۱۳۹۲ آبان ۱۳, دوشنبه

خیال بلو

خیال بی پلو
علی رهگذر
بیهوده فکرت را حراج نکن. این جمله ی بود که گاه گداری ذهنم را مشغول می کرد. ولی دقیقا نمیدانستم که چه مفهوم دارد. لحظه ها رویش تمرکز می کردم تا از ته و درونش مفهومی بکشم. اما ذهن پراگنده و گیجه ام هیچ وقت نتوانست چیز و چیزکی روی دستم بگذارد. هرنوع تفکر در حین تمرکز تمرکز زدای می شد و مرا به نیست آبادهای می کشاند که نه سرداشت و نه ته. درجریان ده دقیقه از ده ها موضوع نا شناخته و گنگ سرک می کشیدم. گاهی ریس بودم، گاهی پولیس، گاهی تجار و  نجار گاهی بیکار،و...
 وقتی بخود می آمدم، می دیدم که همان جُولی زیر جُولم و بس. آخرش پوزخندی نثارمی کردم که این هم شد یک فکر حسابی! نمی دانستم که خیال پلو و تفکر باهم از زمین تا پشت بام  نه بابا، از زمین تا آسمان فرق دارد

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر