته و روی آب آمدم؛ چشمانم را از تلخی و شوری آب نمی توانستم باز کنم.  دفعه آخر وقتی یک تکه ی از کشتی شکسته را با چند نفر دیگر دیدم دست آنداخته و خواستم خود را روی آن بکشم ولی اینگار تنابی در پایم پیچیده بود. با یک دستم با صدها زحمت تناب را باز کردم و با دست دیگر از لبه چوب گرفته بودم و آنگاه بکمک دوستان روی تکه شکسته قرار گرفتم. با دست و پاچگی تمام چندین تناب را سرهم کرده و با نیمۀ شکسته گره زدیم. تنابها را دور دستهای مان حلقه کرده بودیم. با آنهم چندین بار تکه شکسته کشتی زیر و رو شد ولی ما با تمام قدرت به آن چسپیده بودیم. تا توانستیم تعادل مان را حفظ کرده و نگذاشتیم که نیمۀ شکستۀ کشتی بی توازن شود، اطراف مان فقط افرادی بودند که زیر آب رفته و روی آب می آمدند. شش نفر مرده بودند و با صورت بروی آب دیده می شدند حدود پنج و یا شش نفر دیگر که همگی توپ و یا تیوپ موتر پوشیده بودند بصورت دایره وی دستهای شان را باهم قلاب کرده و در دل دریا شناور و منتظر دست های نجات بخش بودند. همه مان تا سینه زیر آب بودیم. ولی وجود توپ و بستن تناب به تکه شکسته ی قایق مانع غرق شدن ما شده بود. یکباره از دور دست ها سروکلۀ یک کشتی پیدا شد. همه دل خوش کرده بودیم که نجات مان می دهد لباسم را کشیده و بسویش تکان داده و فریاد می زدیم نجات! نجاااااات! نجاااااااااااات!. هنوز در لفافه های خیالهای نجات بودیم که کشتی از کنار ما گذشت و توقف کوچکی را هم روا نداشت. بعد از دورشدن کشتی سایه یأس و ناامیدی بیشتر برما چهره شد. دیگر از افرادی روی آب هم خبری نبود بدون شک آنها با ایجاد امواج کشتی یا زیر آب رفتند و یا صدها متر دور تر پرتاب شدند آن پنج و یا شش نفرهم ناپدید شده بودند. آفتاب در لابلای امواج آب به غروب نشست و تاریکی همه جا را سیاه پوش کرد. من خانواده ام، پدر و مادر و برادران و خواهران و دوستانم را جلو چشمانم می دیدم. اینگار با آنها خدا حافظی می کردم. گلونم از بغض پر شده بود. آری در کوتاه ترین فاصله میان مرگ و زندگی دست و پا می زدیم. همه می گریستند و خدا خدا می کردند. نمی دانم شب چگونه سپری شد. هوا روشن شد و آفتاب چشم بگشود و ما کمی خوشحال شدیم. دست ها و پاها کاملا بی حس شده بود. جرأت نگاه کردن بسوی همدیگر از ما گرفته شده بود. کسی به دور دست ها چشم دوخته بود و کسی جلوی چشمانش را می کاوید. صدای پاره شدن تیوپ یکی از همسفران تکانه دیگری به وجود نیم مرده مان داد. همانطوریکه همنوا با موج آب بسوی نقطه نامعلوم می رفتیم. ناگهان فریادی بلند شد. اون یکی مرده است مرده مرده.......  یکی از دوستان صدا کرد تیوپش را بکشید. توپش را بکشید. بدن مان می لرزید با زحمت های زیاد تیوپش را کشیده و به کسی که توپش توسط میخ کنارۀ چوب پاره شده بود دادیم. نیم ساعت طول کشید تا تیوپ را بپوشد. تقریبا 23 ساعت روی آب بودیم. هر قدر آفتاب بالا می آمد روزنۀ امید و نجات بیشتر روح افسرده ما را نوازش می داد.
 حبیب در حالیکه روحیه ثابت ندارد و اشک بسراغش آمده است در آدامه سخنانش می گوید. پرنده ی را در آسمان دیدیم که از بالای ما گذشت و رفت. هنوز چشم ها دنبالش می کرد که از دور دستها قایقی مانند بوشکۀ نفت(تیل) نمایان شد وقتی با دقت نگاهش کردیم متوجه شدیم که مستقیم  بطرف ما می آید. لباسم را کشیده بسویش تکان می دادم. همه فریاد نجات! نجاااااااات می زدند. 
قایق همانطوریکه باسرعت آمد با سرعت از ما دور شد. شاید بعد از نیم ساعت قایقی دیگر از همان مسیر پیدا شد. هر قدر نزدیک می شد از سرعتش نیز کاسته می شد. و در نهایت در چند متری ما لنگر انداخت، بعد از گفت و شنودهای زیاد حاضر شدند تا در برابر هر نفر 100 دالر آمریکای بگیرند.  
پیر مردی که همراه ما بود حالا رگ های حرص و طمعش  گل کرده و حاضر نیست تا 100 دالر بپردازد و از مرگ نجات یابد او باهمه رفقا داد و قال سر داده و می خواهد کمتر از 100 دالر بپردازد. همه سر او ناراحتند. در اخیر اکثریت دوستان  با قهر و ناراحتی گفتند که شما تلاش کنید مفت و مجانی نجات پیدا کنید! فعلا ما می میرویم. یکی یکی از تناب که ماهیگیران انداخته بود داخل قایق نجات رفتیم. پیر مرد در حالیکه از خشم می لرزید دوست نداشت چشمانش به چشمان ما بیافتد. بازهم جام صبرش مانند کشتی سوراخ شد و داد زد که بی غیرت ها چرا با دادن 100 دالر راضی شدید باید 50 دالر و کمتر از آن می پرداختیم. همه سکوت کرده بودند اینگار هیچ کس دوست نداشتند با پیر مرد حرفی رد و بدل کنند. وقتی نزدیک ساحل شدیم باز اشکهای مان جاری شد. و حسابی گریه کردیم.
وقتی به ساحل رسیدیم ساعت هشت شب بود. ماهیگیران ما را تحویل همکارانش کردند و گفتند: پول ها را به آنها(همکاران شان) تحویل دهیم و سپس گفتند که برای نجات دیگران می روند آنها با سرعت در دل تاریک شب رفتند و از دید ها نا پدید شدند. سپس همگی علاوه بر 100/100 دالر؛ نفری 50/50 دالر دیگر؛ که مجموعا نفر 150 دالر می شد به آنها پرداختیم. و آنها گفتند که ما را تحویل پولیس نمی دهند. اما برعکس، آنها پولیس بودند. بعد از لحظۀ سوار دو موتر شده بطرف بوگور حرکت کردیم. ساعت چهار و یا پنج صبح در بوگور رسیدیم. حبیب در ادامه می گوید که شب را فقط کابوس و جنازۀ رفیق غرق شده اش را دیده است و تا صبح عذاب کشیده است. وقتی از وی می پرسم که چرا همینجا کیس نمی دهد؟ می گوید حوصله اش را ندارم. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر