علی رهگذر
صد هزاران نامه امضا شد؛ کسی آدم نشد
دست
خون آشام تاریـخ؛ از سرمـا کم نشـد
نامه را روز ازل آن که تـــرا آدم بخــواند
داد در دستـت، ولی با قلــب تو محرم نشد
من نمیدانم چرا چشمان من
چون شیشه هست؟
هرچه زیبا سرمه می سایم ولی مرهم نشد
طرح نو شایستۀ چشمان پـاک و گـوش باز
دستـهای پر ز خون در کعبه هم باهم نشــد
زاغـکی آهنــگ رفـتار کبــوتر کــرده بود
عاقبــت خود در غـرور نابجایش چم نشــد
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر