علی رهگذر
آنروز که خداوند مرا آفرید هوا
طوفانی و زمین عصبانی و آسمان نیز سر خصومت و ستیزه با من گرفت. وقتی بدنیا آمدم
مادرم گریست و پدرم نگاه تنفر آمیز کرد. نمیدانیستم چرا کودکیّم را با حقارت و توهین
پشت سر گذاشتم آنگاه کمی بزرگ شدم اولین نشانه تفکیک من نسبت به همسن و سالانم چادری
بود که برسرم کشیدند از آن روز به بعد محصور و زندانی شدم، زندان در خودم و محصور
درخانه و بیگانه و دور از جامعه و محیط، برای من دانستن ظاهری واژه (زن) کافی بود.
من زن هستم و جنسیتم با دیگران کاملا فرق دارد. من باید جلوی چشمانم را بیبینم نه
کمی جلوتر و نه عقب تر نه راست و نه چپ، رفتار و گفتار و نشست و برخاستم باید
مهندسی شده باشد مادر و پدر و برادرها و کاکاها و ماما ها و.... همه باید گوشم را
بکشند و چهار چشمی دنبالم کنند؛ تا اگر پا از پا خطا کردم طوفان خشم و نفرت بر سر
و صورتم ریخته و خورد و خمیرم کنند. بنابراین باید خیلی محتاط باشم تا زندگی آنها
را در اقیانوس کثافت و لجن آلوده نکنم.
من زنم از نگاه مردها ناقص
العقل و مکار، بار دوش و زنجیر ننگ و در نهایت موجود بی مصرف، نه هویتی از جنس
خودشان و نه کدام مشترکات دیگر.
از خانه و خانواده گوش آویزه
های زیاد دارم. زن را خدا گوش و چشم و زبان ندهد و گرنه عالم را به جهنم و ویرانه
تبدیل می کند. زن باید در خانه بنشیند و کار کند. نباید درس بخواند و گرنه جادو گر
می شود. شایستگی و عزت زن در فرهنگ و اجتماع نیاکان من این است که با لباس سفید در
خانه در آییم و بالباس سفید از خانه بر آییم؛ لباس اول به معنی ومفهوم لباس عروسی
یعنی زیباترین لباس زندگی و قشنگترین شیرینترین و پرخاطره ترین روز زندگی یک زن،
لباس سفید دوم یعنی لباس گور که همان کفن است، هست. از لباس سفید تا لباس سفید کل
تفسیر زندگی من است.
پس من کی هستم؟ چرا در یک هویت
بی هویتی و در یک طبیعت سراپا مرموز و مجهول نفس می کشم. چرا همیشه دیگران(مردها)
تعیین کننده سرنوشت من هستند؟
در حالیکه فطرتم سرشتم و قلب
خونین و اندوهگینم هر لحظه صدایم می کند و از توانای ها و شکیبای ها و از لطف و مهربانی
هایم میگوید. تحمل روانی و روحی که من در برابر مشکلات و سختی ها دارم. نه قابل
اغماض و چشم پوشی است و نه بسادگی می توان به تحلیلش گرفت، چرا که من با مشکلات و
معضلات زاده شدم، بزرگ شدم، تغذیه شدم، نفس کشیدم و طعم تلخ و زهراگین تحقیر و توهین
را با مویرگها و شریان ها و روح و جانم چشیدم و لمس کردم. هر چند انتظار و چشم
امید به همچون چیزها نداشتم و از من بعنوان بستر آرامش مرد و سمبول محبت و عاطفه و
احساس تعریف شده بود. ولی سرنوشت، قصه مرا برعکس نوشت و بمن فقط آموخت تا دندان روی جگر بگذارم و بگویم
هرچه می شود بگذار بشود.
دیگر انتظارات و توقعاتم به
جای عشق و محبت به مجموعه از خشونت و تعصبات تبدیل شده است. من با آنها خو و انس
گرفته ام و عادت کرده ام و اگر روزی چرخش روزگار کوزه ی برسر سیاهم نشکند تصور می
کنم که چیزی گم کرده و یا مریض شده ام. گاهی اگر بکوی تفکر سرکی می کشم فقط تفاوت خود را با حیوانات دیگر در این می بینم
که من حرف شنو و سخن فهم هستم و گاه گاهی اگر ارباب زندگی لبخندی برلب داشت سخن
گفته و تبسم می کنم. این هنر من، مرا از حیوانات دیگر متمایز می کند.
پس ای خدای عشق و زندگی و زیبای
کاش آن روز که مرد را آفریدی علاوه برنعمت های دیگر از نعمت عشق و محبت و صداقت
نیز بهره مندش می کردی!

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر