۱۳۹۲ آبان ۱۹, یکشنبه

چشمهای شیشه ی

علی رهگذر
صد هزاران نامه امضا شد؛ کسی آدم نشد
  دست خون آشام تاریـخ؛ از سرمـا کم نشـد
 نامه را روز ازل آن که تـــرا آدم بخــواند
داد در دستـت، ولی با قلــب تو محرم نشد
     من نمیدانم چرا چشمان من چون شیشه هست؟
هرچه زیبا سرمه می سایم ولی مرهم نشد
طرح نو شایستۀ چشمان پـاک و گـوش باز
دستـهای پر ز خون در کعبه هم باهم نشــد
زاغـکی آهنــگ رفـتار کبــوتر کــرده بود
عاقبــت خود در غـرور نابجایش چم نشــد

۱۳۹۲ آبان ۱۷, جمعه

حرکت مخملی خلیلزاد در انتقال مسالمت آمیز قدرت به همتبارانش و دخالت وی در تصویب قانون اساسی افغانستان

علی رهگذر
 وقتی طالبان کابل را ترک کردند و نیروهای ایتلاف شمال بدون هماهنگی با همکاران بین المللی با محوریت آمریکا وارد کابل شدند. واشنگتن آقای گری بینتسن که یکی از دو مقام عملیاتی سیا (سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا) در افغانستان بود را تحت فشار قرار داد که چرا نتوانسته مانع ورود جبهه مقاومت به کابل شود. روزنامه هشت صبح از زبان امرالله صالح رییس پیشین اداره امنیت ملی افغانستان می نویسد. گری بینتسن عملا در این مأموریت ناکام مانده و خشمگین بود. وی ورود بدون هماهنگ با نیروهای بین المللی را از چشم انداز سیاسی نوعی تقابل با اراده بین المللی دانسته و آن را ظاهرا یک پیروزی کوچک بر می شمرد.
ورود بدون هماهنگ نیروهای شمال با همسنگران آمریکای شان، شاید یکی از اولین شوک های باشد که تأثیر منفی در روابط آمریکا و جبهه مقاومت شمال در دولت آینده کرده باشد. زیرا واشنگتن در آغاز، از ورود نیروهای شمال به کابل خاطر خوش نداشته و تمایل هم نداشت که ورود سربازان شمال را مشروعیت بین المللی دهد. اما وضعیت اصطراری و خطرناک افغانستان به آنها بیشتر فرصت نداد و از روی ناگزیری قرار گاه کاری تیم اطلاعاتی شان را به کابل انتقال داد.
حس انتقام جوی آمریکا از طالبان و القاعده بخاطر حادثۀ 11 سیپتامبر آنها را بدون کدام طرح و پلان مشخص، و سراسیمه به میدان جنگ و نبرد کشاند. و از طرف دیگر آمریکا و ناتو می خواستند تا تحولات سیاسی پس از طالبان با سرعت تمام شکل گرفته و خلای مجدد قدرت بار دیگر این کشور آسیب زده را گرفتار بحران نکند. عدم شناخت دقیق آمریکا از ساختار و لایه های پیچیده و پرشکنج افغانستان و شتابزدگی آن ها فرصت طلای را برای سیاستمدار پشتون تبار آمریکای، زلمی خلیلزاد فراهم کرد. روزنامه ماندگار از قول داکترمحی الدین مهدی نماینده پارلمان فعلی افغانستان می نویسد. که خلیلزاد در زمان حکومت طالبان در رأس گروهی صنفی قرار داشت که نه تنها از طالبان حمایت میکردند بلکه بعنوان تریبون و مبلَغان طالبان در آمریکا فعال بودند.
طالبان که با رویکرد ضد آمریکای و تندروی بیش از حد؛ گور خویش را کندند. و امارت اسلامی شان با عملکرد کاملا قومی و زبانی از هم پاشید. زلمی خلیلزاد را وادا داشت تا قدرت را بصورت غیر مستقیم بدست وارثانش برگرداند. وی افغانستان را برای آمریکای ها بعنوان یک کشور سنتی و عنعنه ی با اداره قبیله ی و قومی معرفی می کند. و پشتون ها را پس از تأسیس افغانستان میراث دار اصیل حکومت و قدرت دانسته و مدعی است که پشتون ها هفتاد درصد جمعیت افغانستان را تشکیل می دهد. انقلاب هفت ثور1357از دیدگاه خلیلزاد سنت شکنی و زمینۀ برای مسلح شدن اقلیت های مانند تاجک و هزاره و ازبک بوده است. آقای خلیلزاد از روابط تیره شوروی سابق و آمریکا خوب میداند و گرنه بیرون شدن شوروی ها و بدنبال آن قطع کمک هایشان از افغانستان را شکست پشتون ها می دانست و بدون اینکه اشاره ی به کودتای هفت ثور نماید دلایلش را موجه می پنداشت.
 وی طالبان را نتیجه تحول زهراگین قدرت عنوان می کند که در آن پشتون ها قدرت اجدادی شان را از دست داده بودند و دشمنی آنها را با آمریکا دخالت القاعده و کشورهای منطقه پنداشته و سعی می کند تا ذهنیت طالب ستیزی را از افکار آمریکای ها دور کند و بگوید که طالبان و بطور کل پشتونها هیچگونه تهدیدی برای آمریکا و دوستان بین المللی اش نیستند. بگفتۀ داکتر مهدی، همانطوریکه سفارتخانه های آمریکا در کنیا و تانزانیا مورد حملات تروریست ها قرار گرفتند جناب خلیلزاد کوشید تا این حمله را فقط با افراد القاعده با رهبریت اسامه بن لادن؛ ناراضی ثروتمند سعودی و مغز متفکر تروریستان نسبت داده و طالبان پشتون خواهش را بیگناه معرفی کند اینبار نیز تلاش می کند تا موضع گیری آمریکا را در قبال طالبان نرم تر کند.
آقای خلیلزاد از ساختار سیاسی جبهه مقاومت، که متشکل از احزاب عمده جهادی مانند حزب وحدت اسلامی به نمایندگی از هزاره ها و جنبش ملی به نمایندگی از ازبک ها و حزب اسلامی مولوی خالص تحت قیادت حاجی عبدالقدیر به نمایندگی از اقوام شرق افغانستان و اتحاد اسلامی به رهبری استاد سیاف بعنوان یک حزب با نفوذ در حوزه کابل، پکتیای بزرگ، شرق و احتمالا جنوب و جمعیت اسلامی به ریاست استاد ربانی به نمایندگی از تاجک ها و همچنان رییس دولت نام نهاد اسلامی که مشروعیت بین المللی اش را، با از دست دادن کابل نیز حفظ کرده بود. اطلاعات خوب و با اهمیت داشت وی با استفاده از تجربه سیاسی خود می داند چگونه این ساختار را درهم شکسته و شاه کلید قدرت را از دست آنها بگیرد و به همتبارانش هدیه کند.
 غربی ها با محوریت ایالات متحده آمریکا از عینک خلیلزاد و همتباران نزدیکش مانند اشرف غنی احمدزی و انورالحق احدی و روستاتره کی و تعداد دیگر از تحصیل کرده گان پشتون با سردمداری زلمی خلیلزاد باید در تشکیل حکومت افغانستان نقش بازی کنند. و گرنه مانند دزد بی خبر به کاهدان داخل می شوند. از رهگذر دیگر جبهه مقاومت به اتهام عوامل بحران و مخالفان آمریکا، که توسط کشورهای مانند چین و شوروی و ایران و هند کمک می شدند دست آویزی دیگر و دلایل قاطع برای خلیلزاد و تیمش بود تا اعتماد ایالات متحده را نسبت به جبهه ایتلاف، گرفتار شک و تردید کند. وی درایتی که از خود در وزارت خارجه آمریکا نشان داده بود با کسب اعتماد بیشتر، بعنوان نمایندۀ مخصوص رییس جمهور بوش در امور افغانستان مقرر شد. ایشان خود را از عینک آمریکا پرچمدار میدان دانسته و خیلی ماهرانه و مهندس وار در صدد تحقق اهدافش برآمد.
آقای خلیلزاد برای انتقال مسالمت آمیز قدرت و پیاده کردن طرح هایش باید از دریچه ها و نقطه ضعف های جبهه ایتلاف استفاده زیاد ببرد. وی بهتر می داند که جبهه مقاومت قبل از اینکه مقاوم و پایدار باشد سخت شکننده و شکست پذیر است. و این جبهه با فشار و وحشت همه جانبه طالبان، با شتاب و عجله و بدون کدام طرح مستحکم و اساسی و اهداف بلند مدت تشکیل شده است و تاریخچه سیاه شان به روشنی گواهی می دهد که آنها هیچگونه سابقه دوستی و روابط صمیمانه باهم نداشته اند به عبارت دیگر جبهه ایتلاف همان باقی مانده های احزابی اند که در دهه هفتاد همدیگر را باشدید ترین حملات راکتی و یورش های نظامی می کوبیدند و در صدد حذف فزیکی و سیاسی هم دیگر بودند. با طرح وی اول باید قدرت سیاسی نیروهای شمال به همکیشان و با سوادان مطرح  پشتونش واگذار شود و سپس تا حد امکان اقلیت های مسلح زیر نام دی دی آر خلع سلاح شوند.
هرچند از کنار فعالیت های آقای خلیلزاد در فروپاشی نظام طالبان و هماهنگ کردن نیروهای شمال با آمریکای ها و تماس مکرر با آنعده فرماندهان طالبان که مخالف  حرکات افراط گرایانه مولوی عمر بودند نمی توان بسادگی گذشت. ولی قابل یاد دهانی است که تپ و تلاش خلیلزاد و تماس پی در پی با جبهۀ شمال به ویژه با افراد کلیدی مانند دوستم و عبدالله عبدالله و خلیلی و... و دادن وعده های پولی و کمک تجهیزات جنگی و امتیازات دیگر، این گزینه ها را در ذهن محک می زند که خواست حقیقی وی شناسایی دقیق رهبران شمال و ایجاد چند دسته گی و فروپاشی آنها و سپس تطمیع ماهرانۀ آنها بوده است. از همین رو مشوّقه های مانند حمایت پولی و امکانات جنگی و امتیازات دیگر برای آنها پیشنهاد می کرده است تا هم خرما بدست آرد و هم دل یار را نرنجاند. درعین حال آقای خلیلزاد بطور عمیق درک می کند که ادامه جنگ و مقاومت طالبان پیش از کسانی دیگر پشتون ها را گرفتار مشکلات و تلفات و درد سر می کند. از این رهگذر وی باید بعنوان شخصیتی که خون پشتون در رگهایش جاری است مانع خون ریزی بیشتر اقوامش شود. و نگذارد که همتباران طالبش بیشتر ازاین در آتش اندیشه های بدوی و جهنم خود ساختۀ شان بسوزند و نابود شوند. هرچند از ایجاد چند دستگی در میان طالبان در آغاز حملۀ آمریکا به افغانستان شواهد خیلی موثق در دست نیست. ولی موضع گیری مخملی و نرم خلیلزاد در کانفرانس بن و ایجاد لوی جرگه سنتی که بیشتر موسفیدان بی سواد و محلی در آن حضور بهم می رسانند و فقط سر تکان دادن و بلی گفتن را بلدند؛ چه پیامی می تواند بدنبال داشته باشد؟ وگرنه دایرشدن لوی جرگه با وجود پارلمان در قانون اساسی افغانستان امر مطلوب به نظر نمیرسد و یا چرا باحضور تقریبا بیش از هفتاد در صد جمعیت فارسی زبان و ازبک زبان سرود ملی تنها با زبان پشتو معنا پیدا می کند؟ و چگونه در قانون اساسی که با اعتبارترین و بالاترین مدرک و مرجع قانونی یک کشور هست و کاندیدان از ریاست جمهوری تا شورای ولایتی بر اساس رای مردم در تصمیم گیریهای کلان کشوری راه می یابند. بخشیدن 10 چوکی پارلمان به قوم خاصی بنام کوچی مشروعیت داده می شود؟
هرچند آقای خلیلزاد اتهام های وارده برخود را از بن آلمان تا لوی جرگه و تصویب قانون اساسی افغانستان، در مصاحبۀ که با روزنامه هشت صبح و رادیو آریانا کرده بود رد می کند و هرگونه دخالت قوم مدارانه اش را مردود و یا غلط فهمی قلمداد می کند و تأکید دارد که وی وظیفه اش را بعنوان یکی از نمایندگان ایالات متحده آمریکا در کنفرانس بن انجام داده است و هیچگونه دخالت و نفوذ در تصویب قانون اساسی افغانستان و یا به حاشیه کشیدن جبهه شمال از قدرت سیاسی نداشته است. و همچنان ایشان برای عبور از خطری که افغانستان را تهدید میکند خواستار اجماع ملی شده است که در آن به تفاهم ملی و اصلاح و گسترده گی این اجماع تأکید می کند. اما معلوم نیست؛ نگرانی و یا ترس آقای خلیلزاد ناشی از کدام خطری هست که وی را واداشته تا در سایه های اصطلاحات چون اجماع ملی و تفاهم ملی دست و پا بزند؟ باید گفت آنچه صداقت و ایمان آقای خلیلزاد را در آینده نشان خواهد داد موضع گیری های روشن وی در قبال خواست ها و حقوق اقلیت های ساکن در افغانستان و توزیع عادلانه قدرت و منابع و ارزش های دموکراسی با تعریف امروزی اش هست.

۱۳۹۲ آبان ۱۳, دوشنبه

از لباس سفید تا لباس سفید

علی رهگذر
آنروز که خداوند مرا آفرید هوا طوفانی و زمین عصبانی و آسمان نیز سر خصومت و ستیزه با من گرفت. وقتی بدنیا آمدم مادرم گریست و پدرم نگاه تنفر آمیز کرد. نمیدانیستم چرا کودکیّم را با حقارت و توهین پشت سر گذاشتم آنگاه کمی بزرگ شدم اولین نشانه تفکیک من نسبت به همسن و سالانم چادری بود که برسرم کشیدند از آن روز به بعد محصور و زندانی شدم، زندان در خودم و محصور درخانه و بیگانه و دور از جامعه و محیط، برای من دانستن ظاهری واژه (زن) کافی بود. من زن هستم و جنسیتم با دیگران کاملا فرق دارد. من باید جلوی چشمانم را بیبینم نه کمی جلوتر و نه عقب تر نه راست و نه چپ، رفتار و گفتار و نشست و برخاستم باید مهندسی شده باشد مادر و پدر و برادرها و کاکاها و ماما ها و.... همه باید گوشم را بکشند و چهار چشمی دنبالم کنند؛ تا اگر پا از پا خطا کردم طوفان خشم و نفرت بر سر و صورتم ریخته و خورد و خمیرم کنند. بنابراین باید خیلی محتاط باشم تا زندگی آنها را در اقیانوس کثافت و لجن آلوده نکنم.

من زنم از نگاه مردها ناقص العقل و مکار، بار دوش و زنجیر ننگ و در نهایت موجود بی مصرف، نه هویتی از جنس خودشان و نه کدام مشترکات دیگر.

از خانه و خانواده گوش آویزه های زیاد دارم. زن را خدا گوش و چشم و زبان ندهد و گرنه عالم را به جهنم و ویرانه تبدیل می کند. زن باید در خانه بنشیند و کار کند. نباید درس بخواند و گرنه جادو گر می شود. شایستگی و عزت زن در فرهنگ و اجتماع نیاکان من این است که با لباس سفید در خانه در آییم و بالباس سفید از خانه بر آییم؛ لباس اول به معنی ومفهوم لباس عروسی یعنی زیباترین لباس زندگی و قشنگترین شیرینترین و پرخاطره ترین روز زندگی یک زن، لباس سفید دوم یعنی لباس گور که همان کفن است، هست. از لباس سفید تا لباس سفید کل تفسیر زندگی من است.

پس من کی هستم؟ چرا در یک هویت بی هویتی و در یک طبیعت سراپا مرموز و مجهول نفس می کشم. چرا همیشه دیگران(مردها) تعیین کننده سرنوشت من هستند؟

در حالیکه فطرتم سرشتم و قلب خونین و اندوهگینم هر لحظه صدایم می کند و از توانای ها و شکیبای ها و از لطف و مهربانی هایم میگوید. تحمل روانی و روحی که من در برابر مشکلات و سختی ها دارم. نه قابل اغماض و چشم پوشی است و نه بسادگی می توان به تحلیلش گرفت، چرا که من با مشکلات و معضلات زاده شدم، بزرگ شدم، تغذیه شدم، نفس کشیدم و طعم تلخ و زهراگین تحقیر و توهین را با مویرگها و شریان ها و روح و جانم چشیدم و لمس کردم. هر چند انتظار و چشم امید به همچون چیزها نداشتم و از من بعنوان بستر آرامش مرد و سمبول محبت و عاطفه و احساس تعریف شده بود. ولی سرنوشت، قصه مرا برعکس نوشت و  بمن فقط آموخت تا دندان روی جگر بگذارم و بگویم هرچه می شود بگذار بشود.

دیگر انتظارات و توقعاتم به جای عشق و محبت به مجموعه از خشونت و تعصبات تبدیل شده است. من با آنها خو و انس گرفته ام و عادت کرده ام و اگر روزی چرخش روزگار کوزه ی برسر سیاهم نشکند تصور می کنم که چیزی گم کرده و یا مریض شده ام. گاهی اگر بکوی تفکر سرکی می کشم فقط  تفاوت خود را با حیوانات دیگر در این می بینم که من حرف شنو و سخن فهم هستم و گاه گاهی اگر ارباب زندگی لبخندی برلب داشت سخن گفته و تبسم می کنم. این هنر من، مرا از حیوانات دیگر متمایز می کند.

پس ای خدای عشق و زندگی و زیبای کاش آن روز که مرد را آفریدی علاوه برنعمت های دیگر از نعمت عشق و محبت و صداقت نیز بهره مندش می کردی!

نگاهی گذرا به عوامل فساد در افغانستان

علی رهگذر

هر چند رشوه دهی و رشوه ستانی با فرهنگ سنتی افغانستان همخوانی نداشته و بیگانه هست و مردم عادی در زمان چنین پیش آمد ناخوش آیند احساس شرمندگی و خجالت می کند ولی ریشه های آنرا می توان در دوران اخیر جنگ با شوروی و آغاز درگیریهای میان گروهی و منطقه ی توسط گروه های حاکم بر شاهراه ها، و مناطق پر رفت و آمد جستو جو کرد. ایستگاه های بازرسی که توسط احزاب جهادی آنروز در بعضی جاهای مهم مانند بازار و ورودی شهرهای بزرگ و کوچک بعنوان دفتر ساخته می شد بنام مسؤل امنیت راه مربوطه، از راننده ها و موتر وانان و یا صاحب بار مقداری پول اخاذی می کردند. بعنوان نمونه در زمان گروه گرای اگر از حوتقل جاغوری تا زیرک با موتر می رفتیم باید از سه تا  چهار زنجیر عبور می کردیم. آقایانی که به عنوان مسؤل در این غرفه های سر راهی بسر می بردند به بهانه های مختلف درخواست پول می کردند و درصورت سرپیچی از دستور آنها مستحق مجازات و جریمه سنگین تر می شدی. فشار این نوع راهزنی های مشروع  نظربه حضور گروهای مختلف در مناطق مختلف افغانستان متفاوت بود.

این روند با سقوط آخرین نظام کمونیستی به ریاست دکتور نجیب الله و پیروز شدن دولت مجاهدین نه تنها ریشه کن نشد بلکه مشروعیت بیشتر پیدا کرد. احزاب درگیر جنگ برای تهیه امکانات و اکمال نمودن همکاران خود یکی از بهترین در آمدشان لاری ها و موترهای بودند که از مناطق شان می گذشتند. ولی در مناطق مسکونی این پدیده زشت و انسان ناپسند شکل و صورت دیگر داشت، به ویژه دعواهای که بر سر مالکیت زمین به و جود می آمد. هر دو طرف دعوا برای اینکه حرص و درد طرف را بیشتر کند و از طرفی برنده میدان باشد. هزینه های هنگفتی را به عنوان شیرینی و گاهی بنام هدیه و تحفه در جیب ارباب قدرت بصورت مستقیم و یا غیر مستقیم می گذاشتند. بقول بعضی ها گاهی رشوه میان آفتابه که برای وضو تهیه می شد گذاشته می شد و بعد سوال می شد که آب گرم بود ویا سرد؟ اگر پول در آفتابه زیاد بود گیرینده(قاضی، ملا، ارباب و یا قومندان) در جواب می گفت: گرم بود و اگر کم بود جواب سرد را می شنید. و یا اگر حزبی بر حزبی دیگر پیروز می شد خانواده های گروه شکست خورده برای حفظ جان شان باید از سرمایه و دارای خویش می گذشتند یا کوچ می کردند و یا هزینه های سنگین را متقبل می شدند.

اما ظهور طالبان که در آغاز بنام فرشته های سفید و در زبان پشتو بنام (سپین ملایک) برزبان و اذهان مردم افتاد. در بدو حضور و ظهور در برابر هر نوع فساد و زور گویی می ایستاد و مر تکبان و مجرمان با شیوه های مختلف شکنجه و جزا می دیدند. آوردن امنیت و جلو گیری از دزدی های گروهی و فردی و زور گویی ها و باج گیری ها از بهترین هدایای بود که مردم رنج دیده زیر حکومت طالبان را راضی نگه داشته بود و از طرفی دیگر بستن دروازه های مکاتب و مدارس بشیوه امروزی و دور نگهداشتن دختران و زنان از درس و تحصیل و فعالیت های اجتماعی و سیاسی و فرهنگی و... نوعی تاریک نگری و تحجرگرای طالبان را به نمایش می گذاشت. طالبان که داعیه نجات افغانستان و مردمش را درذهن داشتند دیری نپایید که تا خرخره مغروق انواع فساد و افراط و تفریط شدند. آنها در تحجرگرای وجزم اندیشی آنقدر پیش رفتند که حتا غیر پشتون را یا تکفیر کردند و یا بیگانه و خارجی خواندند و برای کشتن و بیرون کردن شان از هیچ راهی ابا نورزیدند تا اینکه با کمک دموکراسی بی پنجاو دو(B52) آمریکا ومتحدانش رژیم حامد کرزی بوجود آمد.

دموکراسیی آمیخته با رشوت و فساد با ریاست آقای کرزی نه تنها مردم افغانستان را بستوه نیاورد بلکه کشورهای حامی را نیز در حیرت و تعجب و خشم فرو برد و در نهایت آنها را به مبارزه غیر مستقیم و گاه مستقیم واداشت. که گاهی بشکل هشدار  و گاهی بشکل گلایه و حتا تهدید، نارضایتی شان از حکومت کرزی اعلام می شود.

مثلا در گزارش که بی بی سی به تاریخ 5 جنوری سال 2010 پخش کرد آمده است که کنگره ایالات متحده تصمیم گرفت تا زمان حصول اطمینان از اقدام دولت افغانستان در زمینه مبارزه با فساد، بخشی از بودجه پیشنهادی دولت برای کمک به این کشور را به حالت تعلیق در آورد و همچنان گزارش چهارشنبه 29 فوريه 2012 بی بی سی مبنی بر، بر کنار شدن  حدود شصت قاضی از دادگاه های کابل و ولایات و به محاکمه کشیدن آنها و تعیین مجازات سبگ و سنگین برای آنها و بازداشت کردن حدود هزار نفر به عنوان رابط میان مراجعین و قاضی ها هیچ آبی از آب تکان نداد بلکه هرروز ریشۀ این پدیده بنیاد برکن ع میق تر و گسترده شد تا اینکه افغانستان را در رده اول کشورهای فاسد قرار داد.
افزایش چهل در صدی رشوه در افغانستان از سال 2009 تا 2012 میلادی نشان میدهد که میزان در آمد رشوه در ادارات دولتی
و خصوصی مساوی به دو برابر در آمد ملی در سال 2012 بوده است و در آمد ملی حدود دوملیارد دلار آمریکای در سال گذشته براورد شده است.

این در زمانه هست که حامد کرزی پیش از این در اجلاس بین المللی افغانستان در شهر بن آلمان به متحدان و حامیان بین المللی خود وعده داده بود که در راستای مبارزه با فساد اداری در کشورش اقدامات جدی را روی دست می گیرد. گزارش ها نشان می دهد که آقای کرزی نه اینکه شایستگی و درایتش را در امر مبارزه بافساد اداری نشان داده نتوانست بلکه برای در رفتن از زیر بار مسؤلیت، معمولا ناخن انتقاد بسوی همکاران خارجی و دولت مردان دو تابعیته اش دراز کرده و آنها را عامل اصلی فساد می داند.


آخرین سفیر عشق

تقدیم به آخرین سفیر عشق
علی رهگذر

آنانکه خاک را به نظر کیمیا کنند     آیا شود که گوشۀ چشمی بما کنند
آنگاه که دلم تنگ می شود. در نبود یک همزبان، در فقدان یک همدرد. در بی نوایی و درماندگی تمام، سر به دیار ناامیدی می سایم. ناامیدی که نهایتش نابودی و پوچی و نیستی را در پی دارد. می ترسم. می ترسم از آنچه مجهول و گنگ و بی غایت و نهایت است و می هراسم از آنچه که زندگی را تاریک و سیاه نمایانده و شیپور مرگ می نوازد.
دستی از آنسوی باورها تکانم می دهد چشم می گشایم، روزهای زندگی شما(محمدص) در برابر چشمان بهت زده و وحشت نشسته ام تجسم می شود. گاه بالیدن و شکستن و گاه گریستن و خندیدن یارییم می کنند. زیرا پناهگاه بی مانند؛ مانند(شما) دارم. توی که قیصران و شاهان و امپراطوران از هـیبت و برّندگی شمشیرت می لرزند چگونه از کسی که برسر و صورتت خاکستر می ریزد سیمای مهربان مسیح را در میابی و گذشت می کنی و آنگاه که در بستر بیماری  می خوابد به دلجویـیش می شتابی. می دانم کوچکترین تفکر در باره از خود گذری و خود شکنی عزیز مانند (شما) بزرگترین ظرفیت وقویترین درایت می خواهد. ای تکیه گاه نوای بی نوایان (علیع)، آن تنها یاور بیچارگان و پدر یتیمان. چه سهمگین و سنگین است! آنگاه، آن انسان وارسته وشایستۀ که در شکیبایی و عبودیت و سخاوت و قضاوت و شجاعت نمونه هستی هست. وقتی اوضاع برایش سخت وسخیف می شود زیر سایه تو پناه گرفته و احساس آرامش می کند.
چه می شود که گوشۀ چشمی بما کنی! گوشی به سخنان من، مرهمی به درد های من و نگاهی به روزگار من و تکانه ی در دیدگاه من و چراغی در جهان بینیی من بیافروزی! من هم از دیار بی کسان و از بازماندگان ستمدیدگان و در بند کشیدگان تاریخ و زمانه ی هستم که جلو چشمان از حدقه بیرون زده سازمان های جهانی حقوق بشر، جامعه مدنی و سازمانهای صلح و امنیت جهانی، با تمام بی خیالی و نا باوری زیر نام دین (تو) ریختن خون فرزند و زن و کودک و در کل نابودی نسل و نژادم  را مباح و حلال می شمارند.
ای پیامبر زیبای و زندگی! آنگاه که ظهورت خط بطلان و سرخ بر غرور اشرافیت و قبیله سالاری و برتریت و بربریت کشید و شاخ و کاخ ستم را به ویرانه تبدیل کرد و سیاه و سفید و زن و مرد عرب و عجم و شرقی و غربی را زیر تک پرچم وحدت و انسانیت گردهم آورد. زمین بخود می بالید و آسمان می نازید وطبیعت سراسر افتخار بود و غرور.
پس عنایتی کن دست دعا بردار تا خدایت آنگونه که اسلام را برکامت گوارا کرد ما را نیز کفایت کند! و از آنچه نان مانرا برایمان مان ارجحیت می دهد رهایی بخشد.


خیال بلو

خیال بی پلو
علی رهگذر
بیهوده فکرت را حراج نکن. این جمله ی بود که گاه گداری ذهنم را مشغول می کرد. ولی دقیقا نمیدانستم که چه مفهوم دارد. لحظه ها رویش تمرکز می کردم تا از ته و درونش مفهومی بکشم. اما ذهن پراگنده و گیجه ام هیچ وقت نتوانست چیز و چیزکی روی دستم بگذارد. هرنوع تفکر در حین تمرکز تمرکز زدای می شد و مرا به نیست آبادهای می کشاند که نه سرداشت و نه ته. درجریان ده دقیقه از ده ها موضوع نا شناخته و گنگ سرک می کشیدم. گاهی ریس بودم، گاهی پولیس، گاهی تجار و  نجار گاهی بیکار،و...
 وقتی بخود می آمدم، می دیدم که همان جُولی زیر جُولم و بس. آخرش پوزخندی نثارمی کردم که این هم شد یک فکر حسابی! نمی دانستم که خیال پلو و تفکر باهم از زمین تا پشت بام  نه بابا، از زمین تا آسمان فرق دارد

بی هویت

هویت مرا دزدیده اند
علی رهگذر
میگن روزی خروس، سگ و خر تصمیم گرفتند افغانستان را ترک کنند. شتری که تازه از خار جویدن فارغ بال شده بود. با خود زمزمه می کرد:
" دا زموژ با با وطن      دا زمــــوژ دادا وطن"
" دا زموژ مو زان دی      دا افغانستـــان دی"
 ناگهان آنها را دید. پرسید بیادرا خی کجا می رید؟ بشینید وطنه جور کنیم، آخه تاکی ایتو بدبختی بکشیم. خروس گردنش را کج و ویج کرده گفت لالا جان مه نه می فامم که ای مردم ده آذان کی نماز می خوانن. شبکه های تلویزیونی یک وقت آذان می تن مسجدهای غرب کابل یک وقت و شرق کابل یک وقتی دیگه مه هرچه کوشیدم نتوانستم که خود را با قانون آنها برابر کنم. اگه وقت آذان دادم هم توهین شدم اگه ناوقت بانگ کشیدم هم. یکی گاو گم آذان میته و دگری نزدیک غروب حتا چند دقیقه پیش از طلوع آفتاب هم آذان شنیده ام. از بس که سر بیرو شده بودم هیچ نه می فامیدوم که چه کنم باز فکر کدوم که اعتراض کنم شاید اصلاحات بیایه ناگهان تجربه ی تکانم داد که اگه اعتراض کنم  مرا کافر می خوانن پس بهتر است که تلتک ملتکم را جم کده  جای دیگه بوروم. بقول کلان ها، از گپ بدل کدن کوچه بدل کدن خوبتره.وقتی نوبت به خر رسید با یک کوربله مفصل و عرعر جانانه خودش را راست کده گفت شتر بیادر توکه از صحرا می آیی از همه چیز بی خبر استی هر جا که دلت شد می خوابی و می چری یا با زور یا با رضا. سرفراز و گردن دراز، هم زمین و جایداد داری و هم هیکل و قواره. خلاصه دستت بدهنت می رسه.
راستش مه هویت و شخصیت خو ده، ده ای کشور گم کدوم مه نه می فامم مه خر استم یا دولت خر است و یا هم پارلمان. روزی تلویزیون را روشن کدوم یکی گفت اینجا پارلمان نیست، طویله است. تأسف خوردم که مه چرا اونجا نیستم. وقتی بوتل پرانی و مشت و لگد زدن هارا دیدم خدا را شکرکدوم که ده طویلة الپارلمان نماینده نیستم وگه نه یک بوتل آب معدنی ده فرق مبارکم نثار می شد. و زمانیکه می دیدم در اوقات رسمی نصف پارلمان خالی و نصف دیگر غرق خور و پوفند. می گفتم شاید تازه پشتاره و یا بارهیضم را زمین گذاشته اند و دیگه رفقایشان تا هنوز نرسیده اند. پسان می فامیدم که امروز آجندا نداشتند که بحث کنند. از بی برنامگی آنها ایرو بیرو شده بودم. از خجالتی به طرف همسایه های خود دیده نمی تانستم. و وقتی به همنوعانم می دیدم گاری می کشند و یا پنج تا  شش تا بوشکه آب را بطرف کوه ها خِرخِر کنان می کشند. افتخار خر بودنم بمن احساس امیدواری می داد که واقعا خران اصیل و نجیبی هستند که صادقانه آب می کشند و یا کاری دیگه می کنند تا کودکی از تشنگی و گرسنگی نمیره. وقتی تذکره ام را دیدم که تمام مشخصاتم نوشته است ولی باز فکر خریتم گل کرد، این سوال درذهنم آمد که وقتی من خرم چرا دیگران نامم را به غضب گرفته اند، آیا حلال و حرام سر اینها می شه یا نه؟ خر منم ولی خریت دگران بیشتر از من. برای تسلی خاطر گفتم که اونها خران مدرن و سیاسی اند ولی من خر طبیعی، پس چطور می تانم خودم را با اونا مقایسه کنم قِرطی نا امیدانه زدم و بعد یگ گوشم را زیر و گوش دیگرم را بالایم انداخته  شب را با چورت سحر کردم و به این نتیجه دست یافتم که شنیده ها را ناشنیده گرفته کشور را به برادر بزرگها واگذار کنم.
 سگ بیچاره کمی دُم مجبوریت تکان داده نگاهی غم آلود بطرف خر و خروس انداخت، اشک حسرت و جدای صدایش را برید. سرش روی پای خر گذاشت هیق هیق گریه کرده می گفت: وقتی پاسبانی و حراست بعهده من بود نه گرگی بود و نه شغالی و نه روباهی که با مکر و فریب مرا اغفال کند. نه شبانه مولوی زینت الریش بود و نه روزانه مایکل بی ریش، همه چیز سر جایش بود و هر کسی بکارش مصروف و مشغول. من فقط به وظیفه ام به عنوان یک مسـولیت فکر می کردم نه به عنوان یک امتیاز. این جمله "وطن در رهت جان نثارم"  بر قوت قلبم می افزود سرما و گرما نه می گفتم مدام کشیک می دادم همیشه از چشمان. گوشها و حس بویایی ام استفاده می کردم. تا اتفاقی پیش نیاید. غذایم ته مانده پشک صاحب بود که نگهبان دسترخان و کندو بود تاموش و موشکی آلوده اش نکند یعنی تا استخوان ها بمن می رسید بقول خارجی ها از second hand  گذشته و third hand  می شد ولی قناعت می کدوم. البته قناعت ازنداشتن بوداز فقربود؛ نه از بی توجهی ریس صاحب.
ولی زمانیکه آیساف،اردوی مُل مُل مُلی، ببخشید اردوی مِل مِلی وپو پو پولیس همکارانم شدن. و دامنه پرصفای امینت از شغلم هر پتی پر شد. راهزنی و دزدی علنی شد نگهبانان عینک دودی زدند. رشوه دهی ورشوه ستانی غیر مستقیم مشروعیت پیدا کرد. شبانها مدرن و سیاسی، گرگها نگهبان، خرگوشها حافظ با اعتماد کدال زردگ. دیگه درد وجدان گرفتم. خارجی و داخلی هم رنگ بودن، تشخیص کس و ناکس مشکل بود اصلا روانی شده بودم  غف غف کردن و قوقو زدن و دویدن بی هدف عادتم شده بود. نمی دانستم کی دزد است و کی صاحب خانه؟ تا اینکه خر صاحب با عربده کشیدنش ازمفلوک شدنم خبر داد. حال بخاطریکه کمی ازین نوع جریانات دور باشم عزم سفردارم. اشک هایش را پاک کرده و پوزش را به خاک مالید.روی دو پای عقبش تکیه داد و با احترام  گفت: قربان! اگر اجازه باشد ما میریم چون راه طولانی و پرخم و پیچ است و صدها خطر در کمین. و مهمتر از همه با ناهنجاری ها می شه گذاره کرد اما با هویت و شخصیت دروغین نمی شه کنار آمد و در این سرزمین جا خوش کرد.
شتر روی زانوهایش خم شد. و در فکر فرورفت. بعد از لحظه ی سرش را بالا گرفته در حالیکه لب و لچه اش آویزان شده بود گفت: قدیمی ها گفته اند با دو طیف نمی توان در افتاد یک با خدا داده ها و دیگر با خدا زده ها، این سرزمین را هم خدازده و هم قرآن.
پس باهم همسفریم. "بهتر است از خیر و شر "زموژ بابا وطن او زموژدادا وطن" تیر شویم.
                                                                                                قبلا در کویته بلاگفا