علی رهگذر
خوشحالی و سرور، جشن و پایگوپی از ضروریات زندگی طبیعی
انسان است. گذشته از همه شروع هر کار با امید ها و آرزوها گره خورده و تداوم می
یابد. هر روز نوروز روز قبل خود است. و هروز دفتر تازه و جدید در برابر انسان قرار
می گیرد. تا اصول و اساس زندگییش در هم خلط نخورده و بهم نریزد و تمام فعالیت
انسان مطابق همان روز باید تنظیم و مدیریت شود تا با گذشت هروز به اهداف یا هدف
نزدیکتر شود.
اما واژه نوروز یعنی آغاز سال که ما در آن زندگی می کنیم با
قدامت خیلی دیرینه در جغرافیای زندگیی ما، با ریشه های کهنه و قدیمی. نوروز یعنی
اولین روز سال جدید هجری شمسی و آخرین روز سال قبلش. نوروز یعنی زنده شدن دو باره
طبیعت و آنچه در طبیعت، هستی اش را معنادار می کند؛ تولد دوباره، نفس تازه، فرصتی
برای یک تنفس عمیق در محیط تازه و دور از هر گونه آلودگی و ریاکاری. نوروز یعنی
لحظه آغاز حرکت برای رسیدن به غایت وهدف، مانند رویدن یک دانۀ گیاه، در یک زمین
خیلی کوچک بدون ترس و هراس از آنچه او را لحظه های بعد تحدید به چالش و تهدید به
نیستی می کند. او می روید تا تجدید نسل کند و فلسفه بودنش را در دنیای هستی ثابت
کند. او از فرصتی که طبیعت برایش فراهم آورده است بهره گرفته و زاده می شود تا
بزاید؛ سبز می شود تا بر زیبایی و قشنگی پیرامونش بیافزاید. شگوفه می کند به گل می
نشیند تا هواداران کویش را انگشت بر دهان کند شیره می دهد تا متضمین حیات دیگری
شود که از ناسلامتی روزگار رنج می کشد. در نهایت به هدفش می رسد دوباره دانه می
شود و در خودش فروکش می کند و در گوشۀ می غلطد تا در سحرگاه دیگر و موعود دیگر چشم
بگشاید و زاده شود.
حافظ:
زکـــــوی یــــــار می آید نسیـــــــــم باد نوروزی
از این باد ار مدد خـــواهی چراغ دل برافـــروزی
چو گل گرخرده ای داری خدار صرف عشرت کـن
که قـارون را غلـــط ها داد ســودای زر انـــدوزی
بصحــرا رو که از دامــــن غبــار
غم بیفــــشانی
به گلـزار آی کز
بلبل غزل گفــــتن بیــاموزی
هوادران سرزمین نوروزی به پیـشواز این روز، خانه تکانی می
کنند. شستشو می کنند سفره هفت سین می چینند و لباس های نو می خرند و می پوشند سبزه
و گل می کارند. خجسته و مبارکش می دانند. عیادت ها و دید و باز دید ها، لبخندها و
تبسم ها ارزان می شوند؛ تمناها و آرزوهای نیک و پسندیده به تکیه گاه شدنش می بالند.
و فاصله ها کم می شوند. اینگار زمین و زمان با عروس سبزینه پوش و نو پیراهن طبیعت
شراب و باده می نوشند و مست اندرمست و فارغ از قید و بند های این چنینی و آنچنانی پای
می کوبند و نی و نای می نوازند تا کام دل برآید و پا از گِل شود بیرون.
ولی افسوس من (انسان افغانستان) دیوانه ی کوی دیگر هستم
نه بال رفتنم یارای
پرواز است
نه جای ماندم ثابت
و نه زبان که از آن
شهد و شکر می ریزد
نه نگاهی که تبسم بی ریایی کودکی را در یابد
و نه چشمان حقیقت بین میان کاسه سرم جا خوش کرده است
من بجای جشن و شادی
و رقص و پای کوبی و دوباره تولد شدن و خود را تکان دادن و باز خواندن و کینه ها
وعقده ها را دور ریختن و سبک شدن و آسان بال گشودن و از سکون و خمود و جمود رها
شدن و خود را شکستن و در دیگران معنا و تبلور یافتن و خود را فدا کردن و به دیگران
حیات بخشیدن و جنون خود خواهی را در نفس خود کشتن و آزاد از وابستگی ها و تعلقات
دیگر زیستن، هی نهیب می زنم تا قلبی را بشکنم و از حرکت باز دارم و جانی را بستانم
و تا خرخره در لجن و کثافت خود خواهی و بزرگ نمایی و شخصیت تراشی و قدسیت بخشی و
مرده پرستی و زنده ستیزی و پوفیوزی و دریوزگی و خیانت و جنایت و در رندگی و بردگی
و بدویت غرق شوم. هی بر لجاجت و سماجت خود پای بکوبم تا خوب فربه و شکمو شوم و
آنگاه که هیولای مرگ را با روح و جان و پوست و خون احساس کنم و دست لرزان شود و پا
لغزان و چشم تیره و تار شود و قلب فرسوده و فکر بیمار، پوستین توبه برتن و کوله
بار دروییشان بر دوش؛ رسم توبه کنندگان پیشه کنم و آنگاه که زبان را یارای گفتن
نیست و واژگان از زبان گریزان و آب دهن بریقه فرو ریزان و عصای در دست کورمال
کورمال ساکن مسجد شده و دست دعا بردارم و خود را در قبای خود فریبی بپیچم و داد و
فریاد سردهم و خدا خدا کنم و به نصایح و راهنمایی دیگران بپردازم و خویش را پیر
گوشه نشین تارک الدنیا پندارم و اشک تمساح برای جبران سیاه کارهای خود بریزم.
پس زیبا ترا ازین نیست که بدانم نوروز گاه شمار عمر انسان
است از زبان طبیعت تا به انسان بفهماند که روزها از پی هم آمد و رفت اما توهمانی
که هنوز در خم ابرو و در تاریکیی گیسوی خود گیر مانده ی. در یاب خودت را که در این
وادی فریبنده هیچ انسانی را دلبستگی و
وابستگی شایسته نیست. خودت را باز خوانی کن و تکانی ده تا بدانی خود خالق خود
هستی.
برای اطلاعات روز

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر