خیال بی پلو
علی رهگذر
بیهوده
فکرت را حراج نکن. این جمله ی بود که گاه گداری ذهنم را مشغول می کرد. ولی دقیقا
نمیدانستم که چه مفهوم دارد. لحظه ها رویش تمرکز می کردم تا از ته و درونش مفهومی
بکشم. اما ذهن پراگنده و گیجه ام هیچ وقت نتوانست چیز و چیزکی روی دستم بگذارد.
هرنوع تفکر در حین تمرکز تمرکز زدای می شد و مرا به نیست آبادهای می کشاند که
نه سرداشت و نه ته. درجریان ده دقیقه از ده ها موضوع نا شناخته و گنگ سرک می کشیدم.
گاهی ریس بودم، گاهی پولیس، گاهی تجار و نجار گاهی بیکار،و...
وقتی بخود می آمدم، می دیدم که همان جُولی زیر
جُولم و بس. آخرش پوزخندی نثارمی کردم که این هم شد یک فکر حسابی! نمی دانستم که
خیال پلو و تفکر باهم از زمین تا پشت بام نه بابا، از زمین تا آسمان فرق دارد.jpg)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر